هدایت شده از - دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
باقالی و لبوی داغ را مقابلمان گرفت و با تشکری ظرف را مقابل خودم گذاشتم، رو به آقایِ باقالی فروش کردم و گفتم « راستش ما دلمون باقالی نمیخواست فقط چون پرچم ایران و عکس آقارو زدید ازتون خریدیم، دستتون درد نکنه »
مرد، انگار که دوباره داغش تازه شده باشد مکثی کرد و بعد با بغض شروع کرد به حرف زدن « من سه تا بچه دارم، هرازگاهی پول مدرسشون رو هم حتی نمیتونم بدم، اما زیر همین پرچم بزرگ شدم..
شغلِ دیگهایم ندارم همینجا فقط رویِ چرخ باقالی میفروشم
همشونو دوست داشتم؛ حاج قاسم، اقای رئیسی، ولی رهبرمون یچیز دیگه بود این رهبر جدیدم خیلی دوست دارم.
باور کن پنج نفریم تو خونه هر روز که از خواب بیدار میشم فقط از ته دل دعا میکنیم اسرائیل نابود شه و از رویِ زمین محو شه، امیدوارم اقا سید مجتبی مختار زمانه شه، به اینا رحم نکنه همشونو نابود کنه اینا باید از رویِ زمین محو شن و بعدم به دست همین رهبر پرچم انقلاب به امام زمان برسه »
بله آقایِ باقالی فروش ماهم امیدواریم، خیلی امیدوار..
رسیدیم به آخرین ایست بازرسی برای پخش باقیِ جورابایی که مونده بود...
تقریبا فکر کنم یه ده نفری بودن که وایساده بودن و مواظبِ شهر بودن:)
دونه دونه جوراب و شکلات دادیم بهشون، میخواستیم سوار ماشین شیم و بریم یهو به دلم افتاد افطار که آماده میکنیم یه چند تاییام خب میتونیم برای این عزیزان لقمه بیاریم...
با ایشون باهم دوباره همون راه و برگشتم سمتشون که ازشون بپرسم اجازه دارم لقمه بیارم!
تا رفتم همصحبت بشم باهاشون، اصلا اون متانت، اون آرامش، اون ... همونجا گرفتتم:)
آنقدر که موقع حرف زدن آروم بودیم و اون حس خوبه القا شد برام...
آنقدری خوب بود که حتی قابل توصیف نیست، نمیدونم چطور باید حتی وصف کنم براتون🫠
حالا من خواستم که اجازهی لقمههارو بگیرم ازشون، گفتن ببرین به جاهایی بدین که لازمه اینجا نیارید، اینجا لقمه هست.
آنقدری آروم و با حوصله صحبت میکردن که اصلا وای...
بعد که داشتیم میومدیم سمت ماشین یهو تو ذهنم گذشت بابا چقدر این آقا شهید زنده بود:))
دقیقا همون لحظه گفت این آقا انگار شهید زنده بود ..
جفتمون یجورایی تو وجود خودمون انگار رفتیم تو خلسه:)
بعد که اومدیم تو ماشین تعریف کردیم، حاجی گرینوف جمعمون انگار از ما جسورتر بود؛ گفت من پیاده میشم ازش یه یادگاری بگیرم، ما خیلی مقاومت کردیم که خب نره!
ولی مثل اینکه حرف ما تاثیری نداشت و رفت ..
همین که رفت و باهاش صحبت کرد، دیدم موقع برگشت عینک و از چشاش درآورد و اشکاش ریخت بیشترکه دقت کردم دیدم اشک آقاعه هم دراومد...
حالا نشست تو ماشین و ماجرارو تعریف کرد برای ما، بهشون گفته بود که: شما چهرتون به دلم نشست یه لحظه به دلم افتاد از شما یه یادگاری بگیرم!
گفته بود که: من الان چیزی با خودم ندارم، بعد یهو دستش و برد دور گردنش و چفیهاش و باز کرد و گفت: ولی این چفیه متبرک سوریهاس با ارزشترین چیزیه که دارم، و اون قسمت و روزیِ حاجی گرینوفِ ما شد:))
حالا ما بودیم که اشک شده بودیم...
عجب ادمایی، عجب روزایی ...
خداروشکر فقط شکر:)
¹⁴⁰⁴•¹²•²⁶
#مـؤثـر_نوشت
مُـؤَثِـر
رسیدیم به آخرین ایست بازرسی برای پخش باقیِ جورابایی که مونده بود... تقریبا فکر کنم یه ده نفری بود
امشب از عزیزترین چیزش گذشت...