🍒 آخ جان گيلاس
🌅 حسينهي گردان خصوصاً در زمستان و با سرد شدن هوا، حكم صحراي عرفات را داشت.
🎢 خلوتي براي بيتوته كردن. در تمامي ساعتهاي شبانهروز هر وقت به آنجا ميرفتي در گوشه و كنار آن اوركت يا پتويي به سر كشيده در حال راز و نياز با خداي خود بود.
⛺️ همواره دو نفر از دوستان (البته از سرما) به حسينيه پناه برديم. خلوت بود. جز يك نفر كه در گوشهاي چمباتمه زده و پشت به در ورودي مشغول ذكر و فكر بود. احدي نبود.
🙎🏼♂️ سلامي داديم و نشستيم. تازه چشممان داشت گرم ميشد كه يك مرتبه آن اخوي عابد و زاهد از جا جست و با صداي بلند و بيخبر از حضور ما گفت: «آخ جان گيلاس! اين يكي ديگر سيب نبود.»
😎 بله، كاشف به عمل آمد كه رفيق ما از شر وسواس خناس به حسينيه گريخته و سرگرم كارشناسي كمپوتهاي اهدايي بوده است.
#منبع
📚 كتاب فرهنگ جبهه (شوخ طبعي ها)
📝 صفحه: 83
🆔 @mjkh_ir
#موج_خروشان برای رشد تفکر
#طنز_جبهه
📮 آخ كربلاي پنج
📈 پسر فوقالعاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش ميگفتند «آدم آهني»
🔗 يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. آنقدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود.
🎊 دست به هر كجاي بدنش ميگذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
📦 اگر كسي نميدانست و جاي زخمش را محكم فشار ميداد و دردش ميآمد، نميگفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا (درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان ميآورد كه آن زخم و جراحت را آنجا داشت.
🧨 مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم ميگرفت ميگفت: «آخ بيتالمقدس» و اگر كمي پايينتر را دست ميزد، ميگفت: «آخ والفجر مقدماتي» و همينطور «آخ فتحالمبين»، «آخ كربلاي پنج و...» تا آخر.
🔮 بچهها هم عمداً اذيتش ميكردند و صدايش را به اصطلاح در ميآوردند تا شايد تقويم عملياتها را مرور كرده باشند.
#منبع
📚 كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها)
🗞 صفحه: 48
🆔 @mjkh_ir
#موج_خروشان برای رشد تفکر
#طنز_جبهه
📍📍📍📍📍📍📍📍📍📍📍
📔 آش با جاش
💢 در منطقه و موقعيت ما آتش عراق سنگين بود، خصوصاً خمپاره.
😡 بچهها عصباني شدند. چند شب از اين ماجرا نگذشته بود، كه دو سه نفر از برادران، داوطلبانه رفتند سراغ عراقيها و صبح با چند قبضه خمپارهانداز برگشتند.
💥 پرسيدم: «اينها ديگر چيه؟»
🍜 گفتند: «آش با جايش! پلو بدون ريگه كه نميشه».
#منبع
📚 كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها)
📋 صفحه: 133
🆔 @mjkh_ir
#موج_خروشان برای رشد تفکر
#طنز_جبهه
🥣 آش صدام
🎊 روزهاي اولي كه خرمشهر آزاد شده بود، توي كوچه پس كوچههاي شهر براي خودمان صفا ميكرديم.
🏠 پشت ديوار خانه مخروبهاي به عربي نوشته بود: «عاش الصدام.»
🚙 يك دفعه راننده زد روي ترمز و انگشت به دهان گزيد كه: پس اين مرتيكه آش فروشه! آن وقت به ما ميگويند جاني و خائن و متجاوز!
📍 كسي كه بغل دستش نشسته بود، گفت: «پاك آبرومون رو بردي پسر، عاش، بيسواد يعني زنده باد!»
#منبع
📗 مجله شميم عشق
صفحه 62
🆔 @mjkh_ir
#موج_خروشان برای رشد تفکر
#طنز_جبهه
😐 آقا مارو مي گويي!
👱♂️ بچهها سراپا گوش بودند و منتظر بقيهي ماجرا و او همينطور كه داستان را به پايان ميبرد، سعي ميكرد توجه همه را جلب نقطهي آخر قضيه كند.
🍃 مرتب راه را باريك ميكرد. كار را به جايي رسانده بود كه بچهها تندتند بپرسند: بعد، بعد، بعد چه شد، تو چهكار كردي؟ خب، خب؟
⭐️ خلاصه، همه با هول و هراس به طرف او خيره شده بودند و نگران پايان كار بودند كه او گفت: آقا، مارو ميگويي؟... «نيش ميزند».
📓 #منبع: کتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 165
🆔 @mjkh_ir
#موج_خروشان برای رشد تفکر