مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان8🌳🌲 قهقه ی بلندی سر داد! - سر ظهر؟ سر ظهر اینجا وحشتناکه! چطور اینقدر تحمل کردی؟ اخم ک
🌲🌳#جنگلبان9🌳🌲
مدتها میگذشت، نه خوابم میآمد ونه غذایی میخواستم. نصف کلوچهای که در کیف کمریام هم بود هیچ تغییری نکرده بود! هنوز نرم و تازه بود. به چیز هایی شک کرده بودم. داشتم فرضیاتم را جمع بندی میکردم که در انبار با شدت باز شد و دو مرد - یکی بسیار قوی هیکل و دیگری لاغر مردنی - در آستانه آن ظاهر شدند. با دست اشاره کردند که خارج شوم. این مدت حسابی از دستشان حرص خورده بودم!
- خوبه آقایون! حالا دیگه مطمئنید که من روح شیطانی ندارم درسته؟؟
به نشانه نفهمیدن سر تکان دادند که بیتوجه از بینشان گذشتم. گرمای روز را به ظلمت شب ترجیح میدادم. چشمانم را باز و بسته کردم و هوای اطراف رنگ خنکای صبح را گرفت.
با آرامش قدم بر میداشتم که نگاهم روی صحنهای قفل شد!
کودکی نهایتا یکماهه را لخت، روی قطعهای از سنگ گذاشته بودند و زیرش آتش روشن کرده بودند!
همه دورش حلقه زده بودند و اشعاری را با لحن وحشتناکی می خواندند. آن دو نفری هم که همراه من بودند به جمع دیگران پیوستند. استیو هم کمی دور تر به تنه درخت تکیه زده بود و خنجر دست سازش را با تنه زمخت تیز میکرد.
یک لحظه کودک بینوا را تصور کردم، درحالیکه گوشت تنش آب میشد... و اینطور غریبانه فریاد میزد. خودم را به استیو رساندم تا از صحت فکرم مطمئن شوم.
- اونا چرا دارن بچه رو اینطور میسوزونن؟
- معتقدن با انجام این قربانی میتونن شرایط فعلیشونو حفظ کنن!
- کدوم شرایط؟
- یعنی میخوای بگی واقعا تا حالا متوجهش نشدی؟
نمیتوانستم روی حرفهایش تمرکز کنم. همه فکر و ذکرم درگیر آن بچه بیچاره بود. فورا تشکری کردم و تصمیمم را گرفتم. کیف کمری را محکم کردم و ناگهان به دل جمعیت دویدم!
جعیت حلقه زده را شکافتم و بچه را که با جیغ خودش را به اینطرف و آنطرف سنگ کاسهای شکل میکوبید برداشتم. قسمتهایی از دستم که با سنگ داغ تماس پیدا کرده بود سوخت که جیغم بلند شد. بیچاره گوشت پشتش تا حدی آب شده بود و پشت دست و پاهایش پر از تاول بود... اگر کمی دیگر در آن حالت میماند از درد میمرد. دلم میخواست در آغوشش گرفته، برایش اشک بریزم. ولی همین مکث کوتاه هم باعث شد جمعیتی غران، با نیزه به سمتم هجوم بیاورند. عقب عقب رفتم. صدای گریه کودک داشت دیوانهام میکرد که ناگهان پایم به منقل آتش خورد و هیزم ها پخش زمین شد!
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان9🌳🌲 مدتها میگذشت، نه خوابم میآمد ونه غذایی میخواستم. نصف کلوچهای که در کیف کمریام ه
🌲🌳#جنگلبان10🌳🌲
آتش درست مثل یک عکس سرجایش مانده بود! نه پیش میرفت و نه زبانه میکشید. یک آن حواس همه جمع منقل افتاده شد. با سوت بلند استیو نگاهشان سمت او برگشت. فورا به من علامت داد دنبالش بروم. کودک را سفت در آغوش گرفتم و بی وقفه دویدم.
وقتی به استیو رسیدم چشمانش را بست و زمزمه کرد:
- حالا دیگه روزه.
مصمم نگاهش کرده، شروع به دویدن کردیم. آنقدر دویدیم تا از شلوغی دهکده کاملا دور شدیم. بین انبوه درختان حتما گممان کرده بودند. موهای طلایی لخت و مرتب استیو حالا در حالیکه خم شده و دستش را به زانویش تکیه داده بود، جلو چشمانش آویزان مانده بودند. تازه فهمیدم رنگ چشمانش سبز رنگ است و صورتی آفتاب سوخته، با کمی کک و مک دارد! نگاهم ناخودآگاه رویش ثابت مانده بود که وقتی او هم نگاهم کرد تازه به خودم آمدم. شرمزده سرم را پایین انداختم و هزاران بار استغفرالله گفتم تا عذاب وجدانم بخوابد.
او اما بیتفاوت نفسش را محکم بیرون داد و به درختی تکیه زد.
- دیر یا زود پیدامون میکنن.
زیاد حواسم به او نبود. داشتم با همان ذره دیگری که از باندها و ژل آرامبخش مانده بود پشت کودک را بانداژ میکردم.
- چرا نجاتش دادی؟
سکوت کردم و تمرکزم را روی کارم گذاشتم.
- تو هیچی از اینجا و قوانینشون نمیدونی! آخه به تو چه ربطی داشت؟ نگاه کن تو چه دردسری افتادیم!
بچه از بی رمقی دیگر گریه نمیکرد... اخمی کردم و گفتم:
- این بچه یه آدمه. خودش قدرت دفاع نداره... اونا داشتن زجر کشش میکردن!
- خب دارم میگم به تو چه؟
فریاد زدم:
- چون منم یه آدمم! برخلاف اینا و شما که باهاشون خو گرفتی!
- آ... آفرین آدم خوب! ولی بهتره بدونی با این کارت منو به کشتن دادی و خودتم تا ابد توی اون انبار کاه زندونی میمونی.
- میتونستید کمکم نکنید.
- آره. نبایدم بهت کمک میکردم! تازه حالا بعد این متهم شدم به آدم نبودن.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان10🌳🌲 آتش درست مثل یک عکس سرجایش مانده بود! نه پیش میرفت و نه زبانه میکشید. یک آن حواس ه
🌲🌳#جنگلبان11🌳🌲
یکلحظه به خودم آمدم! بد حرف زده بودم...
- عذر میخوام... من منظور بدی نداشتم.
بعد از چند دقیقهای سکوت گفت:
- منم درست مثل تو نُه اوت اومدم به این جهنم. نه اوت دوهزار و بیست و پنج. یه دامپزشک بودم که برای یونسکو کار میکردم. قرار بود یه توله خرس آفتابی رو از یه جنگلبان جوون تحویل بگیرم و چکاپش کنم تا مشکلی نداشته باشه. ولی اون انقدر دیر اومد که من بیخبر تو جنگل راه افتادم و به اینجا رسیدم. اگر یه روز دستم بهش برسه خودم میکشمش!
رنگ از رخم پرید.
پروفسور استیو معروف!
همان که برای اکثر افراد همکاری با او فقط در حد یک رویا بود. خودم را کمی عقب کشیدم و با ترس و حیرت به چهره عصبیاش زل زدم. دوباره خنجرش را در آورده بود و با تیغه تیزش بازی میکرد.
همان لحظه خنجر را در قلب خودم تصور کردم!
کودک را روی تخته سنگی که از خزه نرم پوشیده شده بود گذاشتم و بلافاصله از او دور شدم. پس استیو دامپزشک همان پروژهای بود که به لطف من نیمه تمام رها شد.
از شدت گیجی حالت تهوع گرفته بودم.
نگاهم به چند سنگ قبر افتاد. رویشان را خواندم:
- مت، متولد ۱۹۷۶ - ۴۰ ساله
- جکی، متولد ۲۰۴۱ - ۶ ساله
خواستم سراغ بعدی بروم که صدای استیو بلند شد.
- این مصیبت فقط برای من و تو نیست! همونطور که قبل از این شنیده بودیم آدمای زیادی به این جنگل اومدن و مفقود شدن، بعد از ما هم همین بلا سر یه عده خواهد اومد. همه اینارو خودم خاک کردم... هر کس که وارد میشد میکشتنش. منم فقط چون زبونشون رو یاد گرفته بودم براشون ارزش داشتم و نگهم داشتن!
- یعنی منم میکشن؟
قهقهای سر داد!
- نه... گفتم که، بخاطر رفتار وحشیانه سگت اونا فکر میکنن تو هم روح شیطانی داری. اگر بکشنت اون روح آزاد میشه و تمام دهکده رو تصرف میکنه. ترجیح میدن محدود به بدنت باشه!
پوزخندی زدم. منطقشان واقعا از کشک هم پستتر بود. چوب بلندی که در دست داشتم را روی زمین انداختم و سمت استیو رفتم تا بالاخره سوالاتم را پیرامون این مکان از او بپرسم. آیا اصلا راه فراری بود؟
چند قدمی برداشتم که ناگهان ضربه وحشتناکی به سرم خورد و چشمانم دیگر جز سیاهی چیزی ندید...
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat