مجهولات ☫
من ڪہ رَھ بُردم بہ گنجِ حُسنِ بیپایانِ دوست صد گداےِ همچو خود را بعد از این، قارون ڪنم ... فرصتی دی
به همین مناسبت میخوام یه سری از عکسای اردوی مشهد و براتون به اشتراک بزارم هر چند که من اصلا عکاس خوبی نیستم و عکس گرفتن با اون تبلتِ به قول ناظممون"تلوزیون" کار خیلی سختی بود🙂😂 ولی داشته باشیم :))
مجهولات ☫
به همین مناسبت میخوام یه سری از عکسای اردوی مشهد و براتون به اشتراک بزارم هر چند که من اصلا عکاس خوب
قطــــار
و عکسایی که بخاطر رودربایستی شدید با هم کوپه ای هام خیلی وحشتناک یواشکی گرفتم!
البته بچه ها خوب بودن من خجالت میکشیدم.😂
*فقط ذوقی که کردیم وفتی فهمیدیم هم کوپه ایمون دختره(چون مجبور شدیم بلیط غیر بانوان بگیریم و قلبمون همش تو حلقمون بود مرد تو کوپه نباشه😑)
*تعداد برگ هایی که ازم ریخت وقتی فهمیدم اونی که همراه فاطمه(همسفر بینهایتم) داداش بزرگش نیست شوهرشه😂
*داستان عجیب و غریب دختری که همراهمون بود و خب کلا ۱۸۰ درجه برعکس ما :> ولی ریفیق شدیم!
*اینکه برا نماز صبح چقدر استرس داشتم و مثل طفلی صغیر به فاطمه چسبیده بودم😂🍃
*اینکه هم کوپه ایمون فک میکرد من و فاطمه از خودش بزرگتریم درحالی که اون از هممون بزرگ تر بود. تازه فک میکرد منم از فاطمه بزرگترم 😐😂(حس پیرزنا بهم دست داد)
*اینکه شب تا ساعت یک فاطمه با شوهرش تلفنی حرف میزد، اون یکی ام با جاست فرنداش، منم سینگلِ بدبخت با ادواردو کنج کوپه خلوت کرده بودم، کتابشو میگم. بعد از یه سال کتابو تموم کردم بالاخره😑
*تا اینکه لباس زردم زیر نور یو وی اتاق سیاه میشد و من تو همون خاموشی ده بار رفتم بیرون و برگشتم که هی ذوق کنم بعلاوه کلی تلاش ناموفق برای عکس گرفتن😂🍃
و دیگه بقیشو دقیقا یادم نیس 😄
خب یه سری نکات رو اینجا بگم؛ چون بعضا با هم ارتباطات دوستانه
داریم... یا پیامایی که تو ناشناس میاد، و همچنین اکثر کسانی که مخاطبم هستن اینجا ام هستن گفتم اینجا بگم دیگه:).
- لطفا بنده رو تاویل بانو، حوا بانو، بانو تاویل، بانو حوا.. این مسخره بازیا خطاب نکنید بــــــدم میــــــاد!!
- حتی المقدور تو مکالماتتون از ایموجی استفاده کنید تو رو خدا😂 معذب میشم!
- از ایــ🙄ــن ایموجی متنفرم و برخلاف خیلیا تو پر استفاده هام نیست. وقتی کسی برام میفرسته اصلا نمیتونم منظورشو بفهمم.. شوخیه؟ جدیه؟ چی گفتم که ناراحت شده؟ چیکار کردم که کلافه شده؟ خیلی به هم میریزم🙁 بیشتر از اونکه فکرشو کنید.. پس لطفا نفرستید باشه؟!
- تو بیان احساسات خصوصا مجازی افلیجم. فلج مادرزاد! به دل نگیرید.
- خیلی خودم نیستم. پذیرفتنیه حرفتون. نمیتونمم خودم باشم. تلاشمو میکنم ولی راه نداره😂💔
- و اینکه عاشق گفتن، شنیدن، تحلیل کردن، تفسیر کردن، و... غیره ام!
- عذرخواهی کردنم زیاد بلد نیستم. اصلا کلا کلامی ضعیفم برا همین تو ارتباطات مجازی میلنگم دیگه، چون حقیقی با کارام و رفتارام ثابت میکنم پشیمونم و میخوام جبران کنم ولی مجازی میمونم... به بزرگی خودتون پوزش. درک کنید.
- و اینکه خب من از اول تا حالا پست های به نظر خودم طنز زیادی گذاشتم. اگر واقعا بی مزست بهم بگید چون بعضیا رو وقتی میزارم و هیچ ری اکشنی نمیگیرم هی با خودم هین خیلی دیگه لوس بازی شد و... اگر به نظر خودتون بعضیاش غیر طنز و لوس بازیه بگید محترمانه. چه اینجا، چه تو پیویاتون که صحبت میکنیم، چه گروهایی که با هم هستیم... بگید تو پیوی. یا ناشناس.
- از اینکه بخواید چیزی رو با رفتار نشون بدید خیلی بدم میاد :/ خب راست و حسینی بگو. مشکلتو با من یا هر چیز دیگه.
- اصلا با من فاز گنگ برندارید. فاز مهربون فانتزی ام بر ندارید. شما رو به عیسی مسیح عادی خودتون باشید من تشنج میکنم تو روابط فاز دار.
- و اینکه سر هر موردی که پیش اومد به من "چشم" نگید. نمیگم چشم فقط برا خدا و امام زمان و رهبره و ما اصن قابل نیستیم و اینا😂 اصطلاحه خب بکار میره. ولی من خیلی گیج و شرمنده میشم تو پاسخگویی و هر چی ام بگم حس میکنم کم گفتم!
پس لطفا مرسی :).
ببخشید طولانی شد اما الان حس میکنم تخلیه شدم😂❤️
شما هم نکته ای درباره بنده یا خودتون داشتید بگید.
البته اینا که خیلی بدیهی بود ولی خب.💚
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت94
بعد از صبحانه، در حالی که بشقاب ها را یکی میشکردم تا در ظرفشویی بگذارم پرسیدم:
- حالا قراره چه کار بکنی؟
از پشت میز بلند شد. صدای کشیده شدن پایه های صندلی استیل روی سرامیک های کف خانه در گوشم پیچید. صندلی را بلند کرد تا سرجایش، زیر میز برگرداند.
- تو بخش حسابداری کارخونه کار میکنم. حقوقش خوب بود. به تحصیلاتمم میخورد.
چشمانم برقی زد. به سمت میز برگشتم. لبخند دندان نمایی زدم و گفتم:
- چه عالی آقا!
با دو انگشت لپ نداشتهام را کشید.
- فدات!
سرم را با ناز کج کردم. سری دوم وسایل را داخل یخچال گذاشتم و با انرژی فراوانی گفتم:
- ببینم کت و شلوار فرم که ندارید؟
با تعجب ابرویی بالا انداخت.
- حداقل برای امروز نه. چطور؟
از آشپزخانه بیرون آمدم و نزدیک در اتاق رفتم.
- پس بزار امروز من لباساتو برات ست کنم باشه؟
نگاهم کرد و با انرژی گفت:
- ایول! حله.
سر کمدش رفتم و کتی به رنگ قهوهای سوخته بیرون آوردم. همچنین لباسی کرم با راه راه های باریک قهوهای. هرچند بیشتر میپسندیدم شلوار را هم کرمی به پا کند، ولی چون محیط، محیط کار بود شلوار قهوهای رنگی را هم به دستش دادم و گفتم:
- ببین چطوره؟
لباس ها را از دستم گرفت و روی ساعدش گذاشت. با لبخندی گفت:
- نپوشیده میگم محشره!
در حالی که اتاق را ترک میکردم، با دست برایش بوسهای فرستادم و گفتم:
- پس منتظرم زود تر ببینمت!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/romanestan_hj/6 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@romanestan_hj
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت95
طبق رسم قدیمی خانوادهام، هرچند برای افشین عجیب بود، موقع خروج قرآن بالای سرش گرفتم. از ته دل برایش آرزوی موفقیت کردم. برای بدرقهاش تا پشت در رفتم که ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد!
- افشین، حالا کی برمیگردی خونه؟
- فکر نکنم امروز زیاد بمونم. روز اول بیشتر برای آشنایی میرم.
آهی کشیدم و لب زدم:
- یه لحظه بیا تو...
ابروانش را در هم کشید و آرام داخل شد. در را پشت سرش بستم و به آن تکیه دادم. جدی پرسید:
- جان؟ چی شده؟
نگاهم روی دستهایم قفل شد. نمیدانستم چطور بگویم، کمی بی هدف با ناخنهایم بازی کردم. بالاخره سرم را بالا آوردم و آب دهانم را به شدت قورت دادم. چشمانم باز تر شده بود و بخاطر بغض کمرنگم، مظلومیتی کودکانه به خود گرفته بود.
- امروز نگار داره میره، برای همیشه... از ایران.
لب گزیدم. سرم را پایین انداختم و گوشه ابرویم بالا پرید. بازویم را با دست دیگرم گرفتم.
- میدونی اون جای خواهرمه! اصلا نمیتونم نبینمش برای اخرین بار...
باز سرم را بالا آوردم. ناگهان خودم را در بغلش انداختم. کمی ناز و التماس، چاشنی لحن صحبتم کردم.
- میتونیم یه جوری تا شیش بریم فرودگاه که ببینمش؟!
دستش دور تنم حلقه شد. صدایش کنار گوشم پیچید.
- حتما.. از این لحاظ مشکلی نیست.
همانطور که سینهام به سینهاش چسبیده بود، سرم را با ذوق بالا آوردم.
- اون یکی لحاظش چیه که مشکله؟ با یه ماچ آبدار میشه حلش کرد؟!
خنده ای گرم مهمان صورتش شد. لبخندم آنقدر عمیق شد که ردیف دندانهای سفیدم از میان لبهایم نمایان گشت.
چشمانش را آرام روی هم گذاشت. سیب گلویش تکان خفیفی خورد. نگران بود، یا ناراحت! خوب فهمیدم.
- فقط حتما بابات اینا و کل فک و فامیلاتم میان! میخوای چکار کنی؟
باز سرم را روی سینهاش گذاشتم. کلافه و خواهشمند گفتم:
- برای اون یه فکری میکنیم. فقط بریم تو رو خدا...
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸