💠 #تفکر
♻️ کلمه ۳۳: علم به فصول اشیاء که در واقع به حقائق وجودی آنها است جز به طریق معرفت شهودی میّسر نیست زیرا که فصول منطقی حکایات فصول حقیقی و علامات و امارات آنهایند.
♻️ لاجرم معرفت شهودی به حقائق اشیاء، ارفع از معرفت نظری بدانها است. معنی این سخن نه این است که معرفت نظری باطل است و علم منطق ناصواب.
♻️ و باید دانست که علوم حقیقی هم از طریق نظر و استدلال حاصل آید و هم از طریق تصفیه و استکمال. دست فکر نظری در معرفت برخی چیزها مانند وجود و بسائط مطلقا کوتاه است و لکن از طریق معرفت شهودی علم بدانها صورتپذیر است.
♻️ لذا در عبارت عارفان آمده است که تحصیل علم بدین گونه چیزها از فکر نظری میسور نیست، دیگران از ظاهر عبارت آنان پنداشتهاند که عارفان مطلقا حکمت نظری را مردود میدانند و برهان منطق را منتج علم یقینی نمیشناسند، و این پنداری ناصواب در بارهی آنان است.
♻️ و اگر متصوفی به اطلاق، فکرت نظری را مذمت کند و نادرست داند به تعبیر صاحب اسفار باید او را از جهله صوفیه دانست.
📗هزار و یک کلمه/جلد اول/ص۵۰
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
31.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 یه روز شیــــــطان تصمیم گـــــرفت
مغازش رو تعطیل کنه! بــــــرای همین
تمام ابزارش رو گذاشت بـــــــرای حراج
یکـــی از اون ابزارها خیلی کهنــــه ولی
از همه گرون تر بود (ادامه در ویدیو)
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
📚 #کاردینال
📖 #قسمت_سی_و_پنجم
✍ #م_علیپور
صدای زنگ آیفون چند بار به صدا در اومد .
چشم هام رو باز کردم و بالشی که کنارم بود برای شهریار پرت کردم و گفتم :
- پاشو این در کوفتی رو باز کن.
شهریار اول شصت پاش رو از پتویی که توش ساندویچ پیچ شده بود بیرون آورد
حرکات رقص باله رو با پاهاش درآورد و بعد در یک حرکت کله ش رو از زیر پتو درآورد و بدون اینکه چشماش رو باز کنه داد زد :
- خودت باز کن، دفتر پدر زن توئه به من چه بابا!
بالش دیگه ای پرت دادم که مستقیم به دماغش خورد و فریادش به آسمون رفت و گفتم :
- من که میدونم باز یه کوفتی از اینترنت سفارش دادی و مامور پست اومده.
پاشو باز کن دیگه ... ای بابا ول کن هم نیست چقدر زنگ میزنه!!
شهریار به سختی از جاش پاشد و شلوارکش رو مرتب کرد و گفت :
- جِزه جیگر بگیری ، داغت رو ببینم الهی!
اصلاً نمیدونم چه کاربردی داری!
داشت به سمت آیفون میرفت که یهو داد زد :
- امیر پاشو که بدبخت شدیم ...
آقا مقدم اومده ... خاک بر سرمون شد!
یهو رو رختخوابم نشستم و گفتم :
- آقای مقدم اینجا چکار میکنه؟!
مگه تو صبح نرسوندیش؟
شهریار یهو چشم هاش چهارتا شد و گفت :
- مگه امروز جمعه نبود ...؟!
دستم رو به علامت🙌 درآوردم و گفتم :
- دیروز جمعه بود خنگِ خدا ...!
امروز شنبه ست!
شهریار در حال باز کردن در گفت :
- بدبخت شدیم امیر، فکر کنم اومده اخراجمون کنه!
کلی تاکید کرد که من آن تایمم و باید سرساعت مجلس باشم ...!
با عجله از سر جام پاشدم و از اتاق بیرون اومدم.
در باز شد و آقای مقدم با قیافه ی جدی و کیف و مدارک وارد شد.
من و شهریار هم مثه طفل صغیر سرمون رو پایین انداختیم و سلام دادیم.
آقای مقدم برعکسِ تصور ما با لبخند گفت :
- اوقور بخیر نخبگان ایران ...!
فکر میکردم از صبح پای تحقیق دانشگاهی هستین
می بینم که لِنگ ظهر شده و هر دو خواب بودین!
آقا شهریار هم که قرار بود ما رو برسونه ،زنگ هم که میزنیم گوشیش رو خاموش میکنه!!
شهریار سرش رو بلند کرد و چشم هاش رو که مثه کاسه ی خون شده بود رو چند بر به هم مالید و گفت :
- خاک به سرم اون شماره ناشناس شما بودی زنگ زدی؟
شرمنده آقا مقدم من شماره ناشناس جواب نمیدم آخه برا همین خاموش کردم.
آقای مقدم با خنده گفت :
- مگه دختری که میترسی مزاحمت بشن؟!
شهریار که اصلاً چیزی به نام خجالت و شرم و حیا در خلقتش موجود نبود گفت :
- اونقدر مزاحم داشتم دوره ی جوونی که حد نداشت.
حالا دیگه پیر شدیم گاهی وقتا زنگ میزنن فوت میکنن ... خلاصه شرمنده من امروز مشائِرم رو از دست داده بودم فکر کردم جمعه ست!
آقای مقدم روی صندلی نشست و پرونده ها رو روی میز وسط گذاشت.
به سمت آشپزخونه رفتم و زیر کتری رو روشن کردم.
رو به آقای مقدم گفتم :
- حتماً غیر از دسته گلی که شهریار به باد داده ، کار مهمتری داشتین که این موقع روز اینجا اومدین.
ان شاالله که خیره؟
آقای مقدم پالتوی طوسی خوش دوختش رو درآورد و من ازش گرفتم تا آویزونش کنم
و گفت :
- به مدد خواب موندن شهریار جان ، منم برای اولین بار تو تمام این سالها، تا ساعت ۱۰ خوابیدم.
برای همین بدون صبحونه و شکم گرسنه یه راست اینجا اومدم و گفتم حالا که امروزمون هدر رفته، حداقل بیام اینجا تا یه کم با شما به کارامون برسیم.
شما هم برید دست و روتون رو بشورین که تا کتری جوش بیاد کلی کار هست که بابتش باید توجیه تون کنم.
*
بعد از خوردن صبحانه ی ۳ نفره رسماً آماده به خدمت بودیم تا آقای مقدم شروع به حرف زدن بکنه ...
آقای مقدم چایی دومش رو سر کشید و دکمه ی پوشه رو باز کرد و کلی برگه رو بیرون کشید و روی میز گذاشت و گفت :
- قبلاً این پوشه دستِ هادی بود و وظیفه نگهداری اون رو به عهده داشت.
اما الان که درگیره و خودمم به شدت سرم شلوغه ، گفتم بهتره این کار رو به شما بسپارم.
این لیستی از افرادی هست که اگه خدا قبول کنه هر ماه مبلغی رو به حسابشون واریز میکنم.
خیراتِ پدر و پدربزرگ مرحومم که خودشون رفتن و این مال و زندگی رو برای من به ارث گذاشتن.
ضمناً خیراتی هم برای برادرمم هست که عمرش رو به شما داده.
خلاصه که این افراد عموماً فقیر و مریض و بی سرپرست و بد سرپرست و یتیم هستن.
هر کدوم مبلغ متفاوتی براشون واریز میشه که بسته به اینکه مشکل شون چیه و وضع شونچطوره ، میزان مساعدتمون فرق داره.
مثلاً همین برگه ی اول پدر و مادر پیری هستن که توی روستای دور افتاده زندگی میکنن و بچه شون رو سالهای پیش از دست دادن.
اینم یه خانواده هستن که چند تا معلول دارن.
مبلغی که باید کمک بشه روی هر برگه نوشته شده.
یادتون باشه حداکثر اول تا پنجم هر ماه حتما واریزی رو انجام بدین و بعدش فیش واریزی ها رو همین جا روی هر برگه بچسبونید.
ضمناً یه شماره کارت بدین که هر ماه خودم شارژش کنم و برای همین مورد ازش استفاده کنید.
👇
مدافعان ظهور
📚 #کاردینال 📖 #قسمت_سی_و_پنجم ✍ #م_علیپور صدای زنگ آیفون چند بار به صدا در اومد . چشم هام رو باز
شهریار رو به آقای مقدم گفت :
- حالا افراد جدید هم به این لیست میتونن اضافه بشن؟
آقای مقدم پوشه رو به دست من داد و گفت :
- اگر کسی رو سراغ دارین که آبرومند و نیازمند هستن اطلاعاتشون رو بدین تا بفرستم استعلام کنن و بعد از اون جزو لیست میزاریمشون.
راستی این مدت کسی دفتر نیومد؟
یا متوجه رفت و آمد مشکوکی نشدین؟
با تعجب پرسیدم :
- چطور مگه؟ مگه قرار بوده کسی بیاد؟
شهریار که انگار منتظر بود دست پیش رو بگیره فوری گفت :
- اگه رفت و آمد مشکوکی هم باشه دوربین های بیرون میگیرن و ما هم چک نکردیم ...!
میخواین الان که خودتون اینجا هستین پسوورد رو بزنید تا چک بشه.
آقای مقدم بی تفاوت جواب داد :
- نه لازم نیست ...
رو به من گفت :
- اومدم یه خبر خوب دیگه هم بهتون بگم.
اول صبح سروان شمشادی از پلیس آگاهی زنگ زد
ظاهراً دزدهای دستگاه های کارخونه رو پیدا کردن ...!
من و شهریار با تعجب و ذوق زدگی گفتیم :
- واقعاً؟ خداروشکر !
اقای مقدم گفت :
- معلومه که خدا خیلی دوستتون داره.
چون که میگفت از آدمای سابقه دار بودن که تازه از زندان آزاد شده بودن که متاسفانه بازم دست به دزدی زدن ...!
شهریار مشتش رو آروم به صندلی زد و گفت :
- ای که خدا لعنتشون کنه
من فقط میخوام ببینم این آقای معروفی چطور میخواد تو چشم های ما نگاه کنه؟
باید حالا که براش مُسجّل شده که کار ما نبوده ازش شکایت کنیم.
رو به شهریار گفتم :
- هر کسی دیگه هم جای اون بود مطمئنم همین کار رو میکرد.
بنده خدا تمام سرمایه ش رو دزدیده بودن.
حق داشت به هر دست آویزی چنگ بزنه!
حالا تونستن دستگاه ها رو پیدا کنن؟!
آقای مقدم جواب داد :
- اکثرشون رو پیدا کردن، ظاهراً توی یه انبار پیدا شده.
چندتاشون هم فروختن که باید دنبال خریدار بگردن.
بهتره آماده بشین که زودتر اونجا بریم ...
در حال آماده شدن بودیم که آقای مقدم صدام زد :
- از اتاق بیرون اومدم و گفتم :
- در خدمتم چیزی شده؟
با دستش بازوم رو گرفت و با صدای آروم تری گفت :
- امشب برای پاگشای عقدتون دعوت شدین.
خودمم تازه متوجه شدم ... گفتم بدونی که ساعت ۷ به بعد جایی قرار نزاری.
خودمون دنبالت میایم و سوارت میکنیم.
رنگ از رخسارم پرید و گفتم :
- پاگشا؟! ما که فقط یه عقد ساده ...
آقای مقدم ادامه داد :
- میدونم که صوری بوده اما اونا که نمیدونن ! برای همین دعوت میکنن ...
امیدوارم روابط فامیلی و این صحبت ها رو درک کنی و بیای!
سرم رو با ناراحتی تکون دادم و گفتم :
- آخه من از اون بنده خداها هیچ شناختی ندارم ...
آقای مقدم لبخندی زد و گفت :
- شانس باهات یار بوده که نفر اولی خیلی هم ناشناس نیست ...!
بنده خدا داره تمام تلاشش رو میکنه تا یه جورایی به زور خودش رو به خانواده ی ما بچسبونه و مثلاً صمیمی بشه.
رو به جناب نماینده گفتم :
- گفتین من میشناسمش؟!
آقای مقدم لبخندی زد و جواب داد :
- بله که میشناسی ...
همون باجناق عزیزه که سالها با هم قطع رابطه کرده بودیم!
همون سروان پیکارجو که معرف حضورت هست و میشناسی!
ادامه دارد ...
#م_علیپور
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸در بیت حسین بن علی
🎊جشن و سرور است
🎈میلاد عزیزی زسرا پرده نور است
🌸روزی ڪه به دنیا زده پا
🎊روز جوان است
🎈در چشم همه
🌸روی پیمبـر به ظهور است
🌸ولادت حضرت علےاڪبر(سلام الله علیه)
🎉و روز جـوان
🌸بر شما خوبان مبارڪ💐
🇮🇷 ایران سرای امید
تار و پود ایران با رای ما ساخته خواهد شد.
#رزم_انتشار
#قرارگاه_مجازی
#معجزه_مشارکت
#ایران_قوی
🚨 عملیات شناختی یعنی
👈 زمانی گاز نداشتیم، شاه خوش پوش داشتیم، با امریکا رفیق بودیم اما درصف نفت می ایستادیم و لبخند می زدیم..
👈 حالا ۲۵ میلیون خانواده گاز شهری داریم، در خانه با لباس تابستان می خوابیم، خودرو گازسوز را با ۶ هزار تومان شارژ می کنیم؛
👈اما حس بدبختی داریم!
#رزم_انتشار
#قرارگاه_مجازی
#معجزه_مشارکت
#ایران_قوی
إلهی
هر نقمت و زحمت بر حسن آید نعمت و رحمت است، و همۀ تلخی ها در کامش شیرین تر از عسل است، و هر دشواری برای او آسان است جز اینکه گرفتار احمق شود؛ به عزّت و سلطانت در چنگ احمق گرفتارش مکن!
فراز ۲۹۳
#علامه_حسن_زاده_آملی
#الهی_نامه
#مدافعان_ظهور
@modafeanzuhur