نکته روز:
رفقا داریم به روزهای حساسی نزدیک میشیم
روزهایی که احتمال شب قدر در اونها زیاده
یعنی اوج میهمانی خدا
اگه تا الان نتونستیم بهره ای از این ماه بزرگ ببریم بیایید دست به دامن خودش بشیم چون خودش فرموده :
فَفِرُّوا إِلَى اللَّـهِ
بیایید از دست خودمون ، از دست گناهانمون به سوی خدا فرار کنیم که بزرگترین پناهگاه ما خود خداست
یه جایی تو مناجات شعبانیه به خدا میگیم
خدایا من از غضبت به سمت خودت فرار میکنم و هیچ پناهی جز خودت ندارم
هر کاری میتونید بکنید داره دیر میشه
چشم به هم بزنی تموم شده هااااا
فضائل علوی:
بنازم به آقایی که محبتش با حلال زادگی آدمها گره خورده و عداوتش با حرامزادگی
پیامبر اعظم ص فرمودن :
یا علی ، با تو مخالفت و دشمنی نمیکند الا حرامزاده
یه شخصی به پیامبر ص مراجعه کرد و گفت : من مدتی نبودم و وقتی برگشتم دیدم همسرم زاییده
الان نمیدانم این فرزند برای من است یا حرامزاده است
پیامبر فرمود به سر گذری برو که علی از آنجا رد میشود ، او را به فرزندت نشان بده اگر از او خوشش آمد بدان فرزندت حلال زاده است و با علی مخالفت و دشمنی نمیکند الا حرامزاده
نکته مهدوی:
بیاییم امروز یه ذره خودمونی درد و دل کنیم
دیروز وقتی داشتندشخصی رو میگذاشتند تو قبر به این فکر میکردم که دیگه تموم شد
دیگه به هیچ جا و هیچ چیز دستش بند نیست
دیگه هر کی بوده و هر پست و مقامی داشته تموم شد رفت
دیگه فقط خودش موند و عملش
هر چی تو این دنیا دوید دیگه تموم شد ، الان فقط خودش موند و محبتش به امام زمان عج و امام حسین ع و اهل بیت علیهم السلام
وقتی سرش رو داشتند میگذاشتند رو خاک هی سر تکون میخورد حتی از خودش اراده نداشت گردنش رو روی خاک بگذاره
و تنها چیزی که براش موند ، تربتی بود که از کربلا براش آوردند و آب سرداب مبارک امام حسین ع که رو چشمها و صورت و سینه اش ریختند تا وقتی نکیر و منکر ازش سوال میکنند و سینه اش رو بو میکنن بوی امام حسین ع بده
رفقا والله اگر سمت امام زمان عج فرار نکنیم یه روزی همه ول میکنند و میرن و تنها میمونیم تو قبر
فقط خودمونیم و خودمون
اونجاست که داد میزنند علی ع به فریادت برسه
اونجاست که امام رضا ع میاد
اونجاست که امام زمان عج میاد
به والله تک تک این لحظات برای همه مون هست
هیچکس از مرگ نمیتونه فرار کنه
حس کن مردی و تنها تو قبر گذاشتنت و رفتن
ببین چقدر دستمون خالیه
تنها چیزی که میمونه توشه آخرته
راست گفتن که دنیا مزرعه آخرته
برای اینه هر روز فریاد میزنم برای اومدن امام زمان نذر کنید
برای اینه هر روز فریاد میزنم برای تهیه جهیزیه کمک کنید
برای اینه داد میزنم برای ساختن مدرسه کمک کنید
تا این اعمال تو اون لحظات اول قبر به کمکمون بیاد
والله الان وقتشه که با امام زمان عج آشتی کنیم
داره دیر میشه
بیایید تا قبل از اینکه پنبه تو دهانمون فرو کنند امام زمان عج رو یاد کنیم
بیایید برای شب اول قبرمون توشه جمع کنیم
الانم قصد داریم مدرسه ولی آباد خوزستان رو استارت بزنیم و جهیزیه هم درست کنیم برای سه زوج مستضعف و کارهای قرارگاه رو پیش ببریم
هر کی میخواد توشه آخرت برای خودش جمع کنه بسم الله
امیدوارم جا نمونی رفیق
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
💠 بزن رو لینک
https://ppng.ir/d/3VxA
💠 شماره کارت
6277607000317003
💠 یا شماره کارت
5041721077145895
🦋 به نام قرارگاه جهادی شهید ابراهیم هادی
4_5985783461011527263.mp3
17.39M
🎙#حدیث_حقیقت جلسهٔ چهارم
در محضر #علامه_مروجی_سبزواری(دامتبرکاته)
🔻 عناوین:
- (01:00) [...الحقيقة كشف سبحات الجلال من غير إشارة...]
(01:00) صفات، حجاب ذات هستند
(03:00) هدف از بیان حضرت، هدایت کمیل به مقام فنای ذات
(06:00) استعداد تام نفوس لا شرقی و لا غربی (اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ)
- (11:00) [ ...محو الموهوم مع صحو المعلوم... ]
(12:00) مفهوم موهوم و معلوم
(19:00) تفاوت موهوم نزد عارفان و سوفسطائیان
(25:00) لذت عارف کامل از اصل وجود است
(31:00) بُعد فانی و باقی موجودات
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
♦️ استاد صمدی آملی حفظه الله
🔸 اگر تصرّف عارف، بر اساس اذن تکوینی حق است، پس ادب اقتضاء میکند که تا او نخواهد، عمل نکند و اگر هم او بخواهد و عمل کند، پس عارف، کلید ندارد، بلکه کلیددار را داراست که همهی دارایی عارف، خدای اوست و موجود فقیر بالذّات، جز غنیّ بالذّات، چیز دیگری را مثل کلید "کُن" طلب نمیکند.
🔹 در قصیدهی توحیدیّه دیوان آمده است:
جز تو ما را هوای دیگر نیست
جز وصال تو هیچ در سر نیست
🔸 بر اساس امکان فقری، آنچه که دارایی عارف است، همان فقر و تدلّی ذاتی اوست و هر چه که به او دهند، مال او نیست. لذا دارایی دیگران را به حساب خودش نمیگذارد؛ هر چند به او مقام "کُن" عطا کنند.
مطلوب او برخلاف دیگر بهشتیان، "فی مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلیکٍ مُقتَدِر" است.
📚 شرح رساله انسان کامل از دیدگاه نهجالبلاغه/ ص ۹۱
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
بریم قسمت ۶١ داستان کاردینال رو با هم بخونیم
تکرار میکنم اونهایی که مشکل قلبی دارن و کودکان زیر ١٨ سال از اینجای داستان به بعد رودنبال نکنند
از اینجای داستان به بعد هیجان به اوج میرسه و مقداری ترسناک میشه
اونهایی که مشکل قلبی دارن یا از خانمهای باردار هستند لطفاً قسمتهای آینده رو نخونید
📚 #کاردینال
📖 #قسمت_شصت_و_یکم
✍ #م_علیپور
*امیر
شهریار رو به من گفت :
- حالا میخوای به خانم مقدم چی بگی؟
- در چه مورد؟
- خب میخوای قضیه ی آقای مقدم و همکاراش رو بهش بگی؟
- نمیدونم!
دهنش رو کج کرد و رو بهم گفت :
- تو چی میدونی آخه؟! دیشب همش فکر میکردم خانم مقدم هم میدونه باباش چکاره ست یا نه؟ اما هیچی به ذهنم نرسید ...
به خانممقدم نمی اومد که چیزی بدونه!
زل زدم به برگه چک سفید امضایی که روی میز بود و آقای مقدم بابت ادامه ی همکاری مون پیشنهاد کرده بود که هر رقمی که میخوایم رو توش بنویسیم ...
رو به شهریار جواب دادم :
- با این اتفاقات و اوصاف حس میکنم به چشم هامم اعتماد ندارم ... اما ته دلم میگه که خانم مقدم از ماجرا بی خبره! گرچه نمیدونم برای چی انقدر نسبت به پدرش گارد میگیره و همونطور که خودت فهمیدی روابط چندان خوبی باهاش نداره.
شهریار در حالی که " بسم الله " بزرگی روی آینه مینوشت جواب داد :
- از وقتی از اون خراب شده برگشتیم کابوس می بینم که اون اجنه ها منو جای صدف بالا بردن و میخوان خفه کنن!
کاش ازش میپرسیدم چه شکل و شمایلی بودن؟
- پرسیدنش جز اینکه خاطره ی بدی رو براش یادآوری کنه تاثیر چندانی نداره ...
البته توی یکی از مستندهایی که درباره عالم پس از مرگ بود، یه بنده خدایی گفت که چهره ی بعضی از اون شیاطین رو دیده که کاملاً شبیه چهره های موجودات هالیوودی بودن!!
شهریار سری تکون داد و گفت :
- عجب جوونور هایی هستن ها!
یعنی اون اجنه ها خودشون رو نمایان میکنن و اینا شکل و شمایل شون رو میکشن؟!
در جوابش گفتم :
- اینکه چطوری ظاهرشون رو میکشن رو خدا داند!
اما میدونم که اون شخصیت هایی که در موردشون فیلم ساخته شده و مثلاً موجودات ابرانسانی و فضایی و با قابلیت های ویژه هستن
و از قضا خیییییلی هم با انسان ها خوبن و یه جورایی به انسان برای بقا کمک میکنن ، همون طایفه های مختلف اجنه هستن!
شهریار در حال چایی ریختن گفت :
- میدونی از اون هالیوود چند تا موجود داشتیم که به سینما اضافه شدن؟
با این همه جزئیات و ...؟ فکر نمیکنم همه شون طایفه ی جن باشن که ... !
تخیل نویسنده ها هستن دیگه.
با لبخند گفتم :
- در اینکه نویسنده های قابلی دارن شکی نیست، اما مطمئن باش افرادی که به عنوان سلبریتی های طراز و خیلی معروف توی دنیا اسم در میارن حتماً در خدمت سیاست خودشون هستن!
و نویسنده ها هم از این قاعده مستثنی نیستن ...
و چیزی رو نگارش و پرداخت میکنن که سیاست های بالا دستی ها رو اعمال کرده باشه!
شهریار مثه مهران مدیری ژست گرفت و روی صندلی چمباتمه زد و گفت :
- دیگه به درد نمیخوره این دنیا ....
هر دو خندیدیم.
گرچه خنده هامون تلخ بود و هنوز تصمیم نگرفته بودیم که قراره چیکار کنیم!
بازم حرف های آقای مقدم رو برای خودم زمزمه کردم :
- یا باهاشون همکاری کنیم و پولی و موقعیتی به جیب بزنیم و یه عوضی بشیم مثه اونا ...
- یا اینکه ماجرا رو لو بدیم و قطعاً سیستم به دنبال حذف مون بود!
اما آقای مقدم در کمال ناباوری ما ، راه سومی پیشنهاد داده بود!
اینکه باهاشون زیر نظر آقای مقدم همکاری کنیم اما در واقعیت به دنبال از بین بردن سیستم و شکافی بین اون باشیم!
آقای مقدم خواسته بود فکر کنیم و بابت همکاری با خودش یه رقمی رو پیشنهاد بدیم.
اما من و شهریار هنوز تو شک ماجرای هفته پیش بودیم و حتی در مورد ادامه ی این جریان با هم هیچچچ حرفی نزده بودیم.
با صدای زنگ تلفن از افکارم خارج شدم.
هُدی ثابتی مقدم بود!
بعد از برگشتن مون از سمنان ۲ بار خواسته بود که همدیگه رو بببنیم و من هر بار به یه بهانه ای دست به سرش کرده بودم ...
حالا هم بار سومی بود که شماره و اسمش به نمایش در اومده بود. بالاخره تصمیم گرفتم جواب بدم :
- الو سلام.
- سلام روزتون بخیر
- چیزی شده؟
- اینکه قراره بود همدیگه رو ملاقات کنیم الان چندان اهمیتی نداره، چون فهمیدن اینکه نمیخواین چندان سخت نیست.
اما بخاطر موضوع مهمتری تماس گرفتم.
- ان شاالله که خیره.
- رفقای هادی الان توی زیر زمین ننه نبات هستن!
با عجله خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :
- جداً؟ چطور متوجهشدین؟ چیزی هم با خودشون بردن ...؟!
- نه همین چند دقیقه پیش سرور آلارم داد که کسی داره قفل رو باز میکنه!
- ممنون که اطلاع دادین الان به شهریار میگم دوربین ها رو چک کنه.
- من طاقت نیاوردم و دارم به سمت خونه ی ننه نبات میرم، اگه چیزی دستگیرم شد بهتون اطلاع میدم.
با نگرانی گفتم :
- ای کاش تنهایی نمیرفتین! ممکنه خطرناک باشه ...
با طمانینه جواب داد :
- اتفاقی نمیفته ... بالاخره من دخترِ آقای نماینده هستم!
در حالی که نمیدونستم حرفش رو تعریف بدونم یا ناسزایی منفی به خودش ، جواب دادم :
- مراقب خودتون باشید ...!
منو بی خبر نزارید .
- سعی میکنم.
👇
مدافعان ظهور
📚 #کاردینال 📖 #قسمت_شصت_و_یکم ✍ #م_علیپور *امیر شهریار رو به من گفت : - حالا میخوای به خانم
رو به شهریار که ظاهراً در هپروت به سر میبرد گقتم :
- زود باش دوربین ها رو چک کن!
خانم مقدم گفت در زیر زمین باز شده ...
شهریار در حالی که پاش رو روی پای دیگه ش مینداخت گفت :
- میدونم بابا دارم می بینم شون!!
با تعجب گفتم :
- داری می ببنی؟ مگه سرور روی سیستمت نبود؟!
نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت :
- اولاً انقدر صدات موقع تلفنی حرف زدن با نامزد گرام بلند بود که بلافاصله ماجرا رو فهمیدم.
دوماً مگه فقط توی سیستممیشه نگاه کرد؟!
نسخه اندروییدش هم توی گوشیم نصب کردم که هر جا بریم همراهم باشه و بتونم چک کنم.
رو بهش گفتم:
- پس چرا انقدر ریلکس نشستی؟ پاشو پاشو بریم !
خانم مقدم بین راهه و داره اونجا میره. بهتره ما هم بریم که تنها نباشه!
شهریار همچنان در حال دید زدن موبایلش گقت :
- زنگ بزنم خانم مقدم بگو اوضاع خیلی داغونه و اصلاً خودش رو آفتابی نکنه!
به سمتش رفتم و گفتم :
- یعنی چی؟!
با گوشیش تصاویر دیگه رو رصد کرد و با صدای بلند گفت :
- بهت میگم همین الان به اون نامزدت زنگبزن و بگو اونجا نره ...
در حال گرفتن شماره هُدی گفتم :
- چرا باید به زور از دهنت حرف بیرون بکشن؟
بگو ببینم چی دیدی؟ اصلاً چند نفرن ...؟
شهریار از جاش پاشد و گفت :
- ۲ نفرن بابا نترس.
بعد از اینکه خانم مقدم رو مجاب کردم کهاونجا نره، نگران شد و قرار شد اینجا بیاد تا فیلم ها رو با هم ببینیم .
رو به شهریار گفتم :
- بده اون گوشی رو ببینم چی دیدی؟!
هادی هم هست؟!
شهریار نیشخندیزد و جواب داد :
- ماشاالله هر دوشون هم حسابی حرفه ای و کار کشته عمل کردن ... خوشم اومد.
با نگرانی گفتم :
- منظورت چیه؟!
- یعنی اول رفتن پیش ننه نبات طفلک و با یه چایی ییهوشش کردن ، البته حدس میزنم فقط چند ساعتی خوابوندنش!
چشمام از حدقه بیرون زد و گفتم :
- مگه خونه ننه نبات هم می بینی؟!
با لبخند موفقیت آمیز گفت :
- وسط گلخونه یه گلدون خیلی بزرگ داشت یادته؟ توی همون یه دوربین کوچیک گذاشتم.
ترسیدم نکنه پیرزن طفلی رو سر به نیست کنن و کسی نفهمه.
با نگرانی پرسیدم :
- الان چکار میکنن؟ کجان؟ اصلاً اون گوشی رو بده ببینم؟
شهریار گوشی رو به سمتم گرفت.
دو نفر به شدت روی کارتن ها مشغول بودن.
ظاهراَ داشتن چندین اسلحه رو توی کارتون دیگه میزاشتن.
مسیر دوربین رو تغییر دادم و با دیدن چیزی که از نزدیک دیدم چشمام اینجوری😳 شد ...
آقای مقدم و باجناقش یعنی همون پیکارجو ملعون ؛
به شدت مشغول سر و کله زدن با اسلحه ها و کارتن ها بودن ...!!
ادامه دارد ...
#م_علیپور