مجهولات
🌲🌳#جنگلبان5🌳🌲 اخمی کردم و گفتم: - استیو نه، سگ! سگ گنده! يکدفعه یکنفرشان بلند فریاد زد: - استیو...
🌲🌳#جنگلبان6🌳🌲
تکیه دادم به تنه درختی تنومند و نشستم. خوشحال بودم که بالاخره نجات پیدا کرده بودم. حداقل همنشینی با اعضای یک قبیله عجیب و غریب، بهتر از مردن به دست جن ها بود!
گویا همان چاهی که فکر میکردم قرار است چاله قبرم باشد، باعث نجاتم شده بود. حالم از لباسهای خاکی و بدن کثیفم به هم میخورد.
نگاهی به اطراف انداختم. دهکده کوچکی بود، با خانه هایی از پارچه یا نی...
دور و برش هم انبوه درختان که هر چه بیشتر پیش میرفتی نزدیک تر و تنومند تر میشدند.
مردمش اکثرا قوی هیکل بودند و رنگ چهرههایشان تیره بود. پوشش فوقالعاده مختصری هم داشتند.
بیصبرانه منتظر گنده بودم تا راه بیافتیم. با کوله باری از سرافکندگی بابت شکست در یک عملیات اضطراری و ویژه! آه... اوضاع بدی بود. اشک هایم بالاخره غرق شکسته و داشت سرازیر میشد که با صدای رسای استیو به خودم آمدم.
- رفتن بیارنش جنگلبان!
سرم را بالا آوردم و تشکری کردم. سراغ گوشیام رفتم تا ببینم چقدر گذشته، اما در کمال تعجب روشن نمیشد!
- لعنتی! این همین دو دقیقه پیش هفتاد درصد شارژ داشت! یعنی چی که الان باتریش خالیه؟
- اینجا انرژی قدرت بروز نداره! بیخودی تلاش نکن.
معنی حرفش را نفهمیدم. نگاهم به قطبنما که افتاد شیشهاش شکسته بود و عقربه ها هم سر جایشان نبودند... انگار آنقدر چرخیده بودند که کارشان به پرواز کشیده بود!
اینجا دیگر چطور جایی بود؟ احساس غربت تمام وجودم را فرا گرفته بود... زانوهایم را بغل کردم و اشکم جاری شد.
- داری گریه میکنی جنگلبان؟
دلیلی برای پنهان کردن نمیدیدم اما حوصله جواب دادن هم نداشتم. یکدفعه خودش کارت کوچک صورتی رنگ تبریک تولد که از کیف کمری ام بیرون افتاده بود را برداشت و رویش را بلند خواند.
- تولدت مبارک دختر عزیزم! ۹ اوت...
اوه! نکنه امروز ۹ اوته و تولد تو؟ آره؟
- بله. ولی امروز بجای اینکه بشینم تو خونه و تولدمو جشن بگیرم اینجا گیر افتادم!
پوزخندی زد!
- ۹ اوت! نحس ترین روز زندگی من...
سمتش خم شدم.
- چطور؟
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
با هیچ کَسَم میل سخن نیست،
ولی با تو چرا !
تو بگو جان منی تا که به یاد آورمت . . .
تو بگو عشق چه رنگیست ؟
بگو ماه چرا بیخواب است ؟
تو بگو شاه چرا میمیرد ؟
آه چرا میخیزد ؟
تو بخوان مثنوی ای شعر سپیدم . . .
تو همانی که دلت ملجا حرف و سخنم بود
و کلامت همه آرام تنم بود !
دو چشم سیَهَت آینهی چهرهی من بود . . .
کجایی ؟
تو کجایی ؟
تو کجایی ؟
کجا رفتهای ای خواب پریشان ؟
کجا خفتهای ای قاری قرآن ؟
کجا ماندهای ای دلبر و جانان ؟
چرا نام تو در کوه خیالم شده حک حضرت فرهاد ؟
چرا ؟
پس تو کجایی ؟
چرا بیخبری، در به دری ؟
جان منی و شده جانت دگری . . .
تو بیا باز در این کوچه،
بخر ناز یتیمان !
تو بیا گرمی شبهای زمستان . . .
تو بیا کشتی طوفان زدهی نوح،
بیا مالک املاک سلیمان
بیا بیخبری درد عجیبیست . . .
به قرآن !
#اندکےترآوش...
#مجهولات
«انجمن نویسندگان باغ انار»
❌❌😃بشتابید بشتابید😃 ❌❌
فرصتے استثنایی برای آموزش#رمان.
اگر مایل بہ نوشتن #رمان هستید🤩
کافیہ عضو #انجمن بزرگ نویسندگان #باغ انار شوید.
با حضور جمع زیادی از علاقمندان به نویسندگی.
متشکل از دو باغ عمومی و ۱۶ باغ اختصاصی.
عضویت دربخش عمومی انجمن نویسندگان باغ انار به صورت صددرصد #رایگان 👇👇
↙️همین حالا بزن رو #لینک و نویسنده شو↘️
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
با برگزارے کارگاه های رایگان قواعد و اصول نویسندگے😍❤️
.@anar_story
مجهولات
«انجمن نویسندگان باغ انار» ❌❌😃بشتابید بشتابید😃 ❌❌ فرصتے استثنایی برای آموزش#رمان. اگر مایل
علاقمندان به نویسندگی، به محل تولد #جنگلبان بپیوندید🙂‼️
مجهولات
🌲🌳#جنگلبان6🌳🌲 تکیه دادم به تنه درختی تنومند و نشستم. خوشحال بودم که بالاخره نجات پیدا کرده بودم. حد
🌲🌳#جنگلبان7🌳🌲
آهی کشید و قبل از آنکه چیزی بگوید صدای فریاد قبیلهای ها در کل فضا پيچيد. وقتی نزدیکتر شدند هیکل خونیشان مرا به وحشت انداخت که ناگهان نعش گنده را در دست یکیشان دیدم!
جیغی کشیدم و عقب رفتم. استیو فورا خودش را به آنها رساند و با هم صحبت کردند. بعد هراسان سمت من برگشت و سرش را پایین انداخت.
- متاسفم جنگلبان!
- چی شده؟ چرا این بلا رو سرش آوردن؟
- اون سگ درشت هیکل بهشون حمله کرده و چند نفرو زخمی کرده. اونا هم در نهایت کشتنش و فکر میکنن تو هم مثل روح شیطانی درونت دمیده شده!
- روح شیطانی؟ یعنی چی؟
- یعنی یه سری اعتقادات و خرافات مزخرف!
نکته اصلی اینه که اونا میخوان تو رو برای یه مدتی تو انبار زندانی کنن تا مطمئن بشن قدریت ویژهای نداری یا آسیبی نمیزنی!
سرم داشت درد میگرفت!
روح شیطانی دیگر چه کوفتی بود؟ قبل از آنکه بتوانم چیز دیگری بگویم دو تا از همان مرد های درشت با هیکلهای قوی سمتم آمدند و مرا به انباری انتهای دهکده بردند. دور و برم پر از کاه و یونجه بود و یک شیر آب.
از بیکاری داشتم با دقت اطراف را میکاویدم که دیدم دو قطره آب در امتداد سقف، بین زمین و هوا معلق مانده!
با چشمان گرد شده سمتش رفتم. به قطره اول دست زدم که روی انگشتم پخش شد. همانطور ایستادم نگاهش کردم. برخلاف هر قطره کوچک دیگر، ذرهای تغییر نکرد! در این گرما محال بود یک قطره آب بخار نشود... بیخیال شدم و دستم را به لباسم مالیدم تا خشک شود. به آن یکی قطره معلق هم دست نزدم، دیدنش جالب بود!
ساعتها گذشت ولی خبری از شب نبود!
هنوز گرمای وحشتناک آفتاب بر اتاق تابیده میشد و داشت کلافهام میکرد...
بالاخره فریادم بلند شد و چند نفر را صدا زدم. زبانشان را نمیفهمیدم. فقط اسم استیو را گفتم که چند دقیقه بعد با یک مشعل در دست آمد.
نگاهش کردم و پرسیدم:
- پس کی شب میشه؟
فکر نمیکنم سختی حبس دیگه انقدر گذر زمان رو سخت کنه. الان خیلی وقته که هنوز سر ظهره!
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat