eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
بهار داشت بند و بساطش را جمع می‌کرد. طبق طبق چیده بود... دل زمین برایش تنگ میشد. بغض سختی در گلویش نشسته بود. هیچ چیز نمی‌گفت اما بهار اشک های غمگینش را می‌دید. صدایش در آمد، گفت: - گرما و باران؟! رگباری؟! مردم صدایشان در می آید! زمین باز صحبت نکرد. فقط باز صاعقه زد، هق هق کرد.. بهار فرش شکوفه ها را زیر بغل زده بود. با عطر مست کننده ی ریاحینش داشت میرفت.. داشت میرفت از کنار زمینی که میدانست دیگر برای اشک باران گاه و بیگاهش، جوانه ی خریداری نیست! بهار، دستش را روی سر زمین کشید. دختری آفرید. لای موهایش کلی شکوفه گذاشت تا هر قدم که بر میدارد بر زمین یادگاری از بهار بماند.. از عطر مست کننده ریاحینش در ریه هایش دمید تا موقع دویدن و نفس نفس زدنش همه دشت مدهوش بوی نفس هایش شوند.. کاسه چشمانش را از باران های ملایم دمدمی پر کرد تا وقت ضعف بغض هایش کوه نشوند.. در سینه اش کلی سار و پرستوی بی قرار در بند کرد که هرگاه زبان گشود، صدای‌شان از سینه اش برخیزد.. در آخر، روی شانه هایش کلی جوانه کاشت.. جوانه هایی تشنه برای هر سری که هوس کند روی آن شانه بنشیند و باران ببارد..! نگاهش را به زمین دوخت. خندید زد. همان خنده هایی که پر از آواز پرستو ها بود. گفت: - از خودم برایت یادگار گذاشتم. نگاهش کن و حظ کن! دیگر دلت برای من نگیرد. این دخترکم پیش تو.. هوایش را داشته باش.. نگذاری روزگار تیشه به ریشه ی قلب پاکش بزند. نگذاری هوایش بی هوا بارانی شود.. نگذاری چه چه سار و گنجشک ها در سینه اش سنگینی کند و گوشی برای شنیدن نداشته باشد.. نگذاری نای دویدن و نفس کشیدن برایش نماند که دشت بی نصیب شود.. فریاد زد: - زمین، هوای یادگارم را داشته باش! و زمین سفت دردانه اش را در آغوش کشید... یادگار بهار، دردانه زمین، ریحانه ی خدا، هانیه ی عزیزم! تولدت مبارک💝 @Hwewerbh پی‌نوشت: بین من و هانیه رفاقت عمیقی نیست. جز مدت کوتاهی همسایگی مجازی.. ولی خبر تولدش رو که شنیدم کلمات ناگاه خود به خودکنار هم رو مغزم ردیف شدن و شد این همه :)! خیلی دلی.. از ته دلی، تولدت بازم مبارک.
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 بلند، باشه‌ای گفتم. در اتاق را تا نیمه بستم. نگاهم به کت و شلوار کرم رنگ افشین افتاد. باز تصویرش جلوی چشمم آمد و دلم از ذوق غنج رفت... یاد صبح افتادم. اولین بار که در آن لباس دیدمش و هوس گرفتن دست‌هایش، آغوشش، شیرینی مال من شدنش بیش‌تر در وجودم ریشه دواند. حالا در کنارش بودم. در خانه‌اش، نزدیک‌تر از همیشه! و خوش‌حال بودم که امشب به جای رویاهایش، خودش را قبل از خواب در آغوش می‌کشم! روی سر انگشتان پا ایستادم تا بتوانم مانتو را آویزان کنم. دستم را تا بیش‌ترین حد ممکن کشیدم. هر چه کردم منتو به سر آویز نمی‌رسید. کلافه یک بار روی سر انگشتان پریدم! یقه مانتو را کوتاه پرتاب کردم. نوار باریک مشکی رنگ مارک دوخت شده به پشت یقه‌اش، در میله باریک آویز گیر کرد. شرایطش زیاد خوب نبود. نفس بریده‌ام را بی حوصله بیرون دادم و بی‌خیالش شدم. شیر پاک کن را از داخل ساکم برداشتم. از آرایش صورتم دیگر چیز زیادی باقی نمانده بود. هوای گرم شهریور های تهران و خوردن و خندیدن‌هايمان، بیش‌ترش را با خود برده بود. باز هم کمی از شیر پاک کن را روی پدی ریختم و آرام همه جای صورتم کشیدم. صورت گندمی و مژه‌های کلفت و بلند مشکی خودم را دوست داشتم. ترکیبش با چشم‌های درشت و ابرو های پر پشت مشکی‌ام که هیچ گاه نازک مرتبش نکردم، صورت ظریف و لاغرم را جان دار می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم. کیف کوچکم را روی میز خالی کردم. بی توجه به طیف رنگی کرم تا قهوه ای رژ لب ها که گاهی نهایتا کالباسی و شاید گلبهی قاطی‌اش می‌شد، یکی کرم رنگش برداشتم و جوری که تمام سطح لب‌هایم را بپوشاند روی‌شان کشیدم. با وسواس تمام زوایای صورتم را در آینه چک کردم. چقدر دوست‌داشتنی بودم. شیرین و با مزه! آرام اما پرخروش! در چشم‌هایم برقی را می‌دیدم که یادم نیست آخرین بار چه زمانی، اما حتما قبل از فوت مامان دیده بودم. از چهره خودم دل کندم. کلافه‌‌‌‌‌‌ شال مشکی‌ام را که با چهارخانه های لباس ست کرده در آوردم و کلیپس را از موهایم باز کردم. موهای لَخت سیاهم روی شانه‌ و کمرم پخش شد. از خستگی، از همان روبروی میز آرایش خودم را روی تخت که فاصله چندانی هم نداشت، رها کردم. بعد از خواب ناگهانی و کوتاه داخل ماشین سرم کمی درد گرفته بود. چشمانم را بستم تا شاید کمی آرام تر شود. بعد از چند دقیقه حس کردم دست گرمی آرام شقیقه هایم را می‌مالد. انگار از همان دو نقطه شروع شد و کل بدنم یخ کرد! برای کمتر ضایع شدنِ پرشی عصبی که در پلک پایینم احساس می‌کردم، چشمانم را آرام باز کردم. همان موقع افشین را بالای سرم دیدم. ناخودآگاه حواسم جمع دسته موهایم شد که میتوانستم قسم بخورم هیچ احدالناسی جز محارمم تا بحال بازِ باز ندیده بودشان! نمی‌دانستم حالا باید چکار کنم؟ باید سکوت کنم و از آرامش عشقش سیراب شوم، یا بلند شوم تا رهایم کند؟ یا حتی شاید توقع داشت او را در آغوش بگیرم! سر دردم با این فکر و خیال‌ها بیشتر شد. دمای بدنم بالا رفته بود. اصلا من چه چیزی از زن بودن می‌دانستم که عاشق شده و پای سفره عقد نشسته بودم؟ شاید کلی حرف‌های در گوشی بود که باید مادرم برایم زمزمه می‌کرد اما نتوانست! و دوباره سرم بیشتر درد گرفت... بدون هیچ فکری، همان لحظه چشم‌هایم را باز و همان‌طور خیره نگاهش کردم. لبخند گرمی به لب داشت. گویا برق چشمان عسلی‌اش را در دو چشم درشت مشکی‌ام به نظاره نشسته بود. نفسم در سینه حبس شد. خنده‌ای بر لبم نشاندم. زدم به در شوخی و گفتم: - دیوونه زَهره ترک شدم! بچه‌های خوب میخوان بیان تو در میزنن. چه چیزی میخواست بگوید که حرفش را خورد و سکوت کرد، نمی‌دانم. و ترجیح هم می‌دادم که ندانم! دلم میخواست از زیر بار این‌همه ندانستن فرار کنم که زنگ در خانه نجاتم داد. چشمکی زدم و گفتم: - افشین در... سرش را تکان داد. - باشه دوباره روبروی آینه رفتم. فرق سرم را با وسط آوردن موهای دیگر پنهان کردم و باقی را پشت سر دم اسبی بستم. شال مشکی را هم روی سرم کشیدم. به محض باز شدن در، صدای هوچی گری‌های لشگر تاتار بلند شد! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم‌الله‌الرحمٰن‌الرحیٖم چرخ گردون، چرخید و چرخید و چرخید .. تا تیر ماه ۱۴۰۰ ، شد تیر ماه ۱۴۰۱ ! یعنی یک سال پیش .. همین موقع ها .. مجهولات جان کوچک زیبای من ، ساعت یک و چهل و دو دقیقه شب ، اولین جیغش را زد ! و اولین پیام این چاکراه ، ارسال شد ! ' هو الباطن .. - اوست پنهان !.. اوست مجهول ترین مجهول عالم ، که اگر بخواهی عمر و قد و لطف و مهرش را اندازه بگیری ، از خود بی خود خواهی شد ! اویی که بی‌نهایت است :) کم کم مجهولاتم زبان باز کرد و خورده خورده برایتان داستان های رنگی گفت .. و شما ، شما که پیشش نشستید و قصه هایش را با ذوق شنیدید ، یک به یک در دل کوچکش جایتان داد . یک نفر .. دو نفر .. یک روز رند شدیم به بیست و یک روز رند به پنجاه! همه چیز خیلی آرام پیش رفت! چرا؟ چون من از آن ها نبودم که اسم بچه ام را همه جا جار بزنم! چون دوست داشتم اگر خواست با پیژامه هم نطقی کند ، اطرافیانش خلوت و محدود و آشنا باشند .. چون این زیاد شدن ها تَکَلُّف می آورد ! دو رویی و سردی و کلاس و .. شاید اصلا روح لطیفش این همه تغییر را تاب نمی آورد ؟! و خلاصه یک شب که هنوز نخوابیده بودم ، دیدم آن عدد کوچک پایین اسم "مجهولات" یک ، یک ، با دو صفر شد ! عددی که هم من ، هم خودش .. هم کسانی که دوست مان داشتند ، همسایه هایمان ، رفیق فابریک هایمان .. خیلی منتظرش بودیم ! و این یعنی حالا صد چشم میشنوید ، آن چه او میگوید و آن چه من در گوشش می خوانم ... و این همین طور بالا رفت تا الان که به اینجا رسید . صد و چهل و خورده ای یار قدیمی و جدید و مهربان که گاه پایمان هستند و گاه از قلب طفل نو پای من میروند ... و با قد کشیدن او ، من چند بار بزرگ تر شدم ! چند بار از این پنجره درس هایی گرفتم که شاید هیچ کس دیگر حالا حالا ها یادم نمی‌داد .. من او را پروراندم و او من را ! آدم ها من را .. آدم های جدیدی که به این واسطه آشنا شدیم . آدم هایی که جدیدی که جای شان محفوظ است ، یا در شاه نشین قلب من و مجهولاتم ، یا در سیاه چال قلب من و .. محرومین مجهولات ! بهر حال همه و همه اش شيرين بود :) شیرین تر از همه هم اینکه هر دو تاب آوردیم تمام نا ملایمات را ، و بر خلاف خیلی ها که رفتند ، ما تا این جا ماندیم ! و راستی جمعِ خلوتِ دوست داشتنی من ، خیلی دوستتان داریم ♥️
این پیام ویرایش و متنش تا تولد دو سالگی مجهولات پاک میمونه :)💚
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 شالم را محکم تر کردم و کمی دیگر از موهای لخت لجبازم را تو دادم. حالا که برای هم بودیم، دوست نداشتم حتی یک درصد افشین از سر و وضعم ناراضی باشد. از وقتی دومین مردی شده بود که بی پرده به تماشای آسمان بی ماه و ستاره‌ی گیسوانم نشست، دلم رضا نشد راحت ارزانی نگاه مرد دیگری کنم‌شان. چشمانم را بستم و با کشیدن نفس عمیقی پایم را از اتاق بیرون گذاشتم. همین‌که نزدیک ورودی رسیدم، بچه ها جلویم ظاهر شدند. با کلی سر و صدا آمدند بدرقه و حسابی گرم گرفتند. از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم! منبع تمام توجهات بودم. مهم تر از همه در قلب افشین! این وسط تنها چیزی که آزارم میداد نگاه های سرشار از حسادت ستاره بود. رژ لب جگری بسیار تیره‌ای به لب زده بود، برخلاف همیشه که قرمز جیغ یا صورتی و بنفش روشن می‌زد. ریمل و خط چشم سنگینی روی چشمان کوچکش کشیده بود. عینکش که قاب کائوچویی مشکی بزرگی داشت، امشب روی چشمش نبود. از برق چشمانش می‌شد فهمید لنز طبی گذاشته. شنلی مشکی رنگ با ساپورتی مشکی هم به تن داشت. یک کیف کوچک جگری هم روی شانه‌اش بود. از زیر آن همه آرایش سنگین هم می‌شد حال خراب صورتش را فهمید. می‌دانستم حالش چرا خراب است. ستاره خیلی قبل‌تر از آن که من و افشین باز یک دیگر را ببینیم، رویش سرمایه گذاری کرده بود. سر همین هم همیشه با من لج بود. از همان اول که فهمید افشین قرار بعدی را هم برایم پیامک کرده حسادتش نسبت به من شروع شد. خوب یادم هست بار دوم که رفتم توقع دیدن همان ستاره‌ی پر شر و شور را داشتم. همان دختر زلزله‌ای که خنده‌ی افشین با خنده هایش اوج می‌گرفت. ولی ستاره‌ی قرار دوم آن ستاره‌ی قبلی نبود. نگاه‌هایش رویم ریز تر شده بود. با همان چشمان ریز تنگ شده که دیگر چیزی از سفیدی‌اش دیده نمی‌شد، داشت مرا می‌بلعید! آن موقع نفهمیدم چرا ولی کم کم دستم آمد. افشین نقطه ضعف ستاره بود. می‌دانستم ستاره عاشقش نیست، فقط می‌خواست مالکش باشد! می‌خواست افشین را در دستش چون خمیری ورز بدهد. برای خودش داشته باشدش، همه جوره. قصدم این نبود که دست روی عشق کس دیگری بگذارم ولی ستاره عاشق افشین نبود! قطعا این‌طور نبود! پس بی توجه به سوختنش از عشق نه، از حسادت لبخند سردی به رویش زدم. با آن لب‌های درشت پروتز کرده‌اش به صورتم پوزخندی زد. پوزخند هایی که خیلی بار تا به حال نثارم کرده بود. هستی ناگهان سوتی زد و گفت: - اوو! می‌بینم گند ست کردن‌و در آوردید! نگاه متعجبم را از لباس چهار خانه ی قرمز و مشکی خودم گرفته و به تی‌شرت قرمز افشین که یقه و جیب و آستینش مشکی رنگ بود دوختم! خنده‌ای از سر تعجب مهمان لبم شد. خودم را به افشین نزدیک‌تر کردم. 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
تو اگر درد منی کاش که درمان نشوی تو اگر آه منی کاش نمایان نشوی تو اگر تو قصه ای، اِی کاش که کاتب برود که بمانی به همین صفحه و پایان نشوی <مجہولات>
همیشه یادم میمونه روزایی بودن که برای من بودی! <مجہولات>
داشتن یکی که شبا از فکرش خوابت نبره سخته، ولی قشنگه :) <مجہولات>
تا توانی خلق را سنجش مکن سینه هامان معدن مهر خداست <مجہولات>
:)🖤✨