eitaa logo
مجهولات
236 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
من همونی‌ام که وقتی زنگ ورزش دبیر ریاضی میومد بشکن می‌زدم :] با جلبکای اطرافم مقایسم نکن!
ولی تجربه ثابت کرده تفلونای نچسب خریدارای بیشتری دارن :)))
مجهولات
🌲🌳#جنگلبان4🌳🌲 بالاخره بی‌خیال شدم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - تا حالا حتی از فاصله ۲۰ متری‌ام به
🌲🌳🌳🌲 اخمی کردم و گفتم: - استیو نه، سگ! سگ گنده! يکدفعه یکنفرشان بلند فریاد زد: - استیو... انگار گفت "عسطیو" که مردی خودش را به ما رساند و هم زبان آن مردها جوابشان داد. آنها هم به اتفاق من را نشانش دادند و با زبانی که من نمی‌فهمیدم راجع به من صحبت کردند! کلافه داد زدم: - هیچ‌کس اینجا نیست که زبون منو حالیش بشه؟ مرد میانسالی که احتمالا "استیو" نام داشت مثل لات ها سمتم آمد. دستش را بلند کرد تا روی شانه‌ام بگذارد که با اخم جاخالی دادم. پوزخندی زد و گفت: - به جهنم خوش اومدی تازه وارد! خداراشکر زبان او را می‌فهمیدم. نمی‌دانم منظورش از جهنم چه بود؟ همان جهنمی که روی درخت ها هم حک شده بود؟ نمی‌دانم! فقط با نگاه مسیر چاه را نشانش دادم و در حالی‌که نفس نفس می‌زدم گفتم: - من شما رو نمی‌شناسم. فقط یه جنگل‌بانم و متاسفانه این‌جا گیر افتادم. سگ جنگل‌بانی ام توی اون چاهه لطفا کمکش کنید بیاد بیرون! - امر دیگه ای نیست شازده؟ سرم را پایین انداختم. - دست منو باز کنید. نگاهی به پشت سرش انداخت و با کسب اجازه چاقوی کوچک دست سازی را از جیب شلوار پوسیده‌اش بیرون آورد. طناب های زمخت دور دستم را با آن برید که کمی مچم را ورزش دادم. با لبخند ویژه ای گفت: - خوشبختم جنگل‌بان، اسم من استیوه! - منم خوشبختم. ممنون میشم شما که زبون اینارو می‌فهمی بهشون بگی اون سگ و از توی چاه در بیارن. میخوام برم. - کجا با این عجله؟ به هیچ وجه حوصه کل‌کل نداشتم. خصوصا با یک مرد! گلویم را صاف کردم و این‌بار محکم تر گفتم: - آقا لطفا بگید اون سگ رو بیارن این‌جا. خنديد و ضمن گفتن باشه، باشه ای از من دور شد. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
دوس دارم چار زانو بشینم روبرو باباطاهر دستامو تو هم قفل کنم فرو کنم وسط پاهام با هم مشاعره کنیم. من شِرّ و وِر بگم اون اصلاحش کنه... اصلا فقط یه بار اون دو بیتی همه گویند طاهر... ش و خودش برام بخونه. بسه، حله، رواله! - البته قبلش براش لباس میگیرم. عریان باشه بابام نمیزاره :/
از ایناااا🥺🥺❤️
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
متن از بنده نیست
مجهولات
🌲🌳#جنگلبان5🌳🌲 اخمی کردم و گفتم: - استیو نه، سگ! سگ گنده! يکدفعه یکنفرشان بلند فریاد زد: - استیو...
🌲🌳🌳🌲 تکیه دادم به تنه درختی تنومند و نشستم. خوشحال بودم که بالاخره نجات پیدا کرده بودم. حداقل هم‌نشینی با اعضای یک قبیله عجیب و غریب، بهتر از مردن به دست جن ها بود! گویا همان چاهی که فکر می‌کردم قرار است چاله قبرم باشد، باعث نجاتم شده بود. حالم از لباس‌های خاکی و بدن کثیفم به هم می‌خورد. نگاهی به اطراف انداختم. دهکده کوچکی بود، با خانه هایی از پارچه یا نی... دور و‌ برش هم انبوه درختان که هر چه بیش‌تر‌ پیش می‌رفتی نزدیک تر و تنومند تر می‌شدند. مردمش اکثرا قوی هیکل بودند و رنگ چهره‌هایشان تیره بود. پوشش فوق‌العاده مختصری هم داشتند. بی‌صبرانه منتظر گنده بودم تا راه بیافتیم. با کوله باری از سرافکندگی بابت شکست در یک عملیات اضطراری و ویژه! آه... اوضاع بدی بود. اشک هایم بالاخره غرق شکسته و داشت سرازیر می‌شد که با صدای رسای استیو به خودم آمدم. - رفتن بیارنش جنگل‌بان! سرم را بالا آوردم و تشکری کردم. سراغ گوشی‌ام رفتم تا ببینم چقدر گذشته، اما در کمال تعجب روشن نمی‌شد! - لعنتی! این همین دو دقیقه پیش هفتاد درصد شارژ داشت! یعنی چی که الان باتریش خالیه؟ - این‌جا انرژی قدرت بروز نداره! بی‌خودی تلاش نکن. معنی حرفش را نفهمیدم. نگاهم به قطب‌نما که افتاد شیشه‌اش شکسته بود و عقربه ها هم سر جایشان نبودند... انگار آن‌قدر چرخیده بودند که کارشان به پرواز کشیده بود! این‌جا دیگر چطور جایی بود؟ احساس غربت تمام وجودم را فرا گرفته بود... زانوهایم را بغل کردم و اشکم جاری شد. - داری گریه می‌کنی جنگلبان؟ دلیلی برای پنهان کردن نمی‌دیدم اما حوصله جواب دادن هم نداشتم. یکدفعه خودش کارت کوچک صورتی رنگ تبریک تولد که از کیف کمری ام بیرون افتاده بود را برداشت و رویش را بلند خواند. - تولدت مبارک دختر عزیزم! ۹ اوت... اوه! نکنه امروز ۹ اوته و تولد تو؟ آره؟ - بله. ولی امروز بجای این‌که بشینم تو خونه و تولدمو جشن بگیرم اینجا گیر افتادم! پوزخندی زد! - ۹ اوت! نحس ترین روز زندگی من... سمتش خم شدم. - چطور؟ ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
- من بیشتر از اون که با کسایی که پشت سرم حرف میزنن مشکل داشته باشم، با اونایی که نشستن گوش کردن حرفاشونو و اون موقع تاییدم کردن، بعد میان پیش من میگن فلانی پشتت اینارو گفت مشکل دارم :///
با هیچ کَسَم میل سخن نیست، ولی با تو چرا ! تو بگو جان منی تا که به یاد آورمت . . . تو بگو عشق چه رنگیست ؟ بگو ماه چرا بی‌خواب است ؟ تو بگو شاه چرا می‌میرد ؟ آه چرا می‌خیزد ؟ تو بخوان مثنوی ای شعر سپیدم . . . تو همانی که دلت ملجا حرف و سخنم بود و کلامت همه آرام تنم بود ! دو چشم سیَهَت آینه‌ی چهره‌ی من بود . . . کجایی ؟ تو کجایی ؟ تو کجایی ؟ کجا رفته‌ای ای خواب پریشان ؟ کجا خفته‌ای ای قاری قرآن ؟ کجا مانده‌ای ای دلبر و جانان ؟ چرا نام تو در کوه خیالم شده حک حضرت فرهاد ؟ چرا ؟ پس تو کجایی ؟ چرا بی‌خبری، در به دری ؟ جان منی و شده جانت دگری . . . تو بیا باز در این کوچه، بخر ناز یتیمان ! تو بیا گرمی شب‌های زمستان . . . تو بیا کشتی طوفان زده‌ی نوح، بیا مالک املاک سلیمان بیا بی‌خبری درد عجیبیست . . . به قرآن ! ...
هدایت شده از مجهولات
بِہ‌تَوَکَل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .