🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت91
مثل هر روز صبح بعد از زدن آبی به سر و صورتم، جلوی آینه رفتم و موهای لختم را که نیاز به شانه هم نداشت، شانه کردم. از پشت سر ناگهان چهره افشین را توی آینه دیدم!
موهایش نامرتب شده و حوله آبی رنگی را روی شانههایش انداخته بود. در این یک هفته که با هم بودیم، هر روز صبح که بیدار میشد یک دوش میگرفت! آن وقت منی که برای همین روزی یک بار شانه زدن موهایم مدام با خودم چک و چانه میزدم و از خودم تخفیف میگرفتم، در حوصله این بشر مانده بودم!
با این فکر لبخند محوی گوشه لبم نشست. بیخیال شانه کردن بقیه موهایم شدم و با لحن نازی گفتم:
- سلام صبحت بخیر!
در حالیکه داشت حوله را گوشهای میانداخت با انرژی خاصی گفت:
- سلاااام آزاده خانم. صبح شما ام بخیر. سحرخیز شدی امروز!
با خنده گفتم:
- من که هر وقت تو بیدار بشی بیدار میشم با این صدای حموم کردنت! حالا امروز دیگه رسما برپا زدم.
چشمکی زدم و ادامه دادم:
- تو بگو چه کرمی میخوای بریزی که امروز سحرخیز شدی؟
همراه صدای بلند خندهاش، خنده ی من هم اوج گرفت. آمد چیزی بگوید که با اشاره به حولهاش که روی تاج تخت انداخته بود، گفتم:
- اون جاش اینجا نیستا!
با قیافهای وارفته نگاهم کرد.
- باشه مامان بزرگ.
چشم غرهای رفتم. چرخیدم و با دستهایم را از پشت سر میز توالت گرفتم. ابرو هایم را بالا انداختم و چشمهایم را تنگ کردم.
- خدا خودش میدونه قبل از اینکه من بیام اینجا، خونت چه ریختی بوده شلخته خان!
خندید و سرش را خاراند. در حالیکه حوله را روی بند بالکن پهن میکرد گفت:
- خرابه بود!
لبخند دندان نمایی تحویلش دادم. پشت سرش رفتم و دستم را به دستگیره بالکن بند کردم.
- پس ایول به من!
چشمکی زد.
- صد در صد!
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- البته از قدیم گفتن چی؟! گفتن خانه ی بی زن به چه ماند؟
با خندهای گفتم:
- به چی؟!
از بالکن بیرون آمد.
- خب تو بگو دیگه!
چند ثانیه فکر کردم. هیچ چیز به ذهنم نمیرسید! داشت سمت آشپزخانه میرفت. پشت سرش دست به سینه راه افتادم. هنوز هم به ادامهاش فکر میکردم ولی حقیقتا هیچ چیز جالبی به ذهنم نیامد. خندیدم و گفتم:
- یه چی پَروندیا!
خندید و متاسف تایید کرد. قبل از آنکه به آشپزخانه نزدیک شود، پیشی گرفت و بدو بدو سمت میز رفتم. لبخند پررنگی روی لب نشاندم و گفتم:
- بفرمائید صبحانه!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- به به!
صبحانه را که خوردیم، بطری نسبتا بزرگی را آب کردم و سمت بالکن رفتم. درِ بالکن، جایی وسط دیوار اتاق خواب باز میشد. افشین هم پشت سرم آمد. نسیم دلنشین بهار به صورتم میخورد. بوی گلهای ریزی که خودم در چند گلدان رنگی خریده بودم به مشام میرسید. بطری را کنار گلدان ها روی طاقچه باریک گذاشتم. دست به سینه ایستادم و با کشیدن نفس عمیقی تا میشد هوای خنک اوایل پائیز را وارد ریههایم کردم.
قبل از آنکه چشمانم را باز کنم افشین دستش را پشت کمرم و من هم سرم را روی شانهاش گذاشتم. دوس داشتم هوای این پائیز که عاشقانه تر از هر سال دیگری میگذشت را، کنار او هر چه بیشتر تنفس کنم!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
اینکه همزمان از دست دو نفر عصبانی بشی و همشونم پشت اون گوشی کوفتی باشن و دستت بهشون نرسه باعث سطح خاصی از عصبی شدن میشه که اصن هیچی!..
- خستم...
انگار که توی مغزم بمب گذاشته باشن و هر لحظه به منفجر شدنش نزدیکتر میشم
+ و اصلا بلد نیستی خنثاش کنی اون بمب و. از طرفی میترسی که منفجر بشه و از طرفی ام میگی اوم، بزار منفجر شه تا این استرسا و.. همش تموم بشه. فوقش خودمم تموم میشم میره! میفهممت رفیق میفهممت! شایدم نه. فقط میتونم بگم بچسب به خدا. و بخواه خودش حلش کنه. به ضعفت اعتراف کن. به خدا خیلی امید داشته باش. خیلی خیلی خیلی!
میزان ذوق لحظه هایی که منتظرم رشیده بیاد با اندازه شادی ای که وقتی با همیم، براتون همونقدر ذوق و شادی آرزو میکنم 💚✨
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت92
بعد از کمی چشمانم را باز کردم و با لحن نازی گفتم:
- افشین...
- جانم؟
- هیچی!
سرم را از روی شانهاش بلند کردم و سمت اتاق رفتم. به سمتم چرخید.
- چی کار داشتی خب؟
ابرویی بالا انداختم!
- هیچی. فقط همین جوری خواستم صدات کنم و جواب بدی!
لبخندی زد.
- پس فهمیدی وقتی اینجور صدام میزنی قلبم پر میکشه میاد تو سینت...
لبخند عمیقی روی لبم نشست.
- نه؛ اشتباه گفتی. فهمیدم هربار اینجور صدات میکنم قلبت قوی تر میزنه و من محتاج این تپشم برای زنده موندن!
خنده گرمی کرد و گفت:
- الحق شاعری!
نفس عمیقی کشید.
- راستی!
اینبار من گفتم:
- جانم!
دوباره از همان خنده های دلبرش کرد.
- از فردا قراره برم سر کار.
با شنیدن حرفش ریملی که بالا برده بودم تا روی چشم بکشم، از دستم روی میز افتاد. فورا سمتش برگشتم و گفتم:
- چی؟!
از داخل آینه دیدم در حالی که لبه تخت نشسته بود. آشفته دستی زیر موهایش برد و گفت:
- خودمم زیاد عادت ندارم. خیلی دلم میخواد فقط پیش تو باشم. ولی چون دیگه با بابام ارتباطی ندارم نمیشه؛ دستم یه کم تنگه...
توی دلم خالی شد... سرم را پایین انداختم و نا امید گفتم:
- هرجور صلاح میدونی عزیزم.
نگاه مضطرب و تبدارش را که دیدم، دلم نیامد اینهمه خودخواه باشم! اگر قرار بود شرایط جدید برای کسی سخت تر باشد، آن حتما افشین بود. تمام حال خوبی که نفسهای عمیق سر صبح به جانم داده بود را در زبانم ریختم.
لبه تخت کنارش نشستم و دستم را زیر چانهاش گذاشتم. سرش را بالا آوردم. چشمانش را به چشمانم دوخت. تمام حال بد بیخودی ام را دور ریختم و گفتم:
- میدونی که بی تو... تنها... خیلی سختمه!
نفس عمیقی کشیدم. لبخندی روی لبهایم نشاندم و ادامه دادم:
- ولی افتخار میکنمم به این همتت شازده پسر آقای سلمانی!
میدونم اصلا عادت پشت میز نشستن و کار کردن نداری؛ میدونم فقط بخاطر من داری این کارو شروع میکنی. ممنون که حواست به من و زندگیمون هست.
وقتی دستم را پایین آوردم لبخندی گرم به رویم زد. شاید بیشتر شبیه لبخند یک پدر که خیالش از بابت دخترکش راحت شده باشد! نفس عمیقی کشید و گفت:
- راستی امروزم برای معارفه باید برم شرکت.
لبخند پر رنگی روی لب نشاندم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
- بیا که وقتشه خودم راهیت کنم!
دستانمان را مشت کردیم و به هم کوبیدیم.
سفره صبحانه را که چیدم، برگشتم دیدم روی کاناپه نشسته و سرش توی گوشی است. ناغافل گونهاش رل محکم بوسیدم. رد رژ لبم روی پوست روشنش حک شد. لبخندی پیروزمندانه زدم و گفتم:
- آه آه! دیگه واسه خود خودم شدی!
صدای قهقهاش بلند شد.
- خدا عقلت بده!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از
اینجا مجازیست و راحتترین کار حرف زدن.
اینجا مجازیست و راحتترین کار ادعا کردن و دوست داشتن.اینجا مجازیست و آدمهای بسیاری تو را دوست خواهند داشت و آدمهای بسیاری به حرفهای تو گوش خواهند سپرد و آدمهای بسیاری با تو احساس همدردی خواهند داشت و آدمهای بسیاری تو را تحسین خواهند کرد و آدمهای بسیاری به تو حق خواهند داد. اما کافیست سری بچرخانی و ببینی چقدر تنهایی.اینجا مجازیست و مبادا بدون همراهی والد منطقی و باتجربهی درونت در آن غرق شوی،مبادا کودک ساده و خوشباور درونت را در هزارتوی آن رها کنی.اینجا مجازیست، مبادا حقیقی دل ببازی و حقیقی اعتماد کنی و حقیقی بشکنی..باید از کنار خیلی چیزها و آدمها بدون دقت عبور کرد.اینجا مجازیست، سایهی اغراقآمیزی از حقیقت. به قدر نیاز از آن بهره بگیر اما برای دیدن واقعیت سرت را بلند کن. که گاهی سایهها از چیزی که در واقعیت وجود دارد.جامعتر و بزرگتر بهنظر میرسند. تو در این فضا با سایهی آدمها مواجهی، با کلیتهای اغراقآمیزی خالی از جزئیات. با آدمهای غریبهای که گاهی بزرگتر از چیزی که هستند به نظر میرسند
ʜʏᴘᴏᴘʜʀᴇɴɪᴀ
Mehdi Yarrahi ~ Music-Fa.ComMehdi Yarrahi - Dokhtarane (128).mp3
زمان:
حجم:
4.7M
[🖤💙]
بارون بگیر اے دختر تنہا ...
آروم بگیر اے دختر دریا ...
<مجہولات>