🌲🌳#جنگلبان4🌳🌲
بالاخره بیخیال شدم. ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- تا حالا حتی از فاصله ۲۰ متریام به سگ نزدیک نشده بودم. اما حالا تو حفرهای با قطر کمتر از دو متر با یه سگ گنده قهوهای گیر افتادم. اونم وقتی که...
کرنومتر را مجدد نگاه کردم. ۱۵ دقیقه گذشته بود. پوزخندی زدم؛
- اونم وقتی که فقط ۵ دقیقه دیگه برای عبور از این محدوده و رسیدن به چهارتا شکارچی لعنتی وقت دارم!
البته چه فرقی میکنه؟ بهرحال قراره انقدر اینجا بمونیم تا تو از گرسنگی من و بخوری و بعد هر دو بمیریم!
حتی گریهام هم نمیآمد. کلوچه ای از جیبم در آوردم و چراغ قوه کوچک را روشن کرده رویش گذاشتم. بجای شمع که نداشتم، بالای چراغ را فوت و بعد خاموشش کردم.
- تولدت مبارک!
نصف کلوچه را توی جیبم گذاشتم و نصف دیگرش را با یک حرکت خوردم. سرم را پایین انداختم و کمکم چشمهایم سنگین شد...
از صدای پارس کردن پیاپی گنده بیدار شدم. هراسان فریاد کشیدم:
- خب اگر گشنته منو تو همون خواب بخور!
چرا سر و صدا راه انداختی؟
کمی که دقت کردم دیدم نگاهش سمت بالاست. خورشید طلوع کرده بود و نورش نمیگذاشت راحت بالا را ببینم. فقط سیاهی چند هیکل درشت را بین کلی نور میدیدم. سرم را پایین آوردم و گفتم:
- فکر کنم دیگه مُردیم!
یکدفعه یکی از آن ها با طناب پایین آمد و مردی قوی هیکل را روبرویم دیدم. خودم را عقب کشیدم که ناغافل کیسهای روی سرم کشید و مرا همراه خودش برد. هرچه فریاد میزدم فایده نداشت!
بالا که رسیدیم از دیدن آنهمه مرد بدون لباس و فقط با دامنهای کوتاه پاره، دور و برم وحشت کرده بودم. سریع موهایم را که از کنار زیرشالی ام بیرون آمده بود تو دادم که بلافاصله دستهایم را از پشت بستند و مرا همراه خودشان کشاندند. نیمههای راه تازه حواسم جمع گنده شد!
فریاد زدم:
- یه سگ بزرگ توی چاه جامونده! یه سگ بزرگ!!
همه به هم، بعد به من نگاهی کرده و یک کلمه را تکرار کردند.
- استیو!
- استیو.
- استیو!!
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
ساعت یازده و نیم شب درحالی که کلی راه رفته بودیم رسیدیم به یکی از مواکب کربلا.
صاحب موکب دعوت کرد امشب را میهمانشان باشیم. ونی که قرار بود ما را برساند نیم ساعت دیگر حرکت میکرد. برادرم تب داشت. ولی همه دلمان برای حتی یک لحظه دیدن گنبد و گلدسته حرم پر میزد. تشکر کردیم و گفتیم میرویم، نیم ساعت دیگر برمیگردیم.
نمیدانم مسیری که هر طرف رفت و برگشتش چهل و پنج دقیقه بود را با آن پاهای پر درد و همراه تب دار چطور دویدیم که در چهل دقیقه رفتیم، سلامی دادیم و برگشتیم.
ولی حالا دلم آن لحظهای را میخواهد که پاهایم از درد بی حس شده بود...
سینهام بخاطر یکسره دویدن میسوخت...
ولی تمام تنم گویا چشم شده بود!
فقط یک چیز را میدیدم...
گنبد را...
بعد از ده سال برایم این صحنه تکرار شده بود. درست مثل رویا بود.
نیامده همه عزم رفتن کرده بودند. نه اشک ریختم و نه حرفی زدم. فقط دستم را روی سینهام گذاشتم و سلام دادم.
- السلام علیک یا اباعبدلله الحسین
الهم ارزقنا یکی دیگه از این سلامها...
حاج امیر کرمانشاهی4_5947079788425381809.mp3
زمان:
حجم:
6.2M
دیدی یه تست شخصیت میدی، وقتی حس و حالتو دقیقا توصیف میکنه چه کیفی میکنی؟
جامونده ها اینو گوش کنن، همونقد قشنگه :)))
#مجهولات
مجهولات
🌲🌳#جنگلبان4🌳🌲 بالاخره بیخیال شدم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - تا حالا حتی از فاصله ۲۰ متریام به
🌲🌳#جنگلبان5🌳🌲
اخمی کردم و گفتم:
- استیو نه، سگ! سگ گنده!
يکدفعه یکنفرشان بلند فریاد زد:
- استیو...
انگار گفت "عسطیو" که مردی خودش را به ما رساند و هم زبان آن مردها جوابشان داد.
آنها هم به اتفاق من را نشانش دادند و با زبانی که من نمیفهمیدم راجع به من صحبت کردند!
کلافه داد زدم:
- هیچکس اینجا نیست که زبون منو حالیش بشه؟
مرد میانسالی که احتمالا "استیو" نام داشت مثل لات ها سمتم آمد. دستش را بلند کرد تا روی شانهام بگذارد که با اخم جاخالی دادم. پوزخندی زد و گفت:
- به جهنم خوش اومدی تازه وارد!
خداراشکر زبان او را میفهمیدم. نمیدانم منظورش از جهنم چه بود؟ همان جهنمی که روی درخت ها هم حک شده بود؟ نمیدانم! فقط با نگاه مسیر چاه را نشانش دادم و در حالیکه نفس نفس میزدم گفتم:
- من شما رو نمیشناسم. فقط یه جنگلبانم و متاسفانه اینجا گیر افتادم. سگ جنگلبانی ام توی اون چاهه لطفا کمکش کنید بیاد بیرون!
- امر دیگه ای نیست شازده؟
سرم را پایین انداختم.
- دست منو باز کنید.
نگاهی به پشت سرش انداخت و با کسب اجازه چاقوی کوچک دست سازی را از جیب شلوار پوسیدهاش بیرون آورد. طناب های زمخت دور دستم را با آن برید که کمی مچم را ورزش دادم. با لبخند ویژه ای گفت:
- خوشبختم جنگلبان، اسم من استیوه!
- منم خوشبختم. ممنون میشم شما که زبون اینارو میفهمی بهشون بگی اون سگ و از توی چاه در بیارن. میخوام برم.
- کجا با این عجله؟
به هیچ وجه حوصه کلکل نداشتم. خصوصا با یک مرد! گلویم را صاف کردم و اینبار محکم تر گفتم:
- آقا لطفا بگید اون سگ رو بیارن اینجا.
خنديد و ضمن گفتن باشه، باشه ای از من دور شد.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat