📚 #کاردینال
📖 #قسمت_نود_و_یکم
✍ #م_علیپور
*امیر
تکتم خانم به اینجای صحبت های آقا سید که رسید شروع به گریه کردن و با چادرش صورتش رو پنهان کرد.
صدف خانم با ناراحتی گفت :
- ببخشید ما واقعاً نمیدونستیم که اون خانواده انقدر به شما آسیب زدن ...!
واقعاً دخترتون رو کُشتن؟!
آقا سید که حالا اشک هاش در اومده بود و روی محاسن سفیدش میریخت گفت :
- معلومه که کشت ... همون روزی که دختر مظلومم با شکم ۹ ماهه ، استکان چایی اون به اصطلاح حاجی عطا رو دیر برد و چندان عربده ای سرش کشید که دختر بیچاره ترسید و پاش سر خورد و از پله های اون عمارت نفرین شده به زمین سقوط کرد ...!
تکتم خانم به اینجای حرفای آقا سید که رسید شروع به هق هق و شیون کرد ...
گوشه ی چادرش رو کنار زد و با گریه گفت :
- نجمه عمرش به این دنیا نبود مرد ... چرا این همه سال داری به مُرده تهمت میزنی!
تو که میدونی حاج عطا چقدر نجمه رو دوست داشت؟
آقا سید دندون خشم خودش رو به هم سابید و گفت :
- مثه دختر خودش دوست میداشت؟! پس کی بود که دهن نجس خودش رو باز کرد و نجمه رو خواستگاری کرد؟!
تکتم خانم بازم به گریه افتاد...
آقا سید این بار رو کرد به ما و با ناراحتی گفت :
- وقتی نجمه رو خواستگاری کرد ، از شما چه پنهوون گل از گلم شکفت! آخه پسرحاجی تازه از فرنگ برگشته بود و درس خونده بود.
رو کردم به حاج عطا و گفتم :
- حاجی جان ، نجمه چند کلاس بیشتر سواد نداره ، نکنه پسرحاجی بعداً بی سوادی نجمه رو تو سرش بزنه ...؟
شما هم که فقط با اعیان و اشراف در ارتباطین ، چی شده دختر رعیت به چشم تون اومده؟
دیدم حاج عطا زیر خنده زد و گفت :
- پسرم که شیرینی خورده ی دختر یکی از سفیر و وزراست. من نجمه رو برای خودم میخوام ...
نبات دیگه سنی ازش گذشته و نمیتونه بچه دار بشه و ما موندیم و این همه مال و مکنت با یه دونه پسر! دیگه وقتشه چند تا پسر و ارث خور دیگه بیارم.
اینو که گفت یهویی چشمام تار شد و دنیا دور سرم چرخید! آب تو دهنم خشک شد و دیگه نتونستم بگم چطور توی ۵۵ ساله میخوای دختر ۱۴ ساله رو خواستگاری کنی؟
تکتم خانم اشک های باقی مونده ش رو پاک کرد و داستان شوهرش رو اینطوری ادامه داد :
- آخرش هم که نجمه زن حاج عطا نشد ... نبات بانو فهمید و قهرش گرفت.
آقا سید با نیشخند ادامه داد :
- چرا نمیگی حاج عطا ترسید که نکنه نبات بانو جول و پلاس این جماعت نمک نشناس رو بگیره و از اون عمارت دراندشت بندازه بیرون؟
شهریار که تا این لحظه سکوت کرده بود پرسید :
- اصلاً شما چطوری با حاج عطا آشنا شدین؟!
آقا سید با ناراحتی روی دستش زد و گفت :
- ای که جوونی بری و برنگردی!
یه روزی رفتم تو حرم ، جلو پای آقام که داشت برای مردم تو صحن روضه آقامامام حسین رو میخوند نشستم و وایسادم روضه ش تموم بشه.
بعدش هزار بار حرفام رو توی دهنم مزه مزه کردم و گفتم :
- آقاجان من میخوام برم طهرون!
آقا جانم چشماش چهارتا شد و گفت :
- پسر کسی امام رضا(ع) رو ول میکنه میره توی اون خراب شده که معدن فحشا و منکرات زندگی کنه ...؟
ای کاش که همون موقع به حرف آقاجانم گوش میکردم ... اما نکردم و عاقبتم این شد!
آقا سید به اینجای حرفاش که رسید آهی کشید و گفت :
- خوش خوشان دو دست لباس کهنه داشتم زیر بغلم زدم و اومدم تهران ... گفتم برم درس بخونم و سری تو سرا در بیارم.
اول کاری آدرس بهارستان رو پرسیدم، دیدم خلایق همونجا نشستن و یه مُلا صاحب نامی قراره بیاد سخنرانی کنه ...
منمهمونجا رو زمین نشستم و کفش های پاره م رو زیر بغلم گذاشتم! دیدم یهویی یه شیخ کم سن و سالی رفت روی منبر نشست و شروع کرد با یه صدای قشنگی نطق کردن :
- مردم به حرف این جماعتی که میخوان این ماده ی کثیف و بدبو و نجس رو از دل زمین که جایگاه اجنه و شیاطینه در بیارن و برای یه قرون دوزار مال دنیا که چرک کف دسته ، ایمان و خدا و پیغمبرمون رو ازمون بگیرن گوش نکنید.
وظیفه ما و شما اینه که هر طور شده جلوی این کار نجس رو بگیریم ... از الان سینه چاک میزنیم و کفن میپوشیم تا جلوی این مردم کافر وایسیم!
👇