eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات ☫
وقتی برون‌گرایی و رفیقت درون‌گراست😑😂
ولی من واسه هر رفیقی که بدونم درون‌گراست، همون اول یه سیاست حفظ حریم خصوصی تعریف می‌کنم. یعنی همون اول کاملا می‌پذیرم که اون شاید مثل من نخواد زیاد تعریف کنه از خودش، حالش، یا هرچیز دیگه.. پس اگر من اوکی‌ام با این‌چیزا باید اینو بپذیرم و توقع نداشته باشم اونم مثل من باشه. اگر می‌بینم سختمه، خودم کم‌تر در برابر اون راحت باشم. نه این‌که اونو تو مضیقه بزارم چون من این‌طورم تو ام باش. یا مثلا می‌پذیرم که شاید اون گاهی نتونه کامل دلخوری‌شو بیان کنه.. پس من بیش‌تر حواسم باشه به مرز‌های ناراحتیش. نه این‌که سکوت‌شو علامت رضا بگیرمو علی علی... همچنین برام محرزه درون‌گراها شاید نتونن گرمش کنن و بحثو کش بدن و... ولی یهو یه‌جاهایی جوری هواتو دارن که محرز میشه محبت‌شون :) خلاصه که اگر رفیق درون‌گرای منید و هنوز اینو نمی‌دونم بهم بگید. هم‌چنین همه‌مون سعی کنیم هوای همو داشته باشیم. نه که بخوایم برای جلب رضایت همه از خودمون مایه بزاریم، چون آخرشم نمیشه. ولی حواس‌مون باشه به مفهوم زندگی اجتماعی. قرار نیست همه همون‌طور که راحتن باشن و همه‌ام راضی! * فقط تو دو مورد سیاستای حریم خصوصی رفقای درون‌گرامو نقض کردم😂😅 یکی سر عروس شدن هیما که گفتم بهش واقعا الان منو به چشم دخترخاله‌ای ببین نه رفیق مجازی یا هر چیز دیگه چون همون‌قدر برات ذوق دارم. و واقعا دوست داشتم وقتی این سوالا رو ازش می‌پرسم قبلش یه دل سیر بغلش کرده باشم و جیغامو زده باشم و بعد تند تند بپرسم که چی بود و چی شد🥲 یکی‌ام سر همین قضیه غزل. اونم چون وقعا جای خواهربزرگم بود. همونی که یه وقتایی می‌گفتم خیلی به وجودش نیاز دارم... بعضی حرفا رو واقعا به هیچ‌کس جز یه خواهر بزر‌گ‌تر نمیشه زد... یادتونه؟ خب اکثر اونا رو تونستم به غزل بگم و همون‌طور که فکر می‌کردم بود برخوردش. برخلاف همه! تاکید می‌کنم همه!! و غزل اخیرا یه مشکلی براش پیش اومده بود که خیلی التماس دعا داشت. و تو همین بینابین یهو آفلاین شد. من حواسم نبود که گفته بود نتش رو به اتمامه و واقــــعــــــا نگران شدم! جوری که تا وسط پلی‌لیستم می‌رسیدم به آهنگای چاووشی یهو گریه‌ام می‌گرفت. حال هرچی‌ام می‌خواستم از زیرش در برم که اینا رابطه مجازیه و اون با صدتا عین تو دوسته ولو بیش‌تر و... باز دلشوره‌ام حرف حساب حالیش نبود! و این در شرایطی بود که همون‌طور که تو پیام بالا گفتم، واقعا نمی‌دونستم جریان چیه! فقط می‌دونستم خیلی مهمه! و وقتی آنلاین شد دوباره.. دیگه نتونستم طاقت بیارم. هرچند که غزل بازم وا نداد😂 منم بهش فحشای رکیک دادم. ولی براش دعا کنید. به قول خودش فقط دعا کنید. خیلی :)
یا هو... اولین روزی که دیدمت، در دلم خندیدم. به نظرم شبیه آتینگا و پاتینگای فیتیله بودی. موهای فرفری روشنت روی سرت جنگلی انبود ساخته بود و دو، سه طره پر پیچش نیز روی پیشانی‌ات افتاده بود. آن روز نمی‌دانستم این شاخه‌های پیچ، ریسمانی است برای نجات از باتلاق عسلی چشمانت! خیلی طول نکشید که رگ به رگ وجودم به مو به موی فرفری‌هایت گره خورد واین پیچ و تاب، لاینحل‌ترین مازی شد که باید راهش را پیدا می‌کردم و به سرانجام می‌رساندمش... یک‌سوی این ماز پرپیچ من بودم و منطق مستبدم، سوی دیگر تو و دلی که ربوده بودی. حکم این بود: آن‌قدر در این هزارتو بگرد تا جان و جانان را به چنگ آوری! کم‌کم شدی بهانه‌ای برای این‌که صبح به صبح ساعت هفت بیدار شوم و پنجره اتاقم را باز کنم. نه برای نفس کشیدن هوای بهار، که برای دیدن رقص فرفری‌هایت در باد بهار، قبل از آن‌که کلاه موتور را روی سرت بگذاری. برای حتی حسودی کردن به کلاه آهنی‌ای که با این قربت فرفری‌هایت را لمس می‌کرد! شدی بهانه‌ای برای این‌که پای اجاق گاز بروم و ظهرها، حوالی یک و دو که برگشتی، پنجره آشپزخانه را باز کنم و دیگ قرمه‌سبزی خوش‌عطرم را پشت آن بیاورم تا بویش مشامت را قلقلک دهد. می‌دانستم از روزی که مادرت گذاشت و رفت، دیگر رنگ این قیمه‌ها و قرمه‌های خانگی را ندیدی. پس دعا می‌کردم که همه زن‌ها را مثل مادرت نبینی و این گره را کورتر نکنی! شدی بهانه‌ای برای این‌که چندتا گلدان گل یخ پشت پنجره اتاقم بگذارم و شاخه‌های در هم پیچیده‌شان را جای موهای تو نوازش کنم. شدی بهانه‌ای برای این‌که حواسم بیش‌تر جمع درخت اناری باشد که شاخه‌هایش از دیوار حیاطمان به بیرون سرک کشیده بود. چون دیده بودم از نیمه‌های پاییز که وقت به ثمر رسیدن انارهاست، صبح‌ها یواشکی درخت را می‌پاییدی و اگر انار رسیده‌ای بود، برای خودت می‌چیدی‌اش. خلاصه که موفنری جان! کم کم به خودم آمدم و دیدم شدی بهانه‌ای برای تک تک لحظات زندگی‌ام! شب‌ها با یاد تو خوابیدن و صبح‌ها به شوق دیدارت بیدار شدن و این‌که دلیل تمام تقلاهای روزانه‌ام باشی، چیزی نبود که نشود نامش را عشق بگذاری! و تو انگار بی‌خیال‌ترین معشوقی بودی که تمام تاریخ به خود دیده بود. این‌بی‌خیالی‌ات هم مایه آرامشم بود و هم آزار! آرامش این‌که نزد همه همین‌گونه‌ای و آزار از این‌که آیا واقعا این‌همه تقلا را نمی‌بینی؟ همیشه همه ترسم این بود که روزی کوچه تنگمان را آذین ببندند و تو، دست در دست دختری که من نباشم در آن قدم بگذاری. و من شرمنده تمام بارهایی شوم که از بروز این عشق ترسیدم و تنها در سینه بارورش کردم! پاییز امسال که رسید، یک روز ظهر که عطر تند و تیز قلیه ماهی را زیر در تابه حبس کرده بودم تا به محض آمدنت آزادش کنم، ساعت از یک و دو که هیچ، سه و چهار و پنج و شش و هفت و حتی هشت هم گذشت و نیامدی! قلیه‌ماهی‌ای که بویش به مشام تو نرسید، از گلوی من هم پایین نرفت. حتی آش رشته آن شب و حلیم فردا... تا ظهر که اعلامیه مشکی‌رنگی، مهمان ناخوانده دیوار آجری خانه‌تان شد! و کم‌کم دو سه تا بنر کوچک و بزرگ تسلیت... هر کدام از این‌ها مثل پتکی بر سرم کوبیده می‌شد. گفتند تصادف کرده‌ای. ضربه مغزی شدی و همان‌جا جان داده‌ای! حالا که پلیس از قاتلت بازجویی می‌کرد، من هم می‌خواستم یه بازجویی داشته باشم؛ از کلاه آهنی‌ای که به بهانه مراقبت حق داشت هر صبح نزدیک‌ترین به فرفری‌هایت باشد و آخر هم مراقبت نبود! از خاک مزارت که بهانه زندگی گل‌های یخی شده بود که رویش کاشته بودند؛ در حالی‌که بهانه زندگی من را این‌گونه سرد در آغوش گرفته بود! همدمم شده بود درخت اناری که بعد از تو‌، با قطره قطره اشک من دانه دانه انارهایش ترکید و خون دل یاقوت‌هایش حیاط را پر از لکه‌های سرخ کرد. حیاطی که دیگر بهانه‌ای برای آب زدنش نداشتم... من طلبکار بودم از خودم که چرا از احساسم دم نزدم. از دنیا که چرا نگذاشت فقط یک‌بار، حس شیرین قلقلک شدن نوک بینی‌ام وقتی ترک موتورت نشسته‌ام و باد فرفری‌هایت را می‌رقصاند تا نوازشگر صورتم باشند را تجربه کنم. از پاییز بی‌رحمی که جنگل انبوه موهای تو را از من گرفت و قلب درمانده‌ من را بی‌مأمن و مأوا کرد. من و منطقی که هنوز این‌ سوی مازیم و تو و قلب ربوده شده‌ای که حالا آن‌سوی ماز، زیر خروارها خاک دیگر واقعا دست‌نیافتنی شده‌اید..! ✍: ‌(ح.جعفری) @mjholat
دیروز آخرین روزی بود که رفتم مدرسه‌مون :))))))
مجهولات ☫
دیروز آخرین روزی بود که رفتم مدرسه‌مون :))))))
و آخرین باری که رفتیم کتابخونه و بین قفسه‌ها گشتیم آخرین باری که دو ساعت با کتابدارمون صحبت کردیم
دیروز معلم سوادرسانه دهم‌مون.. که کلا مجازی بودیم، حین حرف زدن با دوستام یهو صدامون کرد. و از صدامون شناخته بودمون🥲 چون ما اصلا همو ندیده بودیم.. و گفت شما جز معدود شاگردایی بودید که تکلیفاتونو مرتب می‌فرستادید و من صداتونو از ویسا یادم مونده🥲 بعد رفیق راهنماییم که قهر بودیم و باباش اخیرا فوت کرد.. یهو صدام کرد و گفت فکر کنم باید درباره بعضی چیزا توضیح بدم و دقیقا سوءتفاهمات‌مونو برطرف کردیم🙂 و بعد هرچند گفته بود من قهر نیستم فقط دیگه انتخابم دوستی با این اکیپ نیست، باز برگشت و دو ساعتی که بعد امتحان تو مدرسه بودیم کنارمون بود🙂
بعد ریحانه گفت میخواد به مناسبت تولدش(که دو ماه پیش بود) بهمون آیس‌پک بده🥲
که البته پولش کم بود.. گفتم فکر کنم من داشته باشم ولی ته جیب منم کلا همین‌قدر بود😂💔
بعد سوار اتوبوس شدیم و یهو قبل از رسیدن به حرم تصمیم گرفتیم بریم کتابخونه مرکزی که تازه افتتاح شده 😍😂