eitaa logo
مجهولات
244 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
741 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم‌الله‌الرحمٰن‌الرحیٖم چرخ گردون، چرخید و چرخید و چرخید .. تا تیر ماه ۱۴۰۰ ، شد تیر ماه ۱۴۰۱ ! یعنی یک سال پیش .. همین موقع ها .. مجهولات جان کوچک زیبای من ، ساعت یک و چهل و دو دقیقه شب ، اولین جیغش را زد ! و اولین پیام این چاکراه ، ارسال شد ! ' هو الباطن .. - اوست پنهان !.. اوست مجهول ترین مجهول عالم ، که اگر بخواهی عمر و قد و لطف و مهرش را اندازه بگیری ، از خود بی خود خواهی شد ! اویی که بی‌نهایت است :) کم کم مجهولاتم زبان باز کرد و خورده خورده برایتان داستان های رنگی گفت .. و شما ، شما که پیشش نشستید و قصه هایش را با ذوق شنیدید ، یک به یک در دل کوچکش جایتان داد . یک نفر .. دو نفر .. یک روز رند شدیم به بیست و یک روز رند به پنجاه! همه چیز خیلی آرام پیش رفت! چرا؟ چون من از آن ها نبودم که اسم بچه ام را همه جا جار بزنم! چون دوست داشتم اگر خواست با پیژامه هم نطقی کند ، اطرافیانش خلوت و محدود و آشنا باشند .. چون این زیاد شدن ها تَکَلُّف می آورد ! دو رویی و سردی و کلاس و .. شاید اصلا روح لطیفش این همه تغییر را تاب نمی آورد ؟! و خلاصه یک شب که هنوز نخوابیده بودم ، دیدم آن عدد کوچک پایین اسم "مجهولات" یک ، یک ، با دو صفر شد ! عددی که هم من ، هم خودش .. هم کسانی که دوست مان داشتند ، همسایه هایمان ، رفیق فابریک هایمان .. خیلی منتظرش بودیم ! و این یعنی حالا صد چشم میشنوید ، آن چه او میگوید و آن چه من در گوشش می خوانم ... و این همین طور بالا رفت تا الان که به اینجا رسید . صد و چهل و خورده ای یار قدیمی و جدید و مهربان که گاه پایمان هستند و گاه از قلب طفل نو پای من میروند ... و با قد کشیدن او ، من چند بار بزرگ تر شدم ! چند بار از این پنجره درس هایی گرفتم که شاید هیچ کس دیگر حالا حالا ها یادم نمی‌داد .. من او را پروراندم و او من را ! آدم ها من را .. آدم های جدیدی که به این واسطه آشنا شدیم . آدم هایی که جدیدی که جای شان محفوظ است ، یا در شاه نشین قلب من و مجهولاتم ، یا در سیاه چال قلب من و .. محرومین مجهولات ! بهر حال همه و همه اش شيرين بود :) شیرین تر از همه هم اینکه هر دو تاب آوردیم تمام نا ملایمات را ، و بر خلاف خیلی ها که رفتند ، ما تا این جا ماندیم ! و راستی جمعِ خلوتِ دوست داشتنی من ، خیلی دوستتان داریم ♥️
این پیام ویرایش و متنش تا تولد دو سالگی مجهولات پاک میمونه :)💚
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 شالم را محکم تر کردم و کمی دیگر از موهای لخت لجبازم را تو دادم. حالا که برای هم بودیم، دوست نداشتم حتی یک درصد افشین از سر و وضعم ناراضی باشد. از وقتی دومین مردی شده بود که بی پرده به تماشای آسمان بی ماه و ستاره‌ی گیسوانم نشست، دلم رضا نشد راحت ارزانی نگاه مرد دیگری کنم‌شان. چشمانم را بستم و با کشیدن نفس عمیقی پایم را از اتاق بیرون گذاشتم. همین‌که نزدیک ورودی رسیدم، بچه ها جلویم ظاهر شدند. با کلی سر و صدا آمدند بدرقه و حسابی گرم گرفتند. از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم! منبع تمام توجهات بودم. مهم تر از همه در قلب افشین! این وسط تنها چیزی که آزارم میداد نگاه های سرشار از حسادت ستاره بود. رژ لب جگری بسیار تیره‌ای به لب زده بود، برخلاف همیشه که قرمز جیغ یا صورتی و بنفش روشن می‌زد. ریمل و خط چشم سنگینی روی چشمان کوچکش کشیده بود. عینکش که قاب کائوچویی مشکی بزرگی داشت، امشب روی چشمش نبود. از برق چشمانش می‌شد فهمید لنز طبی گذاشته. شنلی مشکی رنگ با ساپورتی مشکی هم به تن داشت. یک کیف کوچک جگری هم روی شانه‌اش بود. از زیر آن همه آرایش سنگین هم می‌شد حال خراب صورتش را فهمید. می‌دانستم حالش چرا خراب است. ستاره خیلی قبل‌تر از آن که من و افشین باز یک دیگر را ببینیم، رویش سرمایه گذاری کرده بود. سر همین هم همیشه با من لج بود. از همان اول که فهمید افشین قرار بعدی را هم برایم پیامک کرده حسادتش نسبت به من شروع شد. خوب یادم هست بار دوم که رفتم توقع دیدن همان ستاره‌ی پر شر و شور را داشتم. همان دختر زلزله‌ای که خنده‌ی افشین با خنده هایش اوج می‌گرفت. ولی ستاره‌ی قرار دوم آن ستاره‌ی قبلی نبود. نگاه‌هایش رویم ریز تر شده بود. با همان چشمان ریز تنگ شده که دیگر چیزی از سفیدی‌اش دیده نمی‌شد، داشت مرا می‌بلعید! آن موقع نفهمیدم چرا ولی کم کم دستم آمد. افشین نقطه ضعف ستاره بود. می‌دانستم ستاره عاشقش نیست، فقط می‌خواست مالکش باشد! می‌خواست افشین را در دستش چون خمیری ورز بدهد. برای خودش داشته باشدش، همه جوره. قصدم این نبود که دست روی عشق کس دیگری بگذارم ولی ستاره عاشق افشین نبود! قطعا این‌طور نبود! پس بی توجه به سوختنش از عشق نه، از حسادت لبخند سردی به رویش زدم. با آن لب‌های درشت پروتز کرده‌اش به صورتم پوزخندی زد. پوزخند هایی که خیلی بار تا به حال نثارم کرده بود. هستی ناگهان سوتی زد و گفت: - اوو! می‌بینم گند ست کردن‌و در آوردید! نگاه متعجبم را از لباس چهار خانه ی قرمز و مشکی خودم گرفته و به تی‌شرت قرمز افشین که یقه و جیب و آستینش مشکی رنگ بود دوختم! خنده‌ای از سر تعجب مهمان لبم شد. خودم را به افشین نزدیک‌تر کردم. 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
تو اگر درد منی کاش که درمان نشوی تو اگر آه منی کاش نمایان نشوی تو اگر تو قصه ای، اِی کاش که کاتب برود که بمانی به همین صفحه و پایان نشوی <مجہولات>
همیشه یادم میمونه روزایی بودن که برای من بودی! <مجہولات>
داشتن یکی که شبا از فکرش خوابت نبره سخته، ولی قشنگه :) <مجہولات>
تا توانی خلق را سنجش مکن سینه هامان معدن مهر خداست <مجہولات>
:)🖤✨
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 افشین هم خنده‌ای کرد و گفت: - اصلا.. کاملا اتفاقی شده! با چشمانی که از ذوق برق می‌زد، سر تکان داده و حرفش را تایید کردم. - ما کاملا بی خبر از هم آماده شدیم! یهو ست در اومد! دنیا لبخند گرمی زد. - دل که به دل راه داره همینه دیگه، تازه این کوچیکشه.. کی فکر می‌کرد عشق آزاده کوچولوی ما رو پای سفره عقد بشونه؟ پیشانی‌ام را بوسید. - ولی الان دیگه حتما از همه ما بزرگ‌تری! مبارک باشه عزیزم، مبارک خودت و هم‌چنین افشین، وقتی شنیدم هم خیلی تعجب کردم، هم خیلی ذوق! شایان هم لبخندی زد. - شما از همون اولم معلوم بود تیکه ی هم دیگه اید! و هستی با قهقهه‌ای ادامه حرفش را در دست گرفت: - ولی هیچ‌کس فکرشم نمی‌کرد همه چیز انقدر زود اتفاق بیافته! با ناز لبخندی زدم. دستم را از دست افشین بیرون کشیدم و گفتم: - میخواید همون‌جور تا آخر جلوی در وایسید؟ بفرمایید تو! همگی راهی شدند. افشین هم جلو رفت و به جایی وسط کاناپه راهنمایی‌شان کرد. هیچ کدام عادت روی مبل و صندلی نشستن نداشتیم. هر جا بودیم همان روی زمین ولو می‌شدیم! آمدم من هم بروم که ستاره با غیظ روبرویم سبز شد. چشمانش خمار و دندان‌هایش روی هم قفل شده بود. برزخی نگاهم کرد. - ترسیدی فرار کنه که انقد زود اقدام کردی کوچولو؟! چشم غره‌ای رفتم. - از چی حرف میزنی؟ ابرویی بالا انداخت. - خودت خوب میدونی! بی توجه به خزعبلاتش، نگاهم از سر تا پایش کاوید. چینی به پیشانی دادم و پرسیدم: - راستی خدا بد نده؟ کسی فوت کرده که مشکی پوشیدی؟ فکش از حرص لرزید. لب گزید و باز آن پوزخند تکراری را گوشه لبش نشاند. - مشکی رنگ عشقه جوجه..! من هم پوزخندی نثارش کردم. - خیره ان‌شاءالله! سه بار آرام روی گونه‌ام کوبید. لبخندش بیش‌تر کش آمد. - رو خرابه های زندگی کسی که رو خرابه های عشقم زندگی شو ساخت، برای خودم زندگی می‌سازم. می‌بینی اون روز و، زیاد دیر نیست! از شدت حرص نفس کشیدن برایم سخت شده بود. با هر نفس سینه‌ام شدید بالا و پایین می‌شد. انگار کسی روی شکمم نشسته‌ بود. مچ دستش را سفت در مشت گرفتم و از کنار صورتم پایین آوردم. بغضی که در گلویم نشسته بود به سختی فرو دادم. با چشمان تنگ شده، متنفر نگاهش کردم و راهم را کشیدم و رفتم. بین جمع نشستم که کمی بعد ستاره هم کنارمان آمد. هنوز با نگاه هایش برایم خط و نشان می‌کشید. هر بار چشم تو چشم می‌شدیم انگار تمام وجودم را می‌بلعید. در نگاهش چیزی جز حرص و حسادت نمی‌دیدم. حالا هم این‌جا نشسته بود و از دیدن من کنار افشین و دستش که پشتم را محکم گرفته بود مثل شمع آب میشد. این را همگی از صورتش فهمیده بودند. از لباس مشکی‌ای که به تن داشت. از آرایشش که بر خلاف همیشه بود. از این‌که برعکس همیشه، آن ستاره ی طناز پر شر و شور خفه خون گرفته بود و زبانش گاهی یک بار، فقط به زدن طعنه به من می‌چرخید. نمی فهمیدم در برابر این همه حرف نا حق و اهانت چرا افشین سکوت می‌کند؟ به‌هرحال من هم به تبعیت از او سکوت کرده بودم. تا جایی که تیر آخر را زد! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
آدمایی که وقتی بهشون تعارف میکنی یا.. میگن ممنون خیلی رو اعصابن! ممنون و چی؟! میخوای؟ نمیخوای؟ قبوله؟ قبول نیست؟ ها؟ ها؟ ها؟ اَه. <مجہولات>