eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻: tavil اسپنسر از جا برخاست. سراغ گرامافون قدیمی رفت. قطعه معروفی پخش و صدایش فضای اتاق را پر کرد. اسپنسر یک میله جالباسی را با دست گرفت و روی یک پا رقصید. بعد عاشقانه روبه‌روی آن زانو زد و با صدایی گرفته گفت‌: - آه آنای معصوم و زیبای من! دوباره برایم آواز بخوان و با من برقص... همان‌طور که زانو زده بود، یک‌لحظه تمام تنش به لرزه افتاد. سیاهی چشمش رفت و روی پوست شیری که کف اتاق را پوشانده بود، دراز به دراز افتاد. مایکل شتابان خودش را به بالای سر او رساند. کنارش زانو زد و دو انگشتش را روی نبض گردنش گذاشت. اسپنسر اما انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد‌، ناگهان شروع به صحبت کرد. - نه برای تحصیل به اوهایو رفت اما.. چند وقتیه یه عوضی تو کالیفرنیا باهاش قرار می‌زاره! مایکل چشمانش را بست و نفسی که در سینه‌اش حبس شده بود را به یک‌باره بیرون داد. دستش را از روی نبض او برداشت و زمزمه‌وار حالش را پرسید. اسپنسر بی‌توجه به احوال‌پرسی او دنباله حرف خودش را گرفت. - دیگه بهش هشدار ندادم. به‌عنوان یه دختر بالغ باید خودش عقلش به این‌چیزا برسه. اگر هم اون‌قدر احمقه که بزار بمیره. مایکل کمی کراوات را از دور گلویش شل کرد. دستی به گردنش کشید و مردد گفت: - ولی اون... دخترته! اسپنسر ناگهان چشمانش را باز و نگاه معناداری به او کرد. - آنا هم همسر محبوبم بود! مایکل به آن‌که بخواهد، احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت. لبش را تر کرد. سرش را کنار سر اسپنسر گذاشت و درست بر خلاف جهت او، روی زمین دراز کشید. چشمانش را بست و زمزمه کرد: - تو چقدر زخم داری اسپنسر... ابروهای اسپنسر بالا پرید. وحشی‌‌، جانی، عوضی، روانی.. این‌ها چیزی بودند که انتظار شنیدنش را داشت. ناخودآگاه سیبک گلویش تکانی خورد. چشمانش را بست و محکم فشرد. با صدای گرفته گفت: - هی... تو ام دیدی‌شون؟ اسپنسر سرش را تکان داد. - آره. و همه، همه‌جای بدنت رو پوشوندن. بهتره بگم همه ابعاد وجودت رو! اسپنسر دستش را بالا آورد. دو دکمه آستین لباس سفیدش را گشود. یک‌تا، دوتا، سومین تا را که زد دست نگه داشت. ساعدش را روبروی صورتش گرفت. پایین پلک راستش مجددا دچار پرشی عصبی شده بود. لبش را تر کرد و گفت: - اولش از این زخما شروع شد. مایکل چشمانش را گشود. نگاهش معطوف به ردیف نامنظم اسکارهای به‌جا مانده از زخم‌های عمیقی شد که روی رگش خورده بود. لب‌هایش را به هم فشرد. نفسی گرفت و گفت: - حالا دیگه مطمئنم که تو می‌تونی تغییر کنی. - چطور؟ موسیقی حالا به اوج خودش رسیده بود و خواننده ایتالیایی، جملاتی که مایکل سر از آن‌ها در نمی‌‌آورد را پشت سر هم فریاد می‌زد. سعی کرد توجهش را معطوف آن‌چه که می‌خواهد بگوید کند. نفسی گرفت و گفت: - آدما دو بعد دارن. یه بعد وحشی و حیوانی، و یک بعد روحانی! اکثر آدمایی که زخمی میشن کم‌کم خلق و خوشون میل به اون جنبه حیوانی می‌کنه، غافل از این‌که اون زخما می‌تونه یه سکوی پرش فوق‌العاده برای رسیدن به اون زندگی روحانی باشه! اسپنسر دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. - بیش‌تر توضیح بده.
ایتای بروز؟ کمی خدمات بین کلی باگ🤝
من در حال بحث کردن با براندازا:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
بحث کردن با مامانم درباره این‌که چرا همش سرم تو گوشیه:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی مامان‌بزرگم نظر فک و فامیل درباره تیپمو میگه:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی حانیه همش میگه چرا قبل از تکلیف من عروس نمیشی من میخوام یه ذره با شوهرت محرم باشم:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی فامیلای بابام مختلط میرن بیرون و میگن تو چرا هیچ‌وقت نمیای؟:
مجهولات ☫
من در حال بحث کردن با براندازا:
وقتی با بابام درباره نظام و عملکرد دولت رئیسی بحث می‌کنیم و حمایت کورکورانه میکنه: