eitaa logo
مجهولات ☫
235 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان9🌳🌲 مدت‌ها می‌گذشت، نه خوابم می‌آمد ونه غذایی می‌خواستم. نصف کلوچه‌ای که در کیف کمری‌ام ه
🌲🌳🌳🌲 آتش درست مثل یک عکس سرجایش مانده بود! نه پیش می‌رفت و نه زبانه می‌کشید. یک آن حواس همه جمع منقل افتاده شد. با سوت بلند استیو نگاه‌شان سمت او برگشت. فورا به من علامت داد دنبالش بروم. کودک را سفت در آغوش گرفتم و بی وقفه دویدم. وقتی به استیو رسیدم چشمانش را بست و زمزمه کرد: - حالا دیگه روزه. مصمم نگاهش کرده، شروع به دویدن کردیم. آنقدر دویدیم تا از شلوغی دهکده کاملا دور شدیم. بین انبوه درختان حتما گم‌مان کرده بودند. موهای طلایی لخت و مرتب استیو حالا در حالی‌که خم شده و دستش را به زانویش تکیه داده بود، جلو چشمانش آویزان مانده بودند. تازه فهمیدم رنگ چشمانش سبز رنگ است و صورتی آفتاب سوخته، با کمی کک و مک دارد! نگاهم ناخودآگاه رویش ثابت مانده بود که وقتی او هم نگاهم کرد تازه به خودم آمدم. شرم‌زده سرم را پایین انداختم و هزاران بار استغفرالله گفتم تا عذاب وجدانم بخوابد. او اما بی‌تفاوت نفسش را محکم بیرون داد و به درختی تکیه زد. - دیر یا زود پیدامون می‌کنن. زیاد حواسم به او نبود. داشتم با همان ذره دیگری که از باندها و ژل آرام‌بخش مانده بود پشت کودک را بانداژ می‌کردم. - چرا نجاتش دادی؟ سکوت کردم و تمرکزم را روی کارم گذاشتم. - تو هیچی از این‌جا و قوانینشون نمی‌‌دونی! آخه به تو چه ربطی داشت؟ نگاه کن تو چه دردسری افتادیم! بچه از بی رمقی دیگر گریه نمیکرد... اخمی کردم و گفتم: - این بچه یه آدمه. خودش قدرت دفاع نداره... اونا داشتن زجر کشش می‌کردن! - خب دارم میگم به تو چه؟ فریاد زدم: - چون منم یه آدمم! برخلاف اینا و شما که باهاشون خو گرفتی! - آ... آفرین آدم خوب! ولی بهتره بدونی با این کارت منو به کشتن دادی و خودتم تا ابد توی اون انبار کاه زندونی می‌مونی. - می‌تونستید کمکم نکنید. - آره. نبایدم بهت کمک می‌کردم! تازه حالا بعد این متهم شدم به آدم نبودن. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکَل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- گاهی اونقدر خودمونو با اهداف کوچیک درگیر میکنیم که یادمون میره برای انجام کارای بزرگتری به این دنیا اومدیم¡ امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان10🌳🌲 آتش درست مثل یک عکس سرجایش مانده بود! نه پیش می‌رفت و نه زبانه می‌کشید. یک آن حواس ه
🌲🌳🌳🌲 یک‌لحظه به خودم آمدم! بد حرف زده بودم... - عذر میخوام... من منظور بدی نداشتم. بعد از چند دقیقه‌ای سکوت گفت: - منم درست مثل تو نُه اوت اومدم به این جهنم. نه اوت دوهزار و بیست و پنج. یه دامپزشک بودم که برای یونسکو کار میکردم. قرار بود یه توله خرس آفتابی رو از یه جنگلبان جوون تحویل بگیرم و چکاپش کنم تا مشکلی نداشته باشه. ولی اون انقدر دیر اومد که من بی‌خبر تو جنگل راه افتادم و به اینجا رسیدم. اگر یه روز دستم بهش برسه خودم میکشمش! رنگ از رخم پرید. پروفسور استیو معروف! همان که برای اکثر افراد همکاری با او فقط در حد یک رویا بود. خودم را کمی عقب کشیدم و با ترس و حیرت به چهره عصبی‌اش زل زدم. دوباره خنجرش را در آورده بود و با تیغه‌ تیزش بازی می‌کرد. همان لحظه خنجر را در قلب خودم تصور کردم! کودک را روی تخته سنگی که از خزه نرم پوشیده شده بود گذاشتم و بلافاصله از او دور شدم. پس استیو دامپزشک همان پروژه‌ای بود که به لطف من نیمه تمام رها شد. از شدت گیجی حالت تهوع گرفته بودم. نگاهم به چند سنگ قبر افتاد. رویشان را خواندم: - مت، متولد ۱۹۷۶ - ۴۰ ساله - جکی، متولد ۲۰۴۱ - ۶ ساله خواستم سراغ بعدی بروم که صدای استیو بلند شد. - این مصیبت فقط برای من و تو نیست! همونطور که قبل از این شنیده بودیم آدمای زیادی به این جنگل اومدن و مفقود شدن، بعد از ما هم همین بلا سر یه عده خواهد اومد. همه اینارو خودم خاک کردم... هر کس که وارد می‌شد میکشتنش. منم فقط چون زبونشون رو یاد گرفته بودم براشون ارزش داشتم و نگهم داشتن! - یعنی منم میکشن؟ قهقه‌ای سر داد! - نه... گفتم که، بخاطر رفتار وحشیانه سگت اونا فکر میکنن تو هم روح شیطانی داری. اگر بکشنت اون روح آزاد میشه و تمام دهکده رو تصرف می‌کنه. ترجیح میدن محدود به بدنت باشه! پوزخندی زدم. منطقشان واقعا از کشک هم پست‌تر بود. چوب بلندی که در دست داشتم را روی زمین انداختم و سمت استیو رفتم تا بالاخره سوالاتم را پیرامون این مکان از او بپرسم. آیا اصلا راه فراری بود؟ چند قدمی برداشتم که ناگهان ضربه وحشتناکی به سرم خورد و چشمانم دیگر جز سیاهی چیزی ندید... ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
😄💙‼️
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکَل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- همیشه تبدیل تهدید به فرصت نیست که کمکت میکنه. گاهی فقط لازمه از فرصتت درست استفاده کنی! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان11🌳🌲 یک‌لحظه به خودم آمدم! بد حرف زده بودم... - عذر میخوام... من منظور بدی نداشتم. بعد ا
🌲🌳🌳🌲 چشمانم را به سختی گشودم. با جز کاه چیزی دور و برم نمی‌دیدم... آمدم کش و قوسی به بدنم بدهم که متوجه شدم دست‌هایم از پشت، بسته شده و تکان نمی‌خورد! سرم را که پرخاندم استیو را دیدم. هر دویمان را پشت به هم به ستون وسط انبار بسته بودند. فورا پرسیدم: - چه خبر شده؟ - به به! بالاخره بیدار شدی جنگلبان جوان؟ مامورِ دستگیریِ دزدانِ خرس آفتابی، در نه اوت دو هزار و بیست و پنج؟ با این حرفش خواست بفهماند همه چیز را متوجه شده. تعجبم بر تاسفم غلبه کرد و پرسیدم: - شما از کجا فهمیدید؟ پوزخندی زد! - هر کس که بخواد از تو حرف بکشه لازم نیست به خودش زحمت بده و شکنجت کنه! فقط کافیه بزاره خواب بری، اون‌وقت خودت همه چیز رو قشنگ تعریف می‌کنی. خجالت زده خنده‌ای کردم. - متاسفم آقای استیو. خوشحالم حالا که میخواید من رو بکشید دستتون بسته است. میشه بگید چی‌شد که الان این‌جا گیر افتادیم؟ چشم غره ای به روبرویش رفت و گفت: - همون موقع که تو سرت ضربه خورد بهمون حمله و این‌جا هم زندانیمون کردن! - بچه؟ بچه چی‌شد؟ درد بدی در صدایش نشست... - خودم با چاقو کشتمش. فریاد کشیدم: - برای چی؟ - چون اگر من اون رو نمی‌کشتم اونا دوباره زجرکشش میکردن. دوست نداشتم اون بچه بی‌نوا دوبار این درد رو تحمل کنه. دوباره زود قضاوت کرده بودم. شرمندگی ام یک‌طرف و درد مردن آن کودک بیچاره هم یک‌طرف... با غصه فراوان گفتم: - متاسفم. شما حقیقتا کار درست رو کردید. - ممنون که دلگرمی میدی. ولی لازمه اینو بهت بگم که اگر اون بچه قربانی نشه بچه دیگه‌ای هم نیست که قربانی بشه! اون وقت طلسم شکسته میشه و زمان دوباره این‌جا به جریان میافته و همه ما تو تاریخ گم می‌شیم... . ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
بچه که بودم وقتی اتاقم خیلی کثیف میشد و تصمیم میگرفتم تمیزش کنم، تختم و که تمیز میکردم باتریم تموم میشد همونجا ميگفتم خدایا کاش یه فرشته مهربون بیاد اتاق منو تمیز کنه و خوابم میبرد. بعد وقتی بیدار میشدم اتاقم تمیز بود ... الان دلم همون فرشته مهربونه رو میخواد :)))) کجایی؟
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- برای داشتن حس خوب لازمه که اون رو بدست بیاری! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
با همدیگر مهربان باشیم. هیچکس زیر دست ما نیست. همه بنده خداییم. ما عالم تر از هیچکس نیستیم. منشا علم همه مان خداست. ما تواناتر هم از هیچکس نیستیم. ریشه توان همه ما خداست و... گاهی یک ساده اول جمله گذاشتن خیلی چیز ها را تغییر میدهد. یک برای چیزی که باب میل ما نیست، اما برایش زحمت کشیده شده.