مجهولات
🌲🌳#جنگلبان6🌳🌲 تکیه دادم به تنه درختی تنومند و نشستم. خوشحال بودم که بالاخره نجات پیدا کرده بودم. حد
🌲🌳#جنگلبان7🌳🌲
آهی کشید و قبل از آنکه چیزی بگوید صدای فریاد قبیلهای ها در کل فضا پيچيد. وقتی نزدیکتر شدند هیکل خونیشان مرا به وحشت انداخت که ناگهان نعش گنده را در دست یکیشان دیدم!
جیغی کشیدم و عقب رفتم. استیو فورا خودش را به آنها رساند و با هم صحبت کردند. بعد هراسان سمت من برگشت و سرش را پایین انداخت.
- متاسفم جنگلبان!
- چی شده؟ چرا این بلا رو سرش آوردن؟
- اون سگ درشت هیکل بهشون حمله کرده و چند نفرو زخمی کرده. اونا هم در نهایت کشتنش و فکر میکنن تو هم مثل روح شیطانی درونت دمیده شده!
- روح شیطانی؟ یعنی چی؟
- یعنی یه سری اعتقادات و خرافات مزخرف!
نکته اصلی اینه که اونا میخوان تو رو برای یه مدتی تو انبار زندانی کنن تا مطمئن بشن قدریت ویژهای نداری یا آسیبی نمیزنی!
سرم داشت درد میگرفت!
روح شیطانی دیگر چه کوفتی بود؟ قبل از آنکه بتوانم چیز دیگری بگویم دو تا از همان مرد های درشت با هیکلهای قوی سمتم آمدند و مرا به انباری انتهای دهکده بردند. دور و برم پر از کاه و یونجه بود و یک شیر آب.
از بیکاری داشتم با دقت اطراف را میکاویدم که دیدم دو قطره آب در امتداد سقف، بین زمین و هوا معلق مانده!
با چشمان گرد شده سمتش رفتم. به قطره اول دست زدم که روی انگشتم پخش شد. همانطور ایستادم نگاهش کردم. برخلاف هر قطره کوچک دیگر، ذرهای تغییر نکرد! در این گرما محال بود یک قطره آب بخار نشود... بیخیال شدم و دستم را به لباسم مالیدم تا خشک شود. به آن یکی قطره معلق هم دست نزدم، دیدنش جالب بود!
ساعتها گذشت ولی خبری از شب نبود!
هنوز گرمای وحشتناک آفتاب بر اتاق تابیده میشد و داشت کلافهام میکرد...
بالاخره فریادم بلند شد و چند نفر را صدا زدم. زبانشان را نمیفهمیدم. فقط اسم استیو را گفتم که چند دقیقه بعد با یک مشعل در دست آمد.
نگاهش کردم و پرسیدم:
- پس کی شب میشه؟
فکر نمیکنم سختی حبس دیگه انقدر گذر زمان رو سخت کنه. الان خیلی وقته که هنوز سر ظهره!
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات
🌲🌳#جنگلبان7🌳🌲 آهی کشید و قبل از آنکه چیزی بگوید صدای فریاد قبیلهای ها در کل فضا پيچيد. وقتی نزدیک
🌲🌳#جنگلبان8🌳🌲
قهقه ی بلندی سر داد!
- سر ظهر؟ سر ظهر اینجا وحشتناکه! چطور اینقدر تحمل کردی؟
اخم کردم.
- یعنی چی؟
- من که ترجیح میدم همیشه تو شب باشم.
- متوجه نمیشم؟
- یعنی یه لحظه چشماتو ببند، و مطمئن باش که الان شبه.
چشمانم را بستم. اما مطمئن بودم الان روز است که صدای استیو بلند شد.
- الان شبه اینو بهت قول میدم. کافیه چشماتو باز کنی تا ببینی!
فورا چشمانم را باز کردم. شب بود!
هوا تاریک بود و آتش بیحرکت مشعل استیو تنها نوری بود که اطرافم میدیدم. محال بود در یک چشم به هم زدن از وسط ظهر حالا در نیمهشب باشیم!
این را خودش از چشمان بهت زدهام فهمید که سریع گفت:
- خیلی چیزا هست که راجع به اینجا نمیدونی جنگلبان!
- آره خیلی چیزا نمیدونم!
اینکه چرا یه قطره آب بین زمین و هوا معلقه، چرا آتیش مشعل تو ثابته، این که چرا تو یه چشم به هم زدن ساعات روز تغییر میکنه... دلیل هیچکدوم از اینا رو نمیدونم... چرا؟ اصلا اینجا کجاست؟
آتش مشعل را زیر چانه اش آورد که قیافهاش شدیدا وحشتناک شد. لبخندی خبیثانه هم ضمیمهاش کرد و با لحن مرموزی گفت:
- محلی ها میگن hamlet cursed، "دهکده نفرین شده!"
خودم را عقب کشیدم. چند بار توی گوش خودم زدم. با این اوصاف مطمئن بودم که حالا دیگر خوابم!
ولی هیچ چیز تغییر نکرد. استیو هم رفته بود. حالا علی مانده بود و حوضش!
از آدمهایی که باید حرف را از دهانشان بیرون بکشی شدیدا متنفر بودم. از وقتی اینجا آمدم تا بحال، سه چهار بار صحبت کردیم اما هیچ دفعه اطلاعات کاملی راجع به اینجا نداد.
اصلا او خودش که بود؟ حتما آمدن او هم به اینجا داستانی داشت!
کاش میشد کمی خجالت را کنار بگذارم و سوالهایم را بپرسم. درست است یک جنگلبان بودم، جسور و ماجراجو... ولی بعضی رفتار هایم قابل تغییر نبود!
حالا واقعا گیج شده بودم! نمیدانم مثل کتابهای طلسم آرزو وسط یک داستان بودم یا مثل جومانجی درگیر یک بازی ویدئویی؟ هرچه بود منتظر دلیلی منطقی ورای تمام این عجایب بودم. حالا حتی آن سگ گنده هم به طرز وحشتناکی مرده بود و کسی نبود به جانش غر غر کنم. اما خوب میدانستم که تنها نیستم!
نمیدانستم نماز هایم را باید به کدام افق بخوانم... فقط میتوانستم با خدا درد و دل کنم. از خودش کمک بخواهم...
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات
🌲🌳#جنگلبان8🌳🌲 قهقه ی بلندی سر داد! - سر ظهر؟ سر ظهر اینجا وحشتناکه! چطور اینقدر تحمل کردی؟ اخم ک
🌲🌳#جنگلبان9🌳🌲
مدتها میگذشت، نه خوابم میآمد ونه غذایی میخواستم. نصف کلوچهای که در کیف کمریام هم بود هیچ تغییری نکرده بود! هنوز نرم و تازه بود. به چیز هایی شک کرده بودم. داشتم فرضیاتم را جمع بندی میکردم که در انبار با شدت باز شد و دو مرد - یکی بسیار قوی هیکل و دیگری لاغر مردنی - در آستانه آن ظاهر شدند. با دست اشاره کردند که خارج شوم. این مدت حسابی از دستشان حرص خورده بودم!
- خوبه آقایون! حالا دیگه مطمئنید که من روح شیطانی ندارم درسته؟؟
به نشانه نفهمیدن سر تکان دادند که بیتوجه از بینشان گذشتم. گرمای روز را به ظلمت شب ترجیح میدادم. چشمانم را باز و بسته کردم و هوای اطراف رنگ خنکای صبح را گرفت.
با آرامش قدم بر میداشتم که نگاهم روی صحنهای قفل شد!
کودکی نهایتا یکماهه را لخت، روی قطعهای از سنگ گذاشته بودند و زیرش آتش روشن کرده بودند!
همه دورش حلقه زده بودند و اشعاری را با لحن وحشتناکی می خواندند. آن دو نفری هم که همراه من بودند به جمع دیگران پیوستند. استیو هم کمی دور تر به تنه درخت تکیه زده بود و خنجر دست سازش را با تنه زمخت تیز میکرد.
یک لحظه کودک بینوا را تصور کردم، درحالیکه گوشت تنش آب میشد... و اینطور غریبانه فریاد میزد. خودم را به استیو رساندم تا از صحت فکرم مطمئن شوم.
- اونا چرا دارن بچه رو اینطور میسوزونن؟
- معتقدن با انجام این قربانی میتونن شرایط فعلیشونو حفظ کنن!
- کدوم شرایط؟
- یعنی میخوای بگی واقعا تا حالا متوجهش نشدی؟
نمیتوانستم روی حرفهایش تمرکز کنم. همه فکر و ذکرم درگیر آن بچه بیچاره بود. فورا تشکری کردم و تصمیمم را گرفتم. کیف کمری را محکم کردم و ناگهان به دل جمعیت دویدم!
جعیت حلقه زده را شکافتم و بچه را که با جیغ خودش را به اینطرف و آنطرف سنگ کاسهای شکل میکوبید برداشتم. قسمتهایی از دستم که با سنگ داغ تماس پیدا کرده بود سوخت که جیغم بلند شد. بیچاره گوشت پشتش تا حدی آب شده بود و پشت دست و پاهایش پر از تاول بود... اگر کمی دیگر در آن حالت میماند از درد میمرد. دلم میخواست در آغوشش گرفته، برایش اشک بریزم. ولی همین مکث کوتاه هم باعث شد جمعیتی غران، با نیزه به سمتم هجوم بیاورند. عقب عقب رفتم. صدای گریه کودک داشت دیوانهام میکرد که ناگهان پایم به منقل آتش خورد و هیزم ها پخش زمین شد!
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات
🌲🌳#جنگلبان9🌳🌲 مدتها میگذشت، نه خوابم میآمد ونه غذایی میخواستم. نصف کلوچهای که در کیف کمریام ه
🌲🌳#جنگلبان10🌳🌲
آتش درست مثل یک عکس سرجایش مانده بود! نه پیش میرفت و نه زبانه میکشید. یک آن حواس همه جمع منقل افتاده شد. با سوت بلند استیو نگاهشان سمت او برگشت. فورا به من علامت داد دنبالش بروم. کودک را سفت در آغوش گرفتم و بی وقفه دویدم.
وقتی به استیو رسیدم چشمانش را بست و زمزمه کرد:
- حالا دیگه روزه.
مصمم نگاهش کرده، شروع به دویدن کردیم. آنقدر دویدیم تا از شلوغی دهکده کاملا دور شدیم. بین انبوه درختان حتما گممان کرده بودند. موهای طلایی لخت و مرتب استیو حالا در حالیکه خم شده و دستش را به زانویش تکیه داده بود، جلو چشمانش آویزان مانده بودند. تازه فهمیدم رنگ چشمانش سبز رنگ است و صورتی آفتاب سوخته، با کمی کک و مک دارد! نگاهم ناخودآگاه رویش ثابت مانده بود که وقتی او هم نگاهم کرد تازه به خودم آمدم. شرمزده سرم را پایین انداختم و هزاران بار استغفرالله گفتم تا عذاب وجدانم بخوابد.
او اما بیتفاوت نفسش را محکم بیرون داد و به درختی تکیه زد.
- دیر یا زود پیدامون میکنن.
زیاد حواسم به او نبود. داشتم با همان ذره دیگری که از باندها و ژل آرامبخش مانده بود پشت کودک را بانداژ میکردم.
- چرا نجاتش دادی؟
سکوت کردم و تمرکزم را روی کارم گذاشتم.
- تو هیچی از اینجا و قوانینشون نمیدونی! آخه به تو چه ربطی داشت؟ نگاه کن تو چه دردسری افتادیم!
بچه از بی رمقی دیگر گریه نمیکرد... اخمی کردم و گفتم:
- این بچه یه آدمه. خودش قدرت دفاع نداره... اونا داشتن زجر کشش میکردن!
- خب دارم میگم به تو چه؟
فریاد زدم:
- چون منم یه آدمم! برخلاف اینا و شما که باهاشون خو گرفتی!
- آ... آفرین آدم خوب! ولی بهتره بدونی با این کارت منو به کشتن دادی و خودتم تا ابد توی اون انبار کاه زندونی میمونی.
- میتونستید کمکم نکنید.
- آره. نبایدم بهت کمک میکردم! تازه حالا بعد این متهم شدم به آدم نبودن.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat