eitaa logo
مدافعان ظهور
381 دنبال‌کننده
12.4هزار عکس
6.1هزار ویدیو
82 فایل
ارتباط با خادم کانال @alishh.. با به اشتراک گذاشتن لینک کانال مدافعان ظهور،در ثواب راه اندازی آن و نشر مطالب شریک باشید ★ به بهانه یه لبخند مهدی فاطمه★ لینک کانال در پیام رسان ایتا👇 @modafeanzuhur ویا https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
مشاهده در ایتا
دانلود
‌🔵شرایط ظهور ◀️قسمت پانزدهم ♦️داشتیم راجع به شرایط ظهور صحبت می‌کردیم و چند قسمت مفصل راجع به شرط سوم ظهور که وجود یارانِ با هم صحبت کردیم. ♦️چند تا نکته مهم البته کوتاه مونده راجع به یاران امام زمان. می‌دونم خیلیاتون این سوال تو ذهنتون هست اون نکات رو محضرتون عرض بکنم. ♦️یک سوال اینه که حالا که یکی از شرایط ظهور یارانه:تعداد یاران امام زمان چقدره؟آیا سیصد و سیزده‌ای که میگن درسته؟آیا با ۳۱۳ تا میشه دنیا رو چرخوند؟پاسخ چیه؟پاسخ اینه که سیصد و سیزده عدد غلطی نیست؛ فرموده اهل بیته حدیث امام صادق( علیه‌السلامِ).هرچی اهل بیت بگن رو چشم ماست؛اما این حدیث نیاز به توضیح داره. ♦️ببینید قبلاً هم چند بار این نکته رو تو قسمت‌های قبلی تأکید کردیم که وسعت حکومت امام زمان کل دنیاست.هر شهری که هستید و صدای بنده رو دارید می‌شنوید شهر شما واسه اداره اون شهر چقدر نیرو وجود داره؟آموزش و پرورش و کلی معلم و نیرو و نیروی انتظامی، بسیج،اطلاعات،آب،برق،گاز،تلفن… اینا همه نیرو دارن. ♦️شهرای ما هزار نفر،دو هزار نفر برخی از شهرها چند ده هزار نفر،چند صد هزار نفر نیروی اجرایی داره شما توقع دارید امام زمان کل دنیا رو با سیصد نفر بچرخونه؟مگه همچین چیزی شدنیه؟ قرار اینه که مسیر مسیر عادی باشه نه از طریق معجزه. ♦️حکومت امام زمان که از طریق معجزه نیست.طبیعتاً امام زمان یاران فراوانی دارند برای اداره حکومت.اما این سیصد و سیزده غلط نیست حتماً درسته فرموده ی امامه. ♦️این سیصد و سیزده اینجوری تعبیر بکنیم.شاید تعبیر بدی نباشه:فرماندهان اصلی،حلقه اصلی یاران امام زمان هستن. ♦️ما دقیقاً الگوی حکومتی امام زمان رو که نمی‌دونیم.لذا مثال دارم براتون می‌گم صرفاً مثاله،ایران و بسیاری از کشورها اینجوریه که مثلاً یه قوه‌ مجریه‌ای، هیئت دولتی کشور رو اداره می‌کنه؛مثلاً میگن تو هر کشوری رئیس جمهور و هیئت وزیران،کشور رو اداره می‌کنن.آیا همین رئیس جمهور و مثلاً بیست‌ تا سی ‌تا وزیر کشور رو می‌چرخونن؟نه،هر کدوم از این وزرا خودشون صد هزار، دویست هزار بعضاً بیشتر واسه خودشون نیرو دارن. ♦️وقتی می‌گیم امام زمان و سیصد و سیزده یار دنیا رو می‌چرخونن امام زمان فرمانده اصلی اصلی،رهبر این قیام،این سیصد و سیزده فرماندهان امام زمان، هر کدوم از اینا برای خودشون یارانی دارن.غرض این که سیصد و سیزده تا تعداد یاران اصلی امام زمانه. ♦️من سه تا کلمه براتون بگم شاید کمتر توجه کردید که این سه تا کلمه یک چیز رو نمی‌رسونه؛هر کدوم یک مقطع از مسیر امام زمان رو بیان می‌کنه؛سه تا کلمه اینا هستن:ظهور،قیام،حکومت ♦️معمولاً وقتی ما راجع به اینا صحبت می‌کنیم اینا رو یکی می‌گیریم می‌گیم ظهور امام زمان،قیام امام زمان، حکومت امام زمان،اما اینا با هم حتماً فرق داره؛ البته الان درصدد توضیح فرق اینا نیستم اما در حدی که کار ما الان راه بیفته. ♦️ظهور کِی هست؟ وقتی که امام زمان از پس پرده غیبت میان بیرون قراره خودشون رو به عالم معرفی کنن؛تو مسجدالحرام بین خانه خدا و مقام حضرت ابراهیم می ایستند و دست می‌گذارند رو خانه کعبه صدا می‌زنن:«ألا یا أهلَ العالم… [۱]»أنا المهدی.آی مردم دنیا من مهدیم؛من رو ببینید؛من رو بشناسید؛این روز ظهوره. ♦️حدیث فرمودند هنگام ظهور سیصد و سیزده نفر فوری دور آقا جمع میشن البته مفصله،فرشته‌ها میان،در رأسشون جبرائیل هست.فرشته‌ها میان با آقا بیعت می‌کنن،می‌گن:آقا ما آماده کمک رسانی هستیم.بعد سیصد و سیزده فرشته زمینی،یعنی یاران میان دور آقا جمع میشن. ♦️اما با اینا آقا قیام رو شروع نمی‌کنن. یه مدتی چقدرش رو نمی‌دونیم از ظهور می‌گذره.خبر ظهور آقا به عالم پخش میشه.ان‌شاء الله من و شما زنده باشیم و بشنویم خبر ظهور آقا رو. ♦️کسانی که اون زمان هستن همه هم حرکت می‌کنن به سمت مکه می‌گن:بریم آقا ظهور کرده آقا رو یاری بکنیم.تعداد زیادی جمع می‌شن.اینم باز حدیثه امام صادق فرمود:ده هزار نفر که دور آقا جمع شدند؛آقا قیام می‌کنند. ♦️پس سیصد و سیزده نفر هنگام ظهور، اول،هسته اولیه،بعد خبر ظهور به عالم میرسه ده هزار نفر دور آقا جمع میشن. قیام شروع میشه.بعد آقا شروع میکنن قیام نقاط مختلف دنیا رو رفتن. بعد حکومتشون که مستقر شد تو کوفه و پایتخت شد؛بعد از اون تو کل دنیا خواستن حکومت کنن اونموقع تو دنیا کلی آقا یار می‌خواد و تعداد فراوانی میتونن اونجا یار امام زمان باشن.پس اون سیصد و سیزده تا میشن حلقه اصلی. ♦️چرا این نکته رو تذکر دادیم؟ می‌خواستم یک جوری بگم که دچار یأس نشید.اگر شما خیال بکنید که یاران امام زمان فقط سیصد و سیزده تا هستن ممکنه مأیوس بشید بگید اینقدر از ما بهتر هستن که ما به سیصد و سیزده نمی‌رسیم. ♦️بدونید امام زمان باز هم یاران دیگه‌ای نیاز دارد پس اینم یک نکته راجع به تعداد یاران امام زمان. @modafeanzuhur
📚 5⃣1⃣ 🍀وقتی که مشغول به کار شدم حساب سال داشتم. یعنی همه ساله اضافه درآمدهای خودم را مشخص می‌کردم و یک پنجم آن را به عنوان خمس پرداخت می‌کردم. با اینکه روحانیان خوبی در محل داشتیم اما یکی از دوستان گفت: یک پیرمرد روحانی در محل ما هست خمس را ایشان بده و رسیدش را بگیر. ☘ در زمینه خمس خیلی احتیاط می کردم. مراقب بودم که چیزی از قلم نیفتد. من از اواسط دهه ۷۰ مقلد رهبر مقام معظم انقلاب شدم، یادم هست آن سال خمس من به ۲۰ هزار تومان رسید. وقتی خمس را پرداخت کردم به آن پیرمرد تاکید کردم که رسید دفتر رهبری را برایم بیاورد. هفته بعد وقتی رسید همه را آورد. 🍃 با تعجب دیدم که رسید دفتر آیت الله ...است!گفتم: این رسید چیه! اشتباه شده من به شما تاکید کردم مقلد رهبری هستم. او هم گفت فرقی ندارد! با عصبانیت برخورد کردم و گفتم باید رسید دفتر رهبری را برایم بیاورید من به شما تاکید کردم که خمس من می‌خواهم به دفتر ایشان برسد. 🌿هفته بعد یک رسید بدون مهر برایم آورد که نفهمیدم صحیح است یا نه. از آن سال بعد هم خمسم رامستقیم به حساب اعلام شده توسط دفتر رهبری واریز می‌کردم. یکی دو سال بعد خبر دار شدم پیر مرد روحانی از دنیا رفت بعدها متوجه شدم که این شخص خمس چند نفر دیگر را همینجور جابجا کرده. ♦️همین پیرمرد را دیدم اوضاع آشفته حالی داشت، در زمینه حق الناس به خیلی ها بدهکار و گرفتار بود. برخی آدم های عادی وضعیت بهتری از این شخص داشتند. پیرمرد پیش من آمد و تقاضا کرد حلالش کنم؟ انقدر اوضاع او مشکل داشت با رضایت من چیزی تغییر نمی کرد. ♻️من هم قبول نکردم. در اینجا بود که جوان پشت میز به من گفت: این هایی که می بینی این کسانی که از شما حلالیت می‌طلبند یا شما از آنها حلالیت می طلبی کسانی هستند که از دنیا رفته اند .حساب آنها که هنوز در دنیا هستند مانده تا زمانی که آنها هم در بر زخ وارد شوند. دوباره در زمینه حق الناس با من صحبت کرد و گفت: وای به حال افرادی که سالها عبادت کرده اند اما حق الناس را رعایت نکردند. ♻️ این را هم بدانیم اگر کسی در زمینه حق الناس به شما بدهکار بود و او را در دنیا ببخشید ۱۰ برابر آن در نامه عمل ثبت می‌شود اما اگر به برزخ کشیده شود همان مقدار خواهد بود. اما یکی از مواردی که مردم نسبت به آن دقت کمتری دارند حق الله است می گویند دست خداست و ان شاالله خداوند می‌گذرد. ❎ حق الناس هم که مشخص است، اما در مورد حق النفس یعنی حق بدن ً حساسیتی بین مردم دیده نمی شود! گویی حق بدن را هم خدا بخشیده اما در آن لحظات وانفسا موردی را در پرونده ام دیدم که مربوط به حق و در حق النفس می‌شد. 💠در روزگار جوانی با رفقا و بچه‌های محل برای تفریح به باغ های اطراف شهر رفتیم، کسی که ما را دعوت کرده بود قلیان را آماده کرد و با یک بسته سیگار به سمت ما آمد. از سیگار نفرت داشتم آن روز با وجود کراهت برای اینکه انگشت‌نما نشوم سیگار را از دست آن آقا گرفتم و شروع به کشیدن کردم. حالم بد شد سرفه کردم انگار تنگی نفس داشتم بعد از آن دیگر هیچ وقت سراغ قلیان و سیگار نرفتم. ♨️این صحنه را به من نشان دادند و گفتند تو که میدانستی سیگار ضرر دارد چرا همان یک بار را کشیدی؟؟ تو حق النفس را رعایت نکردی و باید جواب بدهی! انسان های مذهبی و خوبی را میدیدم که به حق النفس اهمیت نداده بودند و آنها به خاطر سیگار قلیان به بیماری و مرگ دچار شده بودند و در آن شرایط به خاطر ضرر زدن به بدن گرفتار بودند... ...@modafeanzuhur
مدافعان ظهور
💢سفر به آینده تاریخ شماره ۱۴💢 #داستان_مهدوی #قسمت_چهاردهم تعجّب 🤔 در این است که چگونه یاران امام م
💢سفر به آینده تاریخ شماره ۱۵💢 (کنار کعبه 🕋 چه خبر است)❓ 👈حالا دیگر آفتاب بالا 🌄 آمده است، مردم مکه متوجّه می شوند که در مسجد الحرام 🕌 خبرهایی است. آنها از یکدیگر سؤال می کنند: این کیست که در کنار کعبه 🕋 ایستاده است وگروهی گرد او را گرفته اند🤔❓ 🔺در این میان صدایی در همه جا طنین انداز می شود. گوش کن❗️ 🔊این صدای جبرئیل است: "ای مردم❗️ این مهدی آل محمّد است، از او پیروی کنید" همه مردم دنیا این صدا را می شنوند. عجیب این است که هر کسی این ندا را به زبان خودش می شنود، اگر عرب زبان است به زبان عربی می شنود، اگر فارس زبان است به زبان فارسی. وقتی مردم این ندا را شنیدند با یکدیگر در مورد ظهور سخن می گویند ومی فهمند که وعده خدا فرا رسیده است😊 مردم مکه با شنیدن این ندا به سوی مسجد الحرام 🕌 هجوم می آورند تا ببینند چه خبر شده است. آنان می بینند که امام با یارانش جمع شده اند. اکنون امام می خواهد با مردم سخن بگوید به نظر شما اوّلین سخن امام با مردم چیست❓ امام به کنار کعبه می رود وبه خانه خدا تکیه می زند و چنین می گوید: "ای مردم❗️من مهدی، فرزند پیامبر هستم. هر کس می خواهد آدم و ابراهیم وموسی وعیسی و محمّد (علیهم السلام) را ببیند، مرا ببیند❗️ ای مردم من شما را به یاری می طلبم. چه کسی مرا یاری می کند❓". واکنون یک امتحان بزرگ الهی در پیش روی مردم مکه است؛ زیرا با اینکه امام بیش از هزار سال عمر دارد؛ امّا به شکل یک جوان ظهور کرده است. مردم مکه در شک وتردید هستند، گروهی از آنها باور نمی کنند که این جوان، همان مهدی (علیه السلام) باشد. آنها دسیسه می کنند وتصمیم می گیرند تا امام را به قتل برسانند😔؛ ولی فراموش کرده اند که امام چه یاران باوفایی دارد، یارانی که عهد بسته اند🤝 تا آخرین نفس از امام دفاع کنند. وقتی مردم مکه می بینند که یاران امام آماده دفاع هستند پشیمان می شوند ومسجد الحرام را ترک می کنند. ↩️... ✍تنظیم شده در واحد تحقیق و پژوهش قرارگاه محکمات #shia #عدالت_در_اسلام @modafeanzuhur
مدافعان ظهور
مطالعه کپشن👇👇
شعار لشكر امام زمان چيست؟ امام زمان برنامه لشكر خود را معيّن نموده است، اوّلين هدف اين لشكر، رهايى شهر مدينه از دست طاغوت است. درست است كه سيصد هزار نفر از سپاه سفيانى در بيابان «بَيْدا» به زمين فرو رفتند; امّا هنوز گروهى از طرفداران سفيانى در مدينه باقى مانده اند و اين شهر را در تصرّف خود دارند. گوش كن! آيا اين صدا را مى شنوى؟ ـ هيچ كس همراه خود آب و غذا برندارد. اين دستور امام است كه به لشكر ابلاغ مى شود. اين تنها لشكر دنياست كه به «واحد تداركات» نياز ندارد! آخر مگر مى شود لشكرى با بيش از ده هزار سرباز در اين گرماى عربستان هيچ آب و غذايى همراه نداشته باشد. امام براى رفع تشنگى لشكر خود چه برنامه اى دارد؟ چه مى شد اگر هر كسى مقدارى آب و غذا با خود برمى داشت؟ دوست خوب من! آيا موافقى همراه اين لشكر برويم؟ تو خود مى دانى كه ما هم بايد اين دستور را عمل كنيم و آب و غذا با خود برنداريم. ظاهراً موافقى كه به سفر خود ادامه بدهيم باشد; امّا به من قول بده اگر تشنه ات شد، از من آب نخواهى! لشكر بزرگ حق، آماده حركت است... هر لشكر و سپاهى براى خود، يك شعارى را انتخاب مى كند به نظر شما شعار اين لشكر چيست؟ گوش كن! همه لشكر يك صدا فرياد مى زنند: يا لَثاراتِ الحُسَيْنِ; اى خون خواهان حسين(ع)! امام مى داند كه صدها سال است شيعه براى امام حسين(ع) اشك ريخته است. آرى، اين نام حسين(ع) است كه دل ها را منقلب مى كند. من در اين ميان به فكر فرو مى روم كه اين لشكر چگونه شعار خود را خون خواهى امام حسين(ع) قرار مى دهد در حالى كه بيش از هزار سال است كه يزيد و سپاهيان او مرده اند؟ اين يك قانون الهى است كه اگر خون مظلومى در شرق دنيا ريخته شود و كسى در غرب زمين به اين كار راضى باشد، او هم شريك جرم محسوب مى شود. اگر چه يزيد و يزيديان مرده اند; امّا امروز گروه هاى بسيارى هستند كه به كار يزيد افتخار مى كنند! سفيانى و سپاهيان او، ادامه دهنده راه يزيد هستند، اگر يزيد، امام حسين(ع) را شهيد كرد، امروز سفيانى كه در شهر كوفه است، هر كس را كه نامش حسين است، شهيد مى كند. پایان قسمت پانزدهم @modafeanzuhur
📚 آقا بزرگ در قرآن رو باز کرد و با خط نستعلق شکسته، روی برگه ی اول قرآن نوشت : با استعانت به خدا جل جلاله و توکل به اهل بیت علیهم السلام ، در مورخه ... / ... / .... در روز شنبه ، ساعت ۸ صبح ؛ " زهرا " خانم چشم به جهان گشود ...! قدومش مبارک و عاقبتش بخیر پدر بزرگش : میرزا احمد نعمتی قرآن رو بوسید و به من داد که روی طاقچه بزارم. همه صلوات فرستادن و به نشانه ی شادی تولد نوزاد تازه متولد شده کف زدن. زهرای کوچیک توی قنداق سفید رو تحویل آقا بزرگ دادن تا توی گوشش اذان و اقامه بگه ... آقا بزرگ شروع به زمزمه کرد، چشم هام رو بستم و گوش دادم. یکی کنارم نشسته بود و با صدای لرزان گفت : " أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله " یه قطره اشک از گوشه چشمم ریخت. برگشتم به خاطرات گذشته و خونه ی قدیمی و آقا بزرگ رو به جمعیت گفت : " - خداوند عالمین ، بهترین نعمتی که به بنده ش میده ؛ بعد از اعتقاد به وجود خودش که خدای یکتاست ولایت امیرالمومنینه! فکر نکنیم الان مثلاً توی خانواده ای متولد شدیم که شیعه ی دوازده امامیه ، چیز کمی باشه ها؟ نه اون خدا منت سر ما گذاشته که شیعه متولد شدیم ...! ولی وای به روزی که این نعمت رو مثه پُتک بگیریم دستمون رو باهاش فخر فروشی کنیم که اونوقت مثل قوم یهود میشیم که توی قرآن لعن شدن، چون که یک عمره نژاد پرستی میکنن و میگن ما قوم و نژاد برتریم ...! گاهی وقتا ایمان کسی که از اول هم شیعه و شیعه زاده نبوده ، خیلی بیشتر از ماست. و اون راهی که قراره یه شیعه توی ۱۰۰ سال طی کنه، اون یه شبه خدا دستش رو میگیره و چنان نور واقعی به قلبش می تابونه که هیچوقت این نور خاموش نشه ...! " شهریار شهادتین رو گفت. حاج آقا کُماسی لبخندی زد و بغلش کرد و بهش تبریک گفت. رو به ما کرد و گفت : - شاید باور نکنید که تا الان که اینجام و خدمتتون هستم، این چهارمین نفری هست که دیدم و از دوستان خبرش بهم رسیده ؛ که سر ماجرای شهادتِ این جوون بسیجی ، واقعه ی عاشورا براش مُسَجَّل شده و تصمیم گرفته شیعه بشه ... دستش رو به سمت آسمون بلند کرد و گفت : - بنازم به حکمتت ای خدا ... که با هر قطره ی خونِ شهدا ، مردم فوج فوج و دسته دسته وارد لشکر الهی میشن ...! شهریار هدیه ای که بهش داده بودن رو گرفت و تشکر کرد. با حاج آقا روبوسی و خداحافظی کردیم!‌ از مسجد که بیرون اومدیم رو به شهریار گفتم : - هیچوقت فکر نمیکردم از برادرای اهل تسنن باشی ...!‌ خندید و ادای منو موقع گفتنِ کلمه ی " برادران اهل تسنن " درآورد و گفت : - فعلا که از برادران اهل تشییع شدم اخوی. با خنده گفتم : - در هر حال بهت تبریک میگم، اما جدی جدی نمازت رو شروع کن! از بس نماز نمیخونی نفهمیدم سنی هستی یا شیعه. خب خبر خوب برات دارم که دیگه لازم نیست دسته به سینه وایسی، خیلی ریلکس دستاتو پایین بیار پاهاتم دیگه نیاز به شستن نداره ... همون یه مَسح کوچولو بزنی قبوله! با خنده دستاشو به هم مالید و گفت : - آخ جان! یادم نبود که فی المجلس تا شهادتین رو گفتم " صیغه " هم حلال شد! یکی به‌ پهلووش زدم و گفتم : - ای مردشورت رو ببرن که تو هر وضعیتی ، آدم بشو نیستی! با خنده جواب داد : - بده مگه؟ حالا که فکر میکنم خیلی هم خوبه مخصوصاً که امروز با صدف عابدینی هم کلاس دارم. یه صیغه محرمیت میخونیم و خلاص دیگه میرم خونه شون درس میدم. آموزشگاه هم خیلی دوره والا! - یه کم از خدا خجالت بکش دست از این دلالی بازی بردار. اما جداً من با این کلمه ی " صیغه " مشکل دارم. اولاً که اسمش " عقد موقت " هست. دوماً متاسفانه یه جوری توی عرف ما جا افتاده که هر کی اسم عقد موقت یا صیغه رو بیاره حس میکنن به معنی خیانت و هوس بازیه ...! در حالی که این تبصره برای اوناییه که همسرشون مشکل یا بیماری داره و ... یا مثلاً اون بنده خدایی که مجرده و توانایی ازدواج نداره! جالبه که اکثر کسایی که اول گارد میگیرن خانم ها هستن! مثلاً به یه خانم بگی من مجردم و فعلا توانایی ازدواج ندارم. توی قانون شرع و اسلامی و با ثبت تعهد، میتونم با شما موقتاً ازدواج کنم؟ شرط میبندم که هر چی از دهن شون در بیاد بارم میکنن و شاید کار به زد و خورد برسه!! ولی اگه بگم حاضری با هم بدون هیچ تعهد و قولی دوست باشیم؟ خیلی راحت قبول میکنه و می پذیره! شهریار یه تاکسی گرفت و در حال سوار شدن گفت : - خب برای پسرا هم همین دوستی بهتره دیگه! مگه خرن که برن ازدواج کنن؟👇
📚 📖 1⃣5⃣ ظاهراً خمپاره ای خانه همسایه را با خاک یکی کرده و این فقط گرد و غبارش بود که خانه ما را پُر کرد. ناله ای از حیاط کناری شنیده میشد، زن عمو پابرهنه از اتاق بیرون دوید تا کمکشان کند و من تا خواستم بلند شوم صدای پیامک گوشی دلم را به زمین کوبید. نگاهم پیش از دستم به سمت گوشی کشیده شد، قلبم به انتظار خبری از تپش افتاد و با چشمان پریشانم دیدم حیدر پیامی فرستاده است. نبض نفس هایم به تندی میزد و دستانم طوری می لرزید که باز کردن پیامش جانم را گرفت و او تنها یک جمله نوشته بود : »نرجس نمیتونم جواب بدم.« نه فقط دست و دلم که نگاهم می لرزید و هنوز گیج پیامش بودم که پیامی دیگر رسید : »میتونی کمکم کنی نرجس؟« ناله همسایه و همهمه مردم گوشم را کر کرده و باورم نمیشد حیدر هنوز نفس میکشد و حالا از من کمک میخواهد که با همه احساس پریشانی ام به سمتش پر کشیدم : »جانم؟« حدود هشتاد روز بود نگاه عاشقش را ندیده بودم، چهل شب بیشتر میشد که لحن گرمش را نشنیده بودم و اشتیاقم برای چشیدن این فرصت عاشقانه در یک جمله جا نمیشد که با کلماتم به نفس نفس افتادم : »حیدر حالت خوبه؟ کجایی؟ چرا تلفن رو جواب نمیدی؟« انگشتانم برای نوشتن روی گوشی می دوید و چشمانم از شدت اشتیاق طوری می بارید که نگاهم از آب پُر شده و به سختی می دیدم. دیگر همه رنج ها فراموشم شده و فقط میخواستم با همه هستی ام به فدای حیدر شوم که پیام داد : »من خودم رو تا نزدیک آمرلی رسوندم، ولی دیگه نمیتونم!« نگاهم تا آخر پیامش نرسیده، دلم برای رفتن سینه سپر کرد و او بلافاصله نوشت : »نرجس! من فقط به تو اعتماد دارم! داعش خیلی ها رو خریده.« پیامش دلم را خالی کرد و جان حیدرم در میان بود که مردانه پاسخ دادم : »من میام حیدر! فقط بگو کجایی؟« که صدای زهرا دلم را از هوای حیدر بیرون کشید : »یه ساعت تا نماز مونده، نمیخوابی؟« نمیخواستم نگرانشان کنم که گوشی را میان مشتم پنهان کردم، با پشت دستم اشکم را پاک کردم و پیش از آنکه حرفی بزنم دوباره گوشی در دستم لرزید. دلم پیش اضطرار حیدر بود، باید زودتر پیامش را می خواندم و زهرا تازه میخواست درددل کند که به در تکیه زد و مظلومانه زمزمه کرد : »ام جعفر و بچه اش شهید شدن!« خبر کوتاه بود و خاطره خمپاره دقایقی قبل را دوباره در سرم کوبید. صورت ام جعفر و کودک شیرخوارش هر لحظه مقابل چشمانم جان می گرفت و یادم نمیرفت عباس تنها چند دقیقه پیش از شهادتش شیرخشک یوسف را برایش ایثار کرد. مصیبت مظلومانه همسایه ای که درست کنار ما جان داده بود کاسه دلم را از درد پُر کرد، اما جان حیدر در خطر بود و بیتاب خواندن پیامش بودم که زینب با عجله وارد اتاق شد. در تاریکی صورتش را نمی دیدم اما صدایش از هیجان خبری که در دلش جا نمیشد، می لرزید و بی مقدمه شروع کرد: »نیروهای مردمی دارن میان سمت آمرلی! میگن سیدعلی خامنه ای گفته آمرلی باید آزاد بشه و حاج قاسم دستور شروع عملیات رو داده!« غم ام جعفر و شعف این خبر کافی بود تا اشک زهرا جاری شود و زینب رو به من خندید : »بلاخره حیدر هم برمیگرده!« و همین حال حیدر شیشه شکیبایی ام را شکسته بود که با نگاهم التماسشان میکردم تنهایم بگذارند. زهرا متوجه پریشانی ام شد، زینب را با خودش برد و من با بی قراری پیام حیدر را خواندم : »پشت زمین ابوصالح، یه خونه سیمانی.« زمینهای کشاورزی ابوصالح دور از شهر بود و پیام بعدی حیدر امانم نداد : »نرجس! نمیدونم تا صبح زنده میمونم یا نه، فقط خواستم بدونی جنازه ام کجاست.« و همین جمله از زندگی سیرم کرد که اشکم پیش از انگشتم روی گوشی چکید و با جملاتم به فدایش رفتم : »حیدر من دارم میام! بخاطر من تحمل کن!« تاریکی هوا، تنهایی و ترس توپ و تانک داعش پای رفتنم را میبست و زندگی حیدر به همین رفتن بسته بود که از جا بلند شدم. یک شیشه آب چاه و چند تکه نان خشک تمام توشه ای بود که می توانستم برای حیدر ببرم. نباید دل زن عمو و دخترعموها را خالی میکردم، بی سر و صدا شالم را سر کردم و مهیای رفتن شدم که حسی در دلم شکست. در این تاریکی نزدیک سحر با خائنینی که حیدر خبر حضورشان را در شهر داده بود، به چه کسی میشد اعتماد کنم؟ قدمی را که به سمت در برداشته بودم، پس کشیدم و با ترس و تردیدی که به دلم چنگ انداخته بود، سراغ کمد رفتم. پشت لباس عروسم، سوغات عباس را در جعبه ای پنهان کرده بودم و حالا همین نارنجک می توانست دست تنهای دلم را بگیرد. 👇