eitaa logo
مجهولات ☫
237 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 بعد از کمی چشمانم را باز کردم و با لحن نازی گفتم: - افشین... - جانم؟ - هیچی! سرم را از روی شانه‌اش بلند کردم و سمت اتاق رفتم. به سمتم چرخید. - چی کار داشتی خب؟ ابرویی بالا انداختم! - هیچی. فقط همین جوری خواستم صدات کنم و جواب بدی! لبخندی زد. - پس فهمیدی وقتی اینجور صدام میزنی قلبم پر میکشه میاد تو سینت... لبخند عمیقی روی لبم نشست. - نه؛ اشتباه گفتی. فهمیدم هربار اینجور صدات میکنم قلبت قوی تر میزنه و من محتاج این تپشم برای زنده موندن! خنده گرمی کرد و گفت: - الحق شاعری! نفس عمیقی کشید. - راستی! اینبار من گفتم: - جانم! دوباره از همان خنده های دلبرش کرد. - از فردا قراره برم سر کار. با شنیدن حرفش ریملی که بالا برده بودم تا روی چشم بکشم، از دستم روی میز افتاد. فورا سمتش برگشتم و گفتم: - چی؟! از داخل آینه دیدم در حالی که لبه تخت نشسته بود. آشفته دستی زیر موهایش برد و گفت: - خودمم زیاد عادت ندارم. خیلی دلم میخواد فقط پیش تو باشم. ولی چون دیگه با بابام ارتباطی ندارم نمیشه؛ دستم یه کم تنگه... توی دلم خالی شد... سرم را پایین انداختم و نا امید گفتم: - هرجور صلاح میدونی عزیزم. نگاه مضطرب و تب‌دارش را که دیدم، دلم نیامد این‌همه خودخواه باشم! اگر قرار بود شرایط جدید برای کسی سخت تر باشد، آن حتما افشین بود. تمام حال خوبی که نفس‌های عمیق سر صبح به جانم داده بود را در زبانم ریختم. لبه تخت کنارش نشستم و دستم را زیر چانه‌اش گذاشتم. سرش را بالا آوردم. چشمانش را به چشمانم دوخت. تمام حال بد بی‌خودی ام را دور ریختم و گفتم: - میدونی که بی تو... تنها... خیلی سختمه! نفس عمیقی کشیدم. لبخندی روی لب‌هایم نشاندم و ادامه دادم: - ولی افتخار می‌کنمم به این همتت شازده پسر آقای سلمانی! می‌دونم اصلا عادت پشت میز نشستن و کار کردن نداری؛ میدونم فقط بخاطر من داری این کارو شروع می‌کنی. ممنون که حواست به من و زندگی‌مون هست. وقتی دستم را پایین آوردم لبخندی گرم به رویم زد. شاید بیشتر شبیه لبخند یک پدر که خیالش از بابت دخترکش راحت شده باشد! نفس عمیقی کشید و گفت: - راستی امروزم برای معارفه باید برم شرکت. لبخند پر رنگی روی لب نشاندم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: - بیا که وقتشه خودم راهیت کنم! دستانمان را مشت کردیم و به هم کوبیدیم. سفره صبحانه را که چیدم، برگشتم دیدم روی کاناپه نشسته و سرش توی گوشی است. ناغافل گونه‌اش رل محکم بوسیدم. رد رژ لبم روی پوست روشنش حک شد. لبخندی پیروزمندانه زدم و گفتم: - آه آه! دیگه واسه خود خودم شدی! صدای قهقه‌اش بلند شد. - خدا عقلت بده! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از ‌‌
اینجا مجازی‌ست و راحت‌ترین کار حرف زدن. اینجا مجازی‌ست و راحت‌ترین کار ادعا کردن و دوست داشتن.اینجا مجازی‌ست و آدم‌های بسیاری تو را دوست خواهند داشت و آدم‌های بسیاری به حرف‌های تو گوش خواهند سپرد و آدم‌های بسیاری با تو احساس همدردی خواهند داشت و آدم‌های بسیاری تو را تحسین خواهند کرد و آدم‌های بسیاری به تو حق خواهند داد. اما کافی‌ست سری بچرخانی و ببینی چقدر تنهایی.اینجا مجازی‌ست و مبادا بدون همراهی والد منطقی و باتجربه‌ی درونت در آن غرق شوی،مبادا کودک ساده و خوش‌باور درونت را در هزارتوی آن رها کنی.اینجا مجازی‌ست، مبادا حقیقی دل ببازی و حقیقی اعتماد کنی و حقیقی بشکنی..باید از کنار خیلی چیزها و آدم‌ها بدون دقت عبور کرد.اینجا مجازی‌ست، سایه‌‌ی اغراق‌آمیزی‌ از حقیقت. به قدر نیاز از آن بهره بگیر اما برای دیدن واقعیت سرت را بلند کن. که گاهی سایه‌ها از چیزی که در واقعیت وجود دارد.جامع‌تر و بزرگتر به‌نظر میرسند. تو در این فضا با سایه‌ی آدم‌ها مواجهی، با کلیت‌های اغراق‌آمیزی خالی از جزئیات. با آدم‌های غریبه‌ای که گاهی بزرگتر از چیزی که هستند به نظر میرسند ʜʏᴘᴏᴘʜʀᴇɴɪᴀ
Mehdi Yarrahi ~ Music-Fa.ComMehdi Yarrahi - Dokhtarane (128).mp3
زمان: حجم: 4.7M
[🖤💙] بارون بگیر اے دختر تنہا ... آروم بگیر اے دختر دریا ... <مجہولات>
فرض کنید یه دختر مهربون تو روستا هستید. خودتون و هر جور که دوست دارید توصیف کنید. میتونید دخترِ روستایی باشید، میتونیدم دختر شهری که اومده روستا سر خونه و باغ و آغل که به هر طرزی به اون مربوطه(شخصیت سازی با خودتون) بعد امروز قراره گوسفندی که از بچگی بهش وابسته بودید قربانی کنن.! چرا اصرار بزرگترا روی اونه؟ از بین اون همه گوسفند انتخاب شده یا فقط اون؟ چه شکلیه؟ گوشتش صرف چه کاری میشه؟ عاقبت به ذبحش رضا میدید یا نه؟ کشمکشا.. و... و... و... همش با ذهن خلاق شما! از هر جا دوست داشتید شروع کنید و تا هر جا دوست دارید بگید :) خوندن سناریو ها و داستان های شما برای ما جالب خواهد بود! منتظرم💚 فعلا!
⭕️آیا از برگ های خود خسته شده اید؟!! آیا دنبال راهی هستید که بصورت کاملا تضمینی بدون درد و سوزش برگ هایتان بریزد؟! این پست را از دست ندهید! عکس بالا را با ماسک باز کنید. خطر تراوش گاز های اسید و پودر های سم! 😱بابا دیگه چرا مرینت بدبختو از اون سر جهان وارد این بازی کثیف ارباب رعیتی خودتون میکنید😑😐😂💔💔
21:21
• ما یار ندیدھ تبـ معشوقـ ڪشیدیمــ !❣
IXTX :')