eitaa logo
مدافعان ظهور
381 دنبال‌کننده
12.4هزار عکس
6.1هزار ویدیو
82 فایل
ارتباط با خادم کانال @alishh.. با به اشتراک گذاشتن لینک کانال مدافعان ظهور،در ثواب راه اندازی آن و نشر مطالب شریک باشید ★ به بهانه یه لبخند مهدی فاطمه★ لینک کانال در پیام رسان ایتا👇 @modafeanzuhur ویا https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌🔵شرایط ظهور ◀️قسمت دوازدهم 🔶تو جلسات قبل راجع ‌به شرایط ظهور صحبت می‌کردیم و بحث ما رسید به شرط سوم یعنی بودن یار کافی برای امام زمان( علیه‌السلام)؛ 🔶 راجع ‌به این موضوع صحبت کردیم با هم؛ گفتیم همه‌ حرکت‌های اجتماعی با یاران انجام گرفته تا یار نباشه هیچ حرکت اجتماعی شکل نمی‌گیره؛ 🔶 از پیامبران الهی براتون مثال زدم؛ تو قسمت قبل از ائمه براتون مثال زدم که مشکل ائمه ما، مشکل اجتماعی اهل بیت ما، نداشتن یار به تعداد کافی بود؛ یار داشتن اما خیلی اندک؛ به اندازه‌ای که بتونن حکومت تشکیل بدن یار نداشتن.  🔶از امیرالمومنین عرض کردم؛ از امام مجتبی؛ از امام سجاد؛ یکی دو امام دیگه هم براتون مثال بزنم؛ 🔶از امام صادق( علیه‌السلام) مرحوم شیخ عباس قمی تو کتاب زیبای منتهی الامال که ترجمه فارسی شده زندگی چهارده معصوم؛ اونجا این داستان و بیان می‌کنن؛ 🔶شخصی از خراسان پا شد اومد محضر امام صادق( علیه‌السلام) دو تا داستان داریم؛ یک شخصی از خراسان آمد؛ داستان دیگه‌ای داریم؛  🔶شخصی از کوفه اومد؛ شبیه به همه، تو یک موضوعه؛ وقتی که یار حضرت پا شد اومد محضر حضرت گفت: آقا چرا شما قیام نمی‌کنید؟ حضرت فرمودند: با کی؟ با کدوم یار؟ گفت: آقا یاران شما مسلمون و شیعیان زیادند؛ امام فرمود: چقدر ما یار داریم؟ مثلا اون شخص کوفی که جناب سَدیرصیرفی باشه؛ گفت: آقا تو کوفه، صد هزار شما یار دارید؛ آقا فرمود: صد هزار! اون شخص گفت، سَدیر گفت: بلکه دویست هزار؛ امام فرمود: دویست هزار یار! سکوت پر معنایی کرد امام؛ بعد فرمود: سَدیر، میای با هم بریم به صحرا؟ بله آقا؛ سَدیر میگه دو تا مرکب، مثلا دو تا اسب و زین کردن؛ سوار شدیم با آقا اومدیم بیرون قدم می‌زدیم؛ سوار بر مرکب از جلوی یه گله رد شدیم؛  🔶بزغاله تو این گله‌ها بود؛ امام قسم خورد؛ فرمود: والله یا سَدیر؛ به خدا قسم سَدیر؛ اگه به اندازه‌ی بزغاله‌ها من یار داشتم قیام می‌کردم، میگه به چشمم تعداد بزغاله‌ها زیاد نیومد؛ اومدم بشمارم؛ یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، اِ سیزده و چهارده و پونزده و شونزده و هفده؛ دیدم فقط هفده‌تان؛ وقت نماز شد؛ پشت سر آقا نماز خوندم بعد حضرت تاکید کردن که سَدیر می‌دونی چرا من قیام نمی‌کنم؟ مسلمون زیادن؛ اما یار به درد بخور توشون کمه؛ امام صادق دارن می‌گن؛ درد من درد بی‌یاریه. 🔶اون شخص خراسانی هم وقتی اومد محضر حضرت گفت: چرا قیام نمی‌کنید؟ امام صادق فرمود: کدوم یاران؟ گفت: آقا مثل من؛ امام فرمود: تو اهل اطاعتی؟ نقل به مضمون می‌کنم؛ بله آقا؛ امام فرمودند: برو داخل تنور؛ 🔶گفت: آقا تنور داغه! مگه امام صادق نمی‌دونه تنور داغه؟ اون یاری که هنوز یاد نگرفته، امام و نشناخته، حالا تو قسمت‌های بعد اوصاف یاران امام زمان و براتون میگم ان شاءالله، یاری که نفهمیده، درک نکرده که امام همه چیز عالم و می‌دونه؛ بهتر از من می‌دونه؛ دلسوز منه؛ هر چی میگه باید گوش بدم؛ 🔶امام چند تا ویژگی داره: ۱- من رو و سعادت من و بهتر از خودم می‌دونه؛ قبول دارین شنوندگان حضرت مهدی اینجوریه؟ همه‌ امام‌ها اینجورین؛ ۲- نسبت به خودم از من دلسوزتره؛ خیلی دلسوز منه؛ غصه من و می‌خوره؛ 🔶امامی که سرنوشت من رو بهتر از من می‌دونه؛ از من به خودم دلسوزتره؛ چرا گوش به حرفش ندم؟ امام فرمود: پاشو برو داخل تنور؛ گفت: آقا تنور داغه؛ نرفت؛ تو همین حال نشسته بودیم؛ هارون مکی وارد شد؛ السلام علیک یا بن رسول ‌الله؛ با دو تا انگشتش این دو تا کفشش و گرفته بود دستش می‌خواست یک گوشه بذاره بیاد محضر امام؛ امام فرمود: هارون نمی‌خواد بیای اینجا، برو داخل تنور؛ اصلا نگفت چرا؟ ماجرا چیه؟ چرا باید برم؟ رفت داخل تنور بعد این شخص خراسانی میگه؛ امام صادق رو کرد به من شروع کرد؛ خوب فلانی می‌گفتی؛ خراسان چه خبر؟ دل من عین سیر و سرکه می‌جوشید؛ این شخص تو تنور چیکار می‌کنه؟ امام متوجه نگرانی من شد؛  🔶فرمود: پاشو برو؛ برو کنار تنور؛ میگه رفتم در تنور و باز کردم؛ دیدم تنور روشنه اما این شخص به امر خدا، به برکت امام صادق داخل تنور نسوخته؛ بعد امام رو کرد به من فرمود: تو که از خراسان اومدی؛ چند تا یار اینجوری ما تو خراسان داریم؛ گفتم هیچی آقا، دیدید مشکل اهل بیت ما، اینم از امام صادق، بی‌یاری بود؛ ما در تاریخ، یک جا تو تاریخ ائمه، یک جا سرمون رو میاریم بالا؛ اونم تاریخ سیدالشهدا( علیه‌السلام) که تعداد یاران کم بود اما یاران به درد بخوری بودن؛ ان شاءالله تو قسمت‌های بعد این رو هم باز بیشتر محضرتون توضیح میدم. @modafeanzuhur
📚 2⃣1⃣ 💎حتی به من گفتن اینکه ازدواج شما به آسانی صورت گرفت و زندگی خوبی داری نتیجه کارهای خیری است که برای هدایت دیگران انجام دادید. شنیدم که مامور بررسی اعمال گفت: کوچکترین کاری که برای رضای خدا و در راه کمک به بندگان خود کشیده باشید آنقدر در پیشگاه خدا ارزش پیدا می‌کند که انسان حسرت کارهای نکرده را می خورد 🌀خیلی مطلب در مورد ارتباط با نامحرم شنیده بودم. اینکه وقتی یک مرد و زن نامحرم در یک مکان خلوت قرار می گیرند نفر سوم آنها شیطان است. یا وقتی جوان به سوی خدا حرکت می کند شیطان و ابزار جنس مخالف به سوی او حرکت میکند. یا در جای دیگری بیان شده که در اوقات بیکاری شیطان به سراغ فکر انسان می رود. ✅این موضوع فقط به مردان اختصاص ندارد زنانی که با نامحرم در تماس هستند نیز به همین دردسرها دچار می‌شوند. و اینجا بود که کلام حضرت زهرا را درک کردم که می فرمودند: بهترین حالت برای زنان این است که (بدون ضرورت) مردان نامحرم را نبینند و نامحرمان نیز آنان را نبیند. در کتاب اعمال من یک موضوع بود که خدا را شکر به خیر گذشت. 🔶 سال‌های اولی که موبایل آمده بود برای دوستان خود با گوشی پیامک می‌فرستادم. بیشتر پیام‌های من شوخی و لطیفه بود. آن زمان تلگرام و شبکه‌های اجتماعی نبود لذا از پیامک بیشتر استفاده می‌شد. رفقای ما هم در جواب ما جوک می فرستادن. در این میان یک نفر با شماره ناشناس برایم لطیفه های عاشقانه می‌فرستاد. 📘من هم در جواب برایش جوک می فرستادم.نمی‌دانستم چه کسی هست. دو بار زنگ زدم اما گوشی را جواب نداد. از شماره ثابت به او زنگ زدم. به محض اینکه گوشی را برداشت متوجه شدم یک خانم جوان است، بلافاصله گوشی را قطع کردم. 🔰از آن به بعد دیگر هیچ پیامی برایش نفرستادم و پیامک هایش را جواب ندادم. جوان پشت میز همین طوری که برخی اعمال روزانه ما را نشان می‌داد به من گفت: نگاه حرام در ارتباط با نامحرم خیلی در رشد معنوی انسان‌ها مشکل‌ساز است. 🌸امام صادق علیه السلام در حدیثی نورانی می فرماید: نگاه حرام تیری مسموم از تیرهای شیطان است. هر کس آن را تنها به خاطر خدا ترک کند خداوند آرامش و ایمانی به او می‌دهد که طعم گوارای آن را در خود می یابد. به من گفت: اگر تلفن را قطع نمی کردی گناه سنگینی در نامه اعمالت ثبت می شد و تاوان بزرگی در دنیا می‌دادی. 💠جوان پشت میز وقتی عشق و علاقه مرا به شهادت دید گفت: اگر علاقه مند باشید و برای شما شهادت نوشته باشند هر نگاه حرام که شما داشته باشید ۶ ماه شهادت شما را به عقب می‌اندازد. یادمه اردوی خواهران برگزار شده بود به من گفتند شما باید پیگیر برنامه های تدارکاتی این اردو باشی. مربیان خواهر کار اردو را پیگیری می‌کنند، اما برنامه تغذیه و توزیع غذا با شماست.از سربازها هم استفاده نکنید. 💥سه وعده در روز با ماشین حامل غذا به محل اردوی می‌رفتم و غذا را می کشیدم و روی میز می چیدم و با هیچ‌کس حرفی نمی‌زدم. روز اول یکی از دخترانی که در اردو بود دیرتر از بقیه آمد و وقتی احساس کرد که اطرافش خلوت است خیلی گرم شروع به سلام و احوالپرسی کرد. 🔴سرم پایین بود فقط جواب سلام را دادم. روز بعد دوباره با خنده و عشوه به سراغ من آمد، هیچ عکس العملی نشان ندادم. خلاصه هر بار که به این اردوگاه می آمدم با برخورد شیطانی این دختر جوان روبرو بودم اما خدا توفیق داد که واکنشی نشان ندادم. 🎲شنیده بودم که قرآن در بیان توصیفی اینگونه زنان می فرماید: مکر و حیله زنان بسیار بزرگ است. در بررسی اعمال وقتی به این اردو رسیدیم، جوان پشت میز به من گفت: اگر در مکر و حیله آن زن گرفتار می شدی به مرور کار و زندگیت را از دست میدادی. برخی گناهان اثر نامطلوب این گونه در زندگی روزمره دارد. 💢یکی از دوستان همکاران فرزند شهید بود خیلی با هم رفیق بودیم شوخی می‌کردیم. یک بار دوست دیگر ما به شوخی به من گفت باید بروید و مادر فلانی ازدواج کنید تا با هم فامیل میشوید. اگر ازدواج کنی فلانی هم می شود پسرت! از آن روز به بعد سرشوخی ما باز شد و دیگر این رفیقم را پسرم صدا میکردم. 🌿هر زمان منزل دوستم می رفتیم و مادر این بنده خدا را می دیدیم ناخود آگاه می خندیدیم. در آن وادی پدر همین رفیق من در مقابل قرار گرفت. همان شهیدی که ما با همسرش شوخی می‌کردیم! ایشان با ناراحتی گفت: به چه حقی در مورد یک زن نامحرم و یک انسان اینطور شوخی کنید؟! ... @modafeanzuhur
مدافعان ظهور
💢سفر به آینده تاریخ شماره ۱۱💢 #داستان_مهدوی #قسمت_یازدهم چه جمع زیبایی☺️ یک شمع وسیصد وسیزده پروا
💢سفر به آینده تاریخ شماره ۱۲💢 🔹شمشیری که کوه را متلاشی می کند🔹 نزدیک اذان صبح است و همه یاران امام زمان، برای خواندن نماز آماده می شوند. نماز برپا می شود. نسیم میوزد. وقت مناجات 🤲با خدای مهربان است بعد از نماز، یاران می خواهند با ایشان بیعت کنند و پیمان ببندند.🤝 امام کنار درِ کعبه 🕋 می ایستد ودست راست خود را باز می کند. آیا آن نور سفید را می بینی که در دست راست امام می درخشد❓ این نور بسیار زیبا وخیره کننده 😊 است، ولی با این حال هیچ چشمی را آزار نمی دهد. دقّت کن❗️ در دست دیگر امام چه می بینی❓ گویا یک نامه📜 در دست امام است. آری، این عهد وپیمانی است که پیامبر برای امام زمان نوشته است. پیامبر این پیمان را به حضرت علی (علیه السلام) داده است. سپس این پیمان نامه را امام حسن (علیه السلام) به ارث برده است وهمین طور از امامی به امام دیگر واکنون به امام زمان رسیده است. امام در حالی که دست راست خود را باز کرده است می فرماید: این دست خداست. آیا می دانی که منظور امام از این سخن چیست❓ امام این آیه را می خواند: ﴿إنَّ الذینَ یبایعُونَک إنَّما یبایعُونَ اللهَ﴾؛ "وهر آن کس که با تو دست بیعت 🤝 بدهد با خدا بیعت کرده است". آری، دست امام، دست خداست. خوب نگاه کن آیا می توانی اوّلین کسی را که با امام دست می دهد بشناسی❓ این جبرئیل است که خم می شود ودست مبارک امام را می بوسد وبا او بیعت می کند وبعد از آن همه فرشتگان 👼 با امام بیعت می کنند. اکنون نوبت بیعت✋یاران است. امام رو به آنان می کند ومی گوید ↩️... ✍تنظیم شده در واحد تحقیق و پژوهش قرارگاه محکمات #shia #عدالت_در_اسلام @modafeanzuhur
مدافعان ظهور
مطالعه کپشن👇👇
لباس ضد آتش و عصای شگفت انگیز! اکنون همه سربازان امام درمکه جمع شده اند آنها آمده اند تا جان خود را فدای امام کنند امام لباس رزم بر تن کرده وآماده ی حرکت به سوی مدینه شده است. آیا می دانی که لباس رزم امام همان پیراهن یوسف (ع) است؟ به راستی چرا امام این لباس را بر تن کرده است؟ آیا می دانی لباس امام یک لباس معمولی نیست بلکه لباس ضد آتش است.تعجب نکن بگذار تاریخ آن را برایت بگویم،پیراهن یوسف(ع) در اصل از حضرت ابراهیم(ع) بود هنگامی که نمرود می خواست ابراهیم را به جرم خدا پرستی و در آتش بیاندازد جبرییل به زمین آمد تا بزرگ پرچم دار توحید را یاری کند او همراه خود لباسی از بهشت آورد و به خاطر همین لباس حضرت ابراهیم در آتش نسوخت پس از ابراهیم(ع) این لباس به فرزندان او به ارث رسید تا اینکه لباس یوسف(ع) شد وباعث روشنی چشمان حضرت یعقوب این لباس نسل به نسل گشت تا به پیامبر اسلام و بعداز او به امامان معصومین یکی پس از دیگری به ارث بردند و اکنون روشن شد که چرا خداوند این پیراهن را برای حضرت یوسف نگه داشته است؟ همسفرم! مگر آتش نمرود بزرگترین آتش آن زمان نبود؟ یک بیابان آتش که شعله های آن به آسمان می رسید. نمرود با امکاناتی که در اختیار داشت آتش به اون بزرگی ایجاد کرد و ابراهیم (ع) را در میان آن انداخت اما خداوند پیامبر خود را با آن پیراهن یاری کرد و امروز همان پیراهن بر تن امام زمان (ع) است. امام آماده ی حرکت شده است من دقت می کنم ببینم امام با چه اسلحه ایی به جنگ دشمنان می رود؟ امام به جای اسلحه یک چوب دستی دارد با خود فکر میکنم چرا فرمانده ی این لشکر این چوب را با خود برداشته است؟ آخر ما می خواهیم به جنگ توپ و تانک و موشک برویم.هرچه فکر میکنم جوابی برای خود نمی یابم برای همین از یکی از یاران امام سوال میکنم که چرا امام به جای اسلحه این چوب دستی را با خود برداشته است؟ او برایم می گوید این چوبی که در دست امام قرار دارد همان عصای موسی(ع) است با اینکه چوب این عصا هزاران سال پیش از درخت بریده شده است اما هنوز تر و تازه است مثل اینکه همین الان از درخت قطع کرده اند. در زمان موسی (ع) بشر درسحر و جادو پیشرفت زیادی کرده بود و به اصطلاح فن آوری بشر آن روز سحر و جادو بود،اما وقتی موسی (ع) عصای خود را زمین زد ناگهان آن عصا به اژدهایی تبدیل شد که همه ی آن سحر و جادوها رو در یک چشم بر هم زدن بلعید.امروز هم بشر هر پیشرفتی کرده و هر فن آوری جدیدی داشته باشد باید بداند که امام با همین عصا به مقابله با آن دشمنان خواهد رفت. ادامه در کپشن👇👇👇 @modafeanzuhur
مدافعان ظهور
مطالعه کپشن👇👇
لباس ضد آتش و عصای شگفت انگیز! اکنون همه سربازان امام درمکه جمع شده اند آنها آمده اند تا جان خود را فدای امام کنند امام لباس رزم بر تن کرده وآماده ی حرکت به سوی مدینه شده است. آیا می دانی که لباس رزم امام همان پیراهن یوسف (ع) است؟ به راستی چرا امام این لباس را بر تن کرده است؟ آیا می دانی لباس امام یک لباس معمولی نیست بلکه لباس ضد آتش است.تعجب نکن بگذار تاریخ آن را برایت بگویم،پیراهن یوسف(ع) در اصل از حضرت ابراهیم(ع) بود هنگامی که نمرود می خواست ابراهیم را به جرم خدا پرستی و در آتش بیاندازد جبرییل به زمین آمد تا بزرگ پرچم دار توحید را یاری کند او همراه خود لباسی از بهشت آورد و به خاطر همین لباس حضرت ابراهیم در آتش نسوخت پس از ابراهیم(ع) این لباس به فرزندان او به ارث رسید تا اینکه لباس یوسف(ع) شد وباعث روشنی چشمان حضرت یعقوب این لباس نسل به نسل گشت تا به پیامبر اسلام و بعداز او به امامان معصومین یکی پس از دیگری به ارث بردند و اکنون روشن شد که چرا خداوند این پیراهن را برای حضرت یوسف نگه داشته است؟ همسفرم! مگر آتش نمرود بزرگترین آتش آن زمان نبود؟ یک بیابان آتش که شعله های آن به آسمان می رسید. نمرود با امکاناتی که در اختیار داشت آتش به اون بزرگی ایجاد کرد و ابراهیم (ع) را در میان آن انداخت اما خداوند پیامبر خود را با آن پیراهن یاری کرد و امروز همان پیراهن بر تن امام زمان (ع) است. امام آماده ی حرکت شده است من دقت می کنم ببینم امام با چه اسلحه ایی به جنگ دشمنان می رود؟ امام به جای اسلحه یک چوب دستی دارد با خود فکر میکنم چرا فرمانده ی این لشکر این چوب را با خود برداشته است؟ آخر ما می خواهیم به جنگ توپ و تانک و موشک برویم.هرچه فکر میکنم جوابی برای خود نمی یابم برای همین از یکی از یاران امام سوال میکنم که چرا امام به جای اسلحه این چوب دستی را با خود برداشته است؟ او برایم می گوید این چوبی که در دست امام قرار دارد همان عصای موسی(ع) است با اینکه چوب این عصا هزاران سال پیش از درخت بریده شده است اما هنوز تر و تازه است مثل اینکه همین الان از درخت قطع کرده اند. در زمان موسی (ع) بشر درسحر و جادو پیشرفت زیادی کرده بود و به اصطلاح فن آوری بشر آن روز سحر و جادو بود،اما وقتی موسی (ع) عصای خود را زمین زد ناگهان آن عصا به اژدهایی تبدیل شد که همه ی آن سحر و جادوها رو در یک چشم بر هم زدن بلعید.امروز هم بشر هر پیشرفتی کرده و هر فن آوری جدیدی داشته باشد باید بداند که امام با همین عصا به مقابله با آن دشمنان خواهد رفت. ادامه در کامنت👇👇👇 @modafeanzuhur
مدافعان ظهور
. 🌛عروس ماه 🌜 قسمت یازدهم شب شد و نسیم خنک و روح نواز بهشتی می وز
. 🌛عروس ماه 🌜 قسمت دوازدهم بالاخره روز موعود فرا رسید. امام هادی علیه السلام، نامه ای كه به زبان رومی نوشته بود و زير آن را امضا كرده بود به همراه مقداری پول به یکی از یارانش به نام «بشر بن سلیمان» داد و فرمود: «به بغداد برو و با اين مقدار پول، کنیزی را خریداری کن و به اينجا بياور».  سپس امام فرمود:«خوب گوش کن تا بدانی كه چگونه کنیزی را باید خريداری کنی.» فلان روز از اينجا به طرف بغداد حركت کن، سعی كن اوّل صبح در كنار پل رودخانه معروف بغداد باشی، وقتی به آنجا رسیدی چندین کشتی را می بینی که كنار آب می‌آيند تا بار خود را خالی كنند، سپس زنانی را كه اسير كرده‌اند، از كشتی ها پياده می‌کنند و به عنوان كنيز در معرض فروش قرار می‌دهند. در یکی از اين كشتی ها دختری است که وقتی می‌خواهند كنيزان را به خريداران نشان دهند، آن دختر، خود را نشان نمی‌دهد، حجاب و عفت خود را حفظ می‌کند. خريداران اصرار می‌کنند كه او را خریداری كنند، اما آن دختر با هیچ یک از آنها نمی‌رود. به نزد فروشنده کنیزان برو؛ بگو نامه ای برای اين بانو دارم كه به زبان رومی نوشته شده است، اين نامه را به آن بانو بده بخواند اگر راضی شد، او را برای صاحب نامه خریداری می كنم، وقتی كه نامه را به او دادی او راضی می‌شود آن گاه او را خریداری كن و به اينجا بياور.  . ادامه دارد ... ✍نویسنده و پژوهشگر: فاطمه استیری 📝ویراستار: نفیسه سادات اسلامبولچی @modafeanzuhur 🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹 https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
📚 مسئول حراست نگاهی به من با اون بادمجون پای چشمم و دست های شکسته ی شهریار انداخت و گفت : - در هر حال یا باید صلح کنید یا شکایت تنظیم کنید! شهریار که به شدت عصبی شده بود دست های شکسته ش رو بالا آورد و باعث شد فریاد دردش بلند بشه و به ناچار دستش رو پایین آورد و گفت : - چی چی صلح کنیم آقای ایزدی ...؟ مرتیکه ی عوضی اونقدر با اون هم دست هاش ما رو زدن که انگار ارث نداشته شون رو خوردیم! ما اصلاً کاری به اونا نداشتیم که! آقای ایزدی از جاش پاشد و شروع کرد به قدم زدن : - اونا که میگن شما دعوا رو شروع کردین! من که با این حرف به شدت عصبی شده بودم جواب دادم : - من فقط عکس دختر مردم رو که بی حجاب بود از روی برد برداشتم، حس کردم حالا که بنده خدا فوت شده درست نیست تو محیط عمومی و دانشگاهی عکسش بازیچه بشه! و اصلاً شناختی از این افراد نداشتیم که بخوایم به هر دلیلی دعوا راه بندازیم! شهریار با هیجان گفت : - یه جوری اینا شاکی شدن که انگار من و امیر خواهر اینا رو کشتیم. اصلاً معلوم نیست این ماجرا از کجا آب میخوره اون از توییت اون شب که پاک شد اونم از پست های چند ماه پیش با اسم این دختره ...! اصلاً معلومه سر به نیستش کردن! آقای ایزدی موشکافانه به ما نگاه کرد و گفت : - کدوم توییت؟ شهریار با هیجانی که مُختص خودش بود ماجرا رو با آب و تاب تعریف کرد. آقای ایزدی که انگار چندان باورش نشده بود رو به من پرسید : - آقای نعمتی شما هم اون توییت و پست های از پیش نوشته شده رو دیدی؟ شهریار با ناراحتی جواب داد : - یعنی ما دروغ میگیم دیگه ...؟ رو به آقای ایزدی با اون شکم گرد در حال راه رفتن بود گفتم : -  بله اون شب لب تاپ دست من بود و اول اون توییت و بعد پست ها رو دیدیم اما خیلی پشیمونیم که چرا همون لحظه عکس نگرفتیم! به قول شهریار قضیه خیلی مشکوکه! الانم که به طرز عجیبی همه چی رو دارن بهم میریزن. حالا شما با اون دو تا پسر و اون خانم که جنجال به پا کرد هم صحبت کردین؟ آقای ایزدی یه پرونده رو از میز بیرون کشید و جواب داد : - اون پسر اول که الان دست آقای شفیع زاده رو شکسته، بخاطر چند تا شیطنتی که توی دانشگاه کرده خودش در حالت تعلیقه، احتمال اینکه بخاطر این دعوا و جنجال اخراج هم بشه خیلی زیاده ... اون خانم ولی جزو دانشجوهای خوب دانشگاهه و بیشتر به نظر میاد دچار جو رسانه ای شده. شهریار باند دور دستش رو به زحمت گره زد و گفت : - اون پسر گولاخه چی؟ ببخشید همون پسر قدبلند هیکلی رو میگم. آقای ایزدی نیشخندی زد و گفت : - ایشون رو ارجاع دادیم به مقامات بالاتر چون اصلاً دانشجوی این دانشگاه نیستن! با تعجب پرسیدم : - پس اینجا چکار میکرده؟ - اصل ماجرا هم همینه که اینجا چکار میکرده و چطوری یهو وارد جنگ و دعوا شده ...! بین جمعیتی که امروز جنجال بپا کردن، یه دختر دیگه هم هست که دانشجوی ما نیست و البته سوء پیشینه داره. ظاهراً به قول آقای شفیع زاده یه ماجرایی پشت این قضیه هست. پرونده رو باز کرد و دو تا برگه بیرون کشید و خودکارش رو روش گذاشت و گفت : - بهتون پیشنهاد میکنم تا این ماجرا جمع میشه خودتون رو از این هیاهو دور کنید. سوابق تون بررسی شده و هیچ مورد خاصی توی پرونده تون نیست. اگه خدایی نکرده توی این اغتشاشات اسم تون به عنوان مجرم یا حتی سیاهی لشکر ثبت بشه دیگه حساب کارتون با کرام الکاتبینه باید دیگه فکر دکترا و شغل خوب و الباقی آینده ی درخشان تون رو ببوسید و بزارید کنار! کم دانشجو نداشتیم که توی ماجراهای هیجانی، زندگی و آینده ی خودشون رو تباه کردن. حالا هم بیاید این تعهدنامه رو امضا کنید و برید پی زندگیتون! با نگرانی رو به آقای ایزدی گفتم : - ما واقعاً کاری نکردیم ، اگه زد و خورد مختصری هم پیش اومده فقط بخاطر دفاع از خودمون بوده همین. آقای ایزدی خودکار رو برداشت و با اشاره به ما گفت : - اگه مقصر بودین که به همین راحتی ها ول کن تون نبودیم ... این تعهدنامه هم بیشتر یه تذکره تا حواستون رو جمع کنید! شهریار با تاسف سرش رو تکون داد و از جاش پاشد و جواب داد : - حکایت ما هم شده آش نخورده و دهن سوخته ...! اینم امضا و اثر انگشت ما خدمت شما ! از این به بعد آسه میریم و آسه میایم دستورات اسلامی هم که یه عمر تو کتابای دینی بهمون یاد دادین که باید جلوی ظلم و دروغ وایساد رو از یاد میبریم و مثل احکامِ رفقای مسیحی، هر کسی یه سیلی توی گوشمون زد ؛ خودمون طرف دیگه صورتمون رو هم میاریم تا بزنه و کبود و زخم و زیلی کنه! از جام پاشدم و برعکس همیشه که با شهریار مخالف بودم، به شدت با این حرفش موافق بودم که نباید جلوی ظلم و ستم کوتاه اومد ...! اما چه میشه کرد که ما توی اون لحظه مجبور به تحمل شرایط بودیم شرایطی که قرار بود خیلی تغییر کنه ...! 👇
📚 📖 1⃣2⃣ روزها زخم دلم را پشت پرده صبر و سکوت پنهان می کردم و فقط منتظر شب بودم تا در تنهایی بستر، بیخبر از حال حیدر خون گریه کنم. اما امشب حتی قسمت نبود با خاطره عشقم باشم که داعش دوباره با خمپاره بر سرمان خراب شد. در تاریکی و گرمایی که خانه را به دلگیری قبر کرده بود، گوشمان به غرش خمپاره ها بود و چشممان هر لحظه منتظر نور انفجار که اذان صبح در آسمان شهر پیچید. دیگر داعشی ها مطمئن شده بودند امشب هم خواب را حراممان کرده اند که دست از سر شهر برداشته و با خیال راحت در لانه هایشان خزیدند. با فروکش کردن حملات، حلیه بلاخره توانست یوسف را بخواباند و گریه یوسف که ساکت شد، بقیه هم خوابشان برد، اما چشمان من خمار خیال حیدر بود و خوابشان نمیبرد. پشت پنجره های بدون شیشه، به حیاط و درختانی که از بی آبی مرده بودند، نگاه میکردم و حسرت حضور حیدر در همین خانه را میخوردم که عباس از در حیاط وارد شد با لباس خاکی و خونی که از سر انگشتانش میچکید. دستش را با چفیه ای بسته بود، اما خونش میرفت و رنگ صورتش به سپیدی ماه میزد که کاسه صبر از دست دلم افتاد و پابرهنه از اتاق بیرون دویدم. دلش نمیخواست کسی او را با این وضعیت ببیند که همانجا پای ایوان روی زمین نشسته بود، از ضعف خونریزی و خستگی سرش را از پشت به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته بود. از صدای پای من مثل اینکه به حال آمده باشد، نگاهم کرد و زیر لب پرسید: »همه سالمید؟« پس از حملات دیشب، نگران حال ما، خود را از خاکریز به خانه کشانده و حالا دیگر رمقی برایش نمانده بود که دلواپس حالش صدایم لرزید: »پاشو عباس، خودم میبرمت درمانگاه.« از لحنم لبخند کمرنگی روی لبش نشست و زمزمه کرد: »خوبم خواهرجون!« شاید هم میدانست در درمانگاه دارویی پیدا نمیشود و نمیخواست دل من بلرزد که چفیه خونی زخمش را با دست دیگرش پوشاند و پرسید : »یوسف بهتره؟« در برابر نگاه نگرانش نتوانستم حقیقت حال یوسف را بگویم و او از سکوتم آیه را خواند، سرش را دوباره به دیوار تکیه داد و با صدایی که از خستگی خش افتاده بود، نجوا کرد : »حاج قاسم نمیذاره وضعیت اینجوری بمونه، یجوری داعشی ها رو دست به سر میکنه تا هلیکوپترها بتونن بیان.« سپس به سمتم چرخید و حرفی زد که دلم آتش گرفت : »دلم واسه یوسف تنگ شده، سه روزه ندیدمش!« اشکی که تا روی گونه ام رسیده بود پاک کردم و پرسیدم : »میخوای بیدارش کنم؟« سرش را به نشانه منفی تکان داد، نگاهی به خودش کرد و با خجالت پاسخ داد : »اوضام خیلی خرابه!« و از چشمان شکسته ام فهمیده بود از غم دوری حیدر کمر خم کرده ام که با لبخندی دلربا دلداری ام داد : »انشاءالله محاصره میشکنه و حیدر برمیگرده!« و خبر نداشت آخرین خبرم از حیدر نغمه ناله هایی بود که امیدم را برای دیدارش ناامید کرده است. دلم میخواست از حال حیدر و داغ دلتنگی اش بگویم، اما صورت سفید و پیشانی بلندش که از ضعف و درد خیس عرق شده بود، امانم نمیداد. با همان دست مجروحش پرده عرق را از پلک و پیشانی اش کنار زد و طاقت او هم تمام شده بود که برایم درددل کرد : »نرجس دعا کن برامون اسلحه بیارن!« نفس بلندی کشید تا سینه اش سبک شود و صدای گرفته اش را به سختی شنیدم : »دیشب داعش یکی از خاکریزهامون رو کوبید، دو تا از بچه ها شهید شدن. اگه فقط چندتا از اون اسلحه هایی که آمریکا واسه کردها میفرسته دست ما بود، نفس داعش رو میگرفتیم.« سپس غریبانه نگاهم کرد و عاشقانه شهادت داد : »انگار داریم با همه دنیا میجنگیم! فقط سیدعلی خامنه ای و حاج قاسم پشت ما هستن!« اما همین پشتیبانی به قلبش قوت میداد که لبخندی فاتحانه صورتش را پُر کرد و ساکت سر به زیر انداخت. محو نیمرخ صورت زیبایش شده بودم که دوباره سرش را بالا آورد، آهی کشید و با صدایی خسته خبر داد : »سنجار با همه پشتیبانی که آمریکا از کردها میکرد، آخر افتاد دست داعش!« صورتش از قطرات عرق پُر شده و نمیخواست دل مرا خالی کند که دیگر از سنجار حرفی نزد، دستش را جلو آورد و چیزی نشانم داد که نگاهم به لرزه افتاد. در میان انگشتانش نارنجکی جا خوش کرده بود و حرفی زد که در این گرما تمام تنم یخ زد : »تا زمانی که یه نفر از ما زنده باشه، نمیذاریم دست داعش به شما برسه! اما این واسه روزیه که دیگه ما نباشیم!« دستش همچنان مقابلم بود و من جرأت نمیکردم نارنجک را از دستش بگیرم که لبخندی زد و با آرامشی شیرین سوال کرد : »بلدی باهاش کار کنی؟« من هنوز نمیفهمیدم چه میگوید و او اضطرابم را حس میکرد که با گلوی خشکش نفس بلندی کشید و گفت : »نترس خواهرجون! این همیشه باید دم دستتون باشه، اگه روزی ما نبودیم و پای داعش به شهر باز شد...« و از فکر نزدیک شدن داعش به ناموسش صورت رنگ پریده اش گل انداخت و نشد حرفش را ادامه دهد، ضامن نارنجک را نشانم داد و تنها یک جمله گفت: »هروقت نیاز شد فقط این ضامن رو بکش.« 👇
پیرامون_علم_اخلاق_قرآنی_و_عرفانی بیانات عرشی حضرت علامه حسن زاده آملی (رضوان الله تعالی علیه) جلسه ۱۰ ...(رِجالٌ لَا تُلْهيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرُالله) همت بلند دار، الهی باش، امام باقر علیه السلام است آن دعای بلند عالی المضامین، رفیع القدر، دعای سحر که در ماه مبارک رمضان‌ها می‌خوانیم، توفيق پیدا کنیم در سحرهای دیگر هم بخوانیم (اَللَّهُمَّ اِنِّی اَسْئَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ بِاَبْهَاهُ وَ كُلُّ بهَائِكَ بَهي) در آن مناجات می‌بینیم مناجات نیمه شعبان امیرالمومنین را ببینید، دعای عرفه حضرت کعبه عاشقین اباعبدالله الحسین را ببینید، دعای عرفه، دعای نیمه شعبان امیرالمومنین ( آقایان نظم مجلس را بهم می‌زنید من عذر می‌خواهم که نمی‌توانم صحبت کنم، شما که بلند می‌شوید، می نشیند در من تصرف می‌کنید، در من تصرف می‌کنید بعد حرف‌هایم درهم برهم می‌شود آقا چرا نظم مجلس را به هم می‌زنید؟ چرا مراعات سر کلاس را نمی‌کنید؟ از یادتان رفته مگر؟ بارها به عرضتان نرساندم اینجا کلاس درس است؟ تو چه حقی داری سر کلاس درس بی‌خود، هر وقت خواستی بلند شی، بشینی؟ حق نداری! کسانی که نمی‌توانند خویشتن‌داری کنند، گرفتاری دارند، چطورند این‌ها از اول به فکرشان باشد که از یک گوشه مسجد پا نشوند، گوشه دیگر در نروند، من دارم حرف می‌زنم. برای جناب عالی حرف می‌زنم. سر تا پا به فکر این هستم که بالاخره یکی برای من ساخته است جیز جیزی می‌کنیم، دو کلمه به عرضتان برسانیم. چرا نظم مجلس را به هم می‌زنید؟ چرا مراعات کلاس درس نمی‌کنید؟ چرا به آقایان، جوانان ما بدآموزی می‌کنید؟ نکن آقا جان! مقدس عاقل باش! همت بلند داشته باش! بزرگوار باش! الان خویشتن را به او تفویض کن. الان الهی باش! ] آن دعاها را می‌بینید دعای عرفه را سوز و گداز است، خدا خدا است، خدا خدا، خدا خدا، خدا خدا، دوای دردها، خدا خدا، اول تا آخر دعای عرفه که یک عالم معرفت است دعای عرفه اباعبدالله الله الله، آن دعای سحر الله الله، آن دعای نیمه شعبان امیرالمومنین، آن مناجات‌ها، آن سوز و گدازها الله الله، جز او چه می‌خواهی؟ هرچه خواستی، هرچه خواستی کلاه سرت رفته!جز او. بله! در راه او بخواهید، در راه او، طُوبَی لَک وَ حُسْنَ مَآب در راه او. آنی که او گفته حق است آن باطل نیست. آنی که او گفته، خواب است، خوراک است، زندگی است، کسب و کار است، داد و ستد است، کشت و زرع است، تجارت است، درس و بحث است؟ آنی که او گفته حق است، آنی که او گفته حق است، آنی را که او امضا فرموده حق است. جهت ارتقاء کانال نشر با لینک ⬇️ @modafeanzuhur 🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹 https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0 💢ما را در نشر هر چه بیشتر کانال یاری فرمایید 🙏💢
🗒 ‌‌‌ ‌‌آسمانی شهیدحاج‌قاسم‌ سلیمانی 💖‌‌«‌‌‌‌ » 🌴💫🌴💫🌴 🔈خطاب به علما و مراجع معظم... ✍سخنی کوتاه از یک سرباز ۴۰ ساله در میدان به علمای عظیم الشأن و مراجع گرانقدر که موجب"روشنایی جامعه و سبب زدودن تاریکی‌ها" هستند، خصوصاً مراجع عظام تقلید. 🌹 🔹سربازتان از یک برج دیده بانی، دید که اگر این نظام آسیب ببیند، دین و آنچه از ارزش‌های آن که شما در حوزه‌ها استخوان خُرد کرده اید و زحمت کشیده اید، از بین می‌رود. 🔴این دوره‌ها با همه دوره‌ها متفاوت است. این بار اگر مسلّط شدند، از اسلام چیزی باقی نمی‌ماند. 👌راه صحیح، *حمایت بدون هر گونه ملاحظه از انقلاب، جمهوری اسلامی و است.* 💠نباید در حوادث، دیگران شما را که امید اسلام هستید به ملاحظه بیندازند. همه‌ی شما امام را ‌دوست داشتید و معتقد به راه او بودید 🔰راه امام، مبارزه با آمریکا و حمایت از جمهوری اسلامی و مسلمانان تحت ستم استکبار، تحت پرچم ولیّ‌فقیه است. 🇮🇷🌸🇮🇷 ⚠️من با عقل ناقص خود می‌دیدم برخی خنّاسان سعی داشتند و دارند که مراجع و علما مؤثر در جامعه را با سخنان خود و حالت حق به جانبی به سکوت و ملاحظه بکشانند....!! ✨حق واضح است؛ جمهوری اسلامی و ارزش‌ها و ←ولایت فقیه→،میراث امام خمینی (ره) هستند و می‌بایست مورد حمایت جدی قرار گیرند💯 من،*حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای* را خیلی‌مظلوم وتنها می‌بینم💔 🌷او نیازمند همراهی و کمک شماست و شما حضرات معظّم با بیانتان ودیدارهایتان و حمایت‌هایتان با ایشان می‌بایست جامعه را جهت دهید.✅ ⛔️اگر این انقلاب آسیب دید، حتی زمان شاه ملعون هم نخواهد بود، بلکه سعی استکبار بر الحادگری محض و انحراف عمیق غیر قابل برگشت خواهد بود... 🔸⚜⭕️⚜🔸 جهت ارتقاء کانال نشر با لینک ⬇️ @modafeanzuhur 🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹 https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0۹