eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
قرارمون سر عمود چند؟
ساعت یازده و نیم شب درحالی که کلی راه رفته بودیم رسیدیم به یکی از مواکب کربلا. صاحب موکب دعوت کرد امشب را میهمانشان باشیم. ونی که قرار بود ما را برساند نیم ساعت دیگر حرکت میکرد. برادرم تب داشت. ولی همه دلمان برای حتی یک لحظه دیدن گنبد و گلدسته حرم پر می‌زد. تشکر کردیم و گفتیم می‌رویم، نیم ساعت دیگر برمیگردیم. نمیدانم مسیری که هر طرف رفت و برگشتش چهل و پنج دقیقه بود را با آن پاهای پر درد و همراه تب دار چطور دویدیم که در چهل دقیقه رفتیم، سلامی دادیم و برگشتیم. ولی حالا دلم آن لحظه‌ای را می‌خواهد که پاهایم از درد بی حس شده بود... سینه‌ام بخاطر یک‌سره دویدن می‌سوخت... ولی تمام تنم گویا چشم شده بود! فقط یک چیز را می‌دیدم... گنبد را... بعد از ده سال برایم این صحنه تکرار شده بود. درست مثل رویا بود. نیامده همه عزم رفتن کرده بودند. نه اشک ریختم و نه حرفی زدم. فقط دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و سلام دادم. - السلام علیک یا اباعبدلله الحسین الهم ارزقنا یکی دیگه از این سلام‌ها...
چند تا از قشنگیای امروز 😍✨
حاج امیر کرمانشاهی4_5947079788425381809.mp3
زمان: حجم: 6.2M
دیدی یه تست شخصیت میدی، وقتی حس و حالتو دقیقا توصیف میکنه چه کیفی میکنی؟ جامونده ها اینو گوش کنن، همونقد قشنگه :)))
مجھولاٺ..؛
من همونی‌ام که وقتی زنگ ورزش دبیر ریاضی میومد بشکن می‌زدم :] با جلبکای اطرافم مقایسم نکن!
ولی تجربه ثابت کرده تفلونای نچسب خریدارای بیشتری دارن :)))
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان4🌳🌲 بالاخره بی‌خیال شدم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - تا حالا حتی از فاصله ۲۰ متری‌ام به
🌲🌳🌳🌲 اخمی کردم و گفتم: - استیو نه، سگ! سگ گنده! يکدفعه یکنفرشان بلند فریاد زد: - استیو... انگار گفت "عسطیو" که مردی خودش را به ما رساند و هم زبان آن مردها جوابشان داد. آنها هم به اتفاق من را نشانش دادند و با زبانی که من نمی‌فهمیدم راجع به من صحبت کردند! کلافه داد زدم: - هیچ‌کس اینجا نیست که زبون منو حالیش بشه؟ مرد میانسالی که احتمالا "استیو" نام داشت مثل لات ها سمتم آمد. دستش را بلند کرد تا روی شانه‌ام بگذارد که با اخم جاخالی دادم. پوزخندی زد و گفت: - به جهنم خوش اومدی تازه وارد! خداراشکر زبان او را می‌فهمیدم. نمی‌دانم منظورش از جهنم چه بود؟ همان جهنمی که روی درخت ها هم حک شده بود؟ نمی‌دانم! فقط با نگاه مسیر چاه را نشانش دادم و در حالی‌که نفس نفس می‌زدم گفتم: - من شما رو نمی‌شناسم. فقط یه جنگل‌بانم و متاسفانه این‌جا گیر افتادم. سگ جنگل‌بانی ام توی اون چاهه لطفا کمکش کنید بیاد بیرون! - امر دیگه ای نیست شازده؟ سرم را پایین انداختم. - دست منو باز کنید. نگاهی به پشت سرش انداخت و با کسب اجازه چاقوی کوچک دست سازی را از جیب شلوار پوسیده‌اش بیرون آورد. طناب های زمخت دور دستم را با آن برید که کمی مچم را ورزش دادم. با لبخند ویژه ای گفت: - خوشبختم جنگل‌بان، اسم من استیوه! - منم خوشبختم. ممنون میشم شما که زبون اینارو می‌فهمی بهشون بگی اون سگ و از توی چاه در بیارن. میخوام برم. - کجا با این عجله؟ به هیچ وجه حوصه کل‌کل نداشتم. خصوصا با یک مرد! گلویم را صاف کردم و این‌بار محکم تر گفتم: - آقا لطفا بگید اون سگ رو بیارن این‌جا. خنديد و ضمن گفتن باشه، باشه ای از من دور شد. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
دوس دارم چار زانو بشینم روبرو باباطاهر دستامو تو هم قفل کنم فرو کنم وسط پاهام با هم مشاعره کنیم. من شِرّ و وِر بگم اون اصلاحش کنه... اصلا فقط یه بار اون دو بیتی همه گویند طاهر... ش و خودش برام بخونه. بسه، حله، رواله! - البته قبلش براش لباس میگیرم. عریان باشه بابام نمیزاره :/