نکته روز:
از امروز به بعد هر کاری خواستید بکنید تقدیم کنید به امام زمان عج
اگر خانم خانه دار هستی خواستی خونه رو تمیز کنی غذا درست کنی ثواب جهاد میبری پس اونو اقدیم کن به امام زمان عج
اگر کارمندی ، تعمیرکاری ، فروشنده ای ، از هر صنفی هستی ، وقتی مشکل یکی رو حل کردی ثوابش رو تقدیم امام زمان عج کن
زندگیت از این رو به اون رو میشه
تو که داری کارت رو میکنی
کافیه نیت کنی برای امام زمان عج کار میکنی اونروز
و بهترین یادآوری هر روزه ما
رفیق
هیچ مشاوری ، هیچ راهنمایی بهتر از امام زمان عج وجود نداره
کارهات رو به امام زمان عج بسپار ببین چه اتفاقهای زیبایی تو زندگیت میفته
هر روز خودت رو خرج امام زمان عج کن
و برای اینکه به امام زمان عج نشون بدی که چقدر دوستش داری برای تعجیل در فرجش نذر کن
✅️آثار طهارت در رزق و روزی
#طهارت، روزی #ظاهری انسان را نیز #تنظیم می کند. اگر کسی #پاک باشد خداوند متعال کاری میکند که او به مقدار روزی ظاهری خود و زن و فرزندانش کار انجام دهد و #مرزوق گردد و هرگز خود را در برابر دیگران به واسطه طلب روزی #کوچک نکند.
این همان روزی (من حیث لا یحتسب) است و هرگز خداوند آن را به حساب انسان نمی نویسد.
📗شرح مراتب #طهارت
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💢ما را در نشر هر چه بیشتر کانال یاری فرمایید 🙏💢
مدافعان ظهور
. 🌛عروس ماه 🌜 قسمت یازدهم شب شد و نسیم خنک و روح نواز بهشتی می وز
.
🌛عروس ماه 🌜
قسمت دوازدهم
بالاخره روز موعود فرا رسید.
امام هادی علیه السلام، نامه ای كه به زبان رومی نوشته بود و زير آن را امضا كرده بود به همراه مقداری پول به یکی از یارانش به نام «بشر بن سلیمان» داد و فرمود: «به بغداد برو و با اين مقدار پول، کنیزی را خریداری کن و به اينجا بياور».
سپس امام فرمود:«خوب گوش کن تا بدانی كه چگونه کنیزی را باید خريداری کنی.»
فلان روز از اينجا به طرف بغداد حركت کن، سعی كن اوّل صبح در كنار پل رودخانه معروف بغداد باشی، وقتی به آنجا رسیدی چندین کشتی را می بینی که كنار آب میآيند تا بار خود را خالی كنند، سپس زنانی را كه اسير كردهاند، از كشتی ها پياده میکنند و به عنوان كنيز در معرض فروش قرار میدهند.
در یکی از اين كشتی ها دختری است که وقتی میخواهند كنيزان را به خريداران نشان دهند، آن دختر، خود را نشان نمیدهد، حجاب و عفت خود را حفظ میکند. خريداران اصرار میکنند كه او را خریداری كنند، اما آن دختر با هیچ یک از آنها نمیرود. به نزد فروشنده کنیزان برو؛ بگو نامه ای برای اين بانو دارم كه به زبان رومی نوشته شده است، اين نامه را به آن بانو بده بخواند اگر راضی شد، او را برای صاحب نامه خریداری می كنم، وقتی كه نامه را به او دادی او راضی میشود آن گاه او را خریداری كن و به اينجا بياور.
.
ادامه دارد ...
#قسمت_دوازدهم
#عروس_ماه
#امام_زمان
✍نویسنده و پژوهشگر: فاطمه استیری
📝ویراستار: نفیسه سادات اسلامبولچی
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💠 استاد صمدی آملی حفظه الله
🔹 حضرت زینب (س) هم به تعبیری صاحب عصمت هستند زیرا عصمت، منقطع نشده است و مراتب دارد. آن عصمت تامّه را تنها خاتم انبیاء، امیرالمؤمنین و سایر ائمه (ع) دارا هستند امّا دیگران به مراتب پایینتر عصمت میتوانند راه پیدا کنند.
📀 جلسات نکاتی پیرامون زندگانی حضرت علامه حسن زاده آملی(ره)/ج۶
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💠استاد صمدی آملی حفظه الله
🔹بکاء و گریه، چه از باب خشیّت الهی و چه بر مصیبت اباعبدالله و مصائب أمّالمَصائب زینب کبری (س) و اهلبیت امام حسین (ع)، مفاتیحِ اَبواب غیبی نظام هستی است. اشک و آه و سوز و گداز، مفاتیح قلوبِ قفل شده است که به واسطهی آنها، دلها مفتوح میگردند و حقایق ملکوت عالم در منظر قلوبِ صاحبان بُکاء، مشهود واقع میشود.
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💠استاد صمدی آملی حفظه الله
🔹امام سجّاد (ع) فرمودند در شب عاشورا هنگامی که پدرم برای اصلاح شمشیر خود به خیمه جُوْن آمدند، اشعاری را قرائت فرمودند که با شنیدن آنها، به گریه افتادم امّا گریه را در گلویم فرو بردم در حالی که عمّهی ما زینب (س)، گریهاش را آشکار کرد. لذا هنگامی که گریهی حضرت زینب (س) بلند شد، امام حسین (ع) سریع خود را به خیمه امام زین العابدین (ع) رساندند و دیدند که خواهرشان از شدّت گریه از هوش رفتند.
🔹 در اینجا بود که امام، مقداری آب طلب کردند و به سر و صورت حضرت زینب (س) ریختند و ایشان را به هوش آوردند. گریه بر امام حسین (ع) هنگامی که گلوگیر شود و نَفَس را به شماره اندازد، درهای ملکوت را به روی انسان میگشاید.
📀 محرم ۱۴۰۱/ جلسه۱۵
@modafeanzuhur
🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹
https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
#کاردینال
#قسمت_هفتم
*امیر
شهریار که تازه چونه ش گرم شده بود گفت :
- صدف خانم بزنم به تخته چه دست فرمونی دارین؟
همچین مظلوم دم کارخونه اومدین که کمک میخواین من فکر میکردم به زور رانندگی کردین!!
صدف عابدینی از تعریف شهریار خوشش اومد و به صورت نامحسوس پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد
با لحن جدی توئم با خجالت جواب داد :
- رانندگی رو که همه بلدن!!
مشکل من اینه با اینجور ماشین ها رانندگی نکردم.
سابقاً یه ۲۰۶ خوشگل داشتم که تصادف کردم
بعدشم داداشم از پیش ما رفت و ماشینش اینجا موند.
شهریار پرید تو حرفش و گفت :
- ای وااای من ... خدا رحمت شون کنه!
یهو صدف خانم پاش رو روی ترمز گذاشت و نزدیک بود که سر شهریار به شیشه بخوره.
با تعجب و عصبانیت گفت :
- زبونتون رو گاز بگیرید ... خدانکنه!!
داداشم بورسیه شدن و الان آلمان هستن.
شهریار خودش رو روی صندلی جا به جا کرد و سرفه کرد :
- شرمنده من اشتباه متوجه شدم
خدا حفظ کنه داداش گل تون رو!
راستی شما چرا اون ور آب نرفتین؟
صدف بازم به رانندگی ادامه داد و گفت :
- داشتم همین رو میگفتم دیگه
که یهو شما حواسم رو پرت کردین!
راستش مشکل اصلی من اینه زبانم خوب نیست!
یعنی داغونه ...
میشه بهم نخندیدین؟
آخه نقطه ضعفمه و بابتش مسخره م میکنن!!
اصلاً من چرا دارم اینا رو برای شما میگم.
شهریار که قیافه ش به شدت کبود شده بود
میشناختمش که در آستانه ی ترکیدن بود!
اما به زور تلاش میکرد جلوی خودش رو بگیره.
البته سابقاً در چنین تلاش هایی موفق نبود
و معمولاً منجر به تولید صداهای ناهنجار و بدبویی میشد.
برای همین وارد بحث شدم و گفتم :
- هیچ اشکالی نداره که بلد نباشین
مثلاً خود منم حفظیاتم به شدت بده!
شهریار برگشت و نگاهی به من کرد و گفت :
- به به یه کلمه هم از مادربزرگ عروس شنیدیم.
ننه جان فکر میکردم اون پشت مُردی!
هیچ صدایی ازت در نمی اومد آخه!
با دستم بازوی سمت راستش رو نیشگون گرفتم که خفه خون بگیره.
اونم که در وراجی دستی داشت نقطه ضعف دختر مردم رو پلی برای عبور به مراحل بالاتر دید و گفت :
- شما اصلاً نگران این موضوع نباشید
بسپاریدش به من
در عرض ۲ ماه کاری میکنم عین بلبل انگلیسی صحبت کنید!
صدف سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت :
- نه ... بی فایده ست!
انواع و اقسام آموزشگاه ها و معلم سرخونه ها رو رفتم و داشتم!
اما انگار نه انگار یاد نمیگیرم.
شهریار یه کم خودش رو جا به جا کرد تا بهتر بتونه حرفش رو تفهیم کنه :
- نه شما تا حالا انگیزه نداشتی که اینجوری شده
الان داداش گلتون آلمان رفته حالا حالا هم نمیاد.
یهو دیدین این مکرون پدر ...
منظورم این رئیس جمهورشون هم مثل ترامپ دیوونه شد و داداشتون حالا حالا تحریم شد و نتونست بره بیاد!
بلاخره که چی؟
باید شما برید بهش سر بزنید یا نه؟
با خنده گفتم :
- البته فکر کنم ربطی به نظر مکرون نداره ها
شهریار با تشر بهم توپید و گفت :
- دو دقه تو خفه شو فعلا
تو چی از سیاست میفهمی آخه
این رئیس جمهورهای اون ور آب همه شون خدایی میکنن
مثه اینجا نیستن که تازه صبح جمعه بفهمن بنزین گرون شده!
صدف سری تکون داد و گفت :
- بله بله حق با شماست.
یهو با خنده گفتم :
- شهریار جان آقای مکرون رئیس جمهور فرانسه ست.
داداش صدف خانم آلمان درس میخونه!
بنظرم بهشون بگو که برعکس زبانِ خوبت،
توی جغرافی خنگ بودی!
یهو صدف هم زیر خنده زد و جواب داد :
- ای وای راس میگین منم اصلا توجه نکردم.
در هر حال ممنونم بابت پیشنهادتون آقا شهریار.
شهریار جواب داد :
- صدف خانم اگه قبول نکنید خدا شاهده من ناراحت میشم.
اصلاً من بخاطر شفای امیر نذر کردم که
سالی یکی دو نفر رو بصورت خصوصی زبان یاد بدم!!
صدف که مشخص بود کاملاً گیج تشریف داره جواب داد :
- ای وای ... مگه مریض هستن ایشون؟
حس کردم یه کم قیافه شون رنگ پریده ست ...
سرطان ؟!
یهو وسط حرفشون پریدم و جواب دادم :
- خدانکنه صدف خانم!
شما هنوز شهریار رو نشناختین که داره شوخی میکنه!
شهریار همچنان داشت می خندید.
صدف کلی عذرخواهی کرد.
شهریار که خنده هاش تموم شده بود رو به من گفت :
- ولی صدف خانم بدم نمیگه ها
بنظرم قیافه ت همیشه رنگ پریده میزنه
بیا یه آزمایشی بده!
- خفه شو بابا!
صدف در حال دور زدن پرسید :
- خب گفتین کدوم دانشگاه بودین؟
شهریار با لبخند پر غرور گفت :
- صنعتی شریف با اجازه تون!!
صدف بازم رو ترمز کوبید و فریاد زد :
- صنعتی شریف؟!
وای باورم نمیشه شما نخبه این
وای خدای من چقدر دوست داشتم اونجا قبول بشم.
صداش بوی غم گرفت.
شهریار با دلجویی گفت :
- حالا اونجوری که همه فکر میکنن هم نیست بابا
یه دستشویی داره همیشه خدا کیپه!
یکی تو سرش زدم
- ای چندش حالمو بهم زدی
👇
مدافعان ظهور
#کاردینال #قسمت_هفتم *امیر شهریار که تازه چونه ش گرم شده بود گفت : - صدف خانم بزنم به تخته چه
شهریار یهو برگشت و با شور و حرارت گفت :
- اون یکی دستشویی وسطی هم که پره شماره دخترونه ست.
یه بار به یکی شون زنگ زدم یه مرد با صدای نکره جواب داد
از ترس تا دو روز خوابم نمیبرد!
صدف با تاسف گفت :
- به شماره تو دستشویی هم زنگ میزنید؟!
شهریار که فهمید چه گندی زده در صدد دلجویی گفت :
- نه بابا غلط بکنم.
آخه یه طومار نوشته بود بچه پرورشگاهیه و داره کلیه شو از دست میده،
منم زنگ زدم بگم آبجی من دو تا کلیه دارم بیا یکی رو ببر!
ندونستم که این مرتکیه خر صدا جواب میده!
رو به صدف گفتم :
- حالا شما کدوم دانشگاه درس میخونید؟
صدف لبخند عمیقی زد و گفت :
- کارگردانی رودهن
شهریار رشته کلام رو از من قاپید و گفت :
- باریکلا پس هنرمندین
مگه میشه هنرمند زبان بلد نباشه؟
من که دیگه تو کتم نمیره
اگه شده هر روز بیام در دانشگاهتون و بساط پهن کنم میام تا بالاخره شما زبان رو مثه بلبل حرف بزنی!
رو به صدف خانم گفتم :
- خیلی ممنون همینجا باید پیاده بشیم.
شهریار که تازه فهمیده بود به مقصد رسیدیم گفت :
- خره این که در دومه ، باید بریم در اصلی!
رو بهش گفتم :
- الان وقت ناهاره آقای عقل کل!
باید در دوم بریم که به سلف نزدیک تره!
شهریار سری تکون داد و علامت خاک بر سرت رو به صورت ریز درآورد و گفت :
- ای بابا ... غذای سلف که نشد غذا!
معلوم نیست چه کوفتی توش ریختن!
رو به صدف گفت :
- البته من معمولاً غذای سلف نمیخورم
بیشتر امیر غذای منم میخوره
همینه یه کم روحیاتش ملیح و دخترونه ست
میدونید دیگه یه کم رو هورمون ها اثر بد داره
شما هم غذای سلف نخورین.
میگم بد شد ها صدف خانم.
ان شاالله بار بعدی دعوتتون میکنم به یه رستوران عالی این دور و برا هست ...
یهو صدف با خجالت گفت :
- ای وای من اصلاً فراموشم شد برای ناهار دعوتتون کنم
شما کلی بخاطر من دیرتون شد از کلاساتون جا موندین.
در حالی که در ماشین رو باز میکردم گفتم :
- این چه حرفیه! ما رو هم مثه برادر خودتون بدونید.
یهو شهریار پرید وسط حرفم و گفت :
- آره واقعا ...
مطمئنم امیر خیلی داداش خوبی میشه
آخه خواهر نداره!
ولی من تا دلتون بخواد خواهرای سلیطه دارم دیگه واقعاً توان برادری و داداشی بودن رو ندارم.
صدف هم همراه ما از ماشین پیاده شد.
شهریار رو بهش گفت :
- خیلی زحمت کشیدین واقعاً ...!
اه راستی نگفتین بیام در دانشکده تون بساط پهن کنم یا ...؟
یهو صدای بوق گوشخراش یه کامیون نیم متر همه مون رو از جا پروند!
به سمت کامیون برگشتیم ...
اما به جای کامیون یه پراید درب و داغون که شیشه های جلوش هم شکسته بود نمایان شد!
دختر جووونی سرش رو از شیشه درآورد و با فریاد گفت :
- هوووووووی ... کوری یا عاشقی؟
مرتیکه روانی نزدیک بود له ت کنم ... نِفله!
بعدشم پاش روی گاز گذاشت و وارد دانشگاه شد!
شهریار نگاهی به صدف خانم انداخت و گفت :
- دیدین چقدر بی ادب و نزاکت بود؟
هنوز دوست دارین همچین دانشگاهی قبول بشین؟
خدامیدونه من که به غلط کردن افتادم
کاش اصلاً منم دانشکده هنر میزدم
هی ... شانسم نداریم که.
دست شهریار رو گرفتم و رو به صدف خانم گفتم :
- خب خیلی از آشنایی تون خوشبختیم
ان شاالله که موفق و سلامت باشید.
یهو شهریار دستش رو کشید بیرون و گفت :
- چی چی موفق و سربلند باشید.
اه منظورم اینه من هنوز در مورد جلسه اول کلاس زبان شون حرف نزدم که!!
میخواین فردا بیام دانشگاه تون اونجا صحبت کنیم ...!
صدف که مشخص بود میدونه شهریار ول کن نیست و تا شماره تماسی ازش نگیره ول نمیکنه گفت :
- یه لطف میکنید شماره تماستون رو بدین؟
من ان شاالله فکرامو میکنم بهتون اطلاع میدم.
شهریار با عجله از تو کیف من خودکاری درآورد و لای کاغذ کج و کوله شماره شو نوشت.
صدف لبخندی زد و کاغذ رو گرفت و گاز داد و رفت!
شهریار یکی محکم به پهلوم زد و گفت :
- مرغ از قفس پرید
معلومه که زنگ نمیزنه
دیدی چطور کاغذ رو ازم گرفت؟
انگاری دستمال نجس بود ...!
هی ...
ای که مردشور تو رو هم ببرن
آدم حسابیحداقل میذاشتی یه ناهار مهمون مون کنه ...!
بفرما!
باز چمن های باغچه ها رو زدن
اگه امروز قرمه سبزی نداشتیم ...
ادامه دارد ...
#م_علیپور
مدافعان ظهور
شهریار یهو برگشت و با شور و حرارت گفت : - اون یکی دستشویی وسطی هم که پره شماره دخترونه ست. یه بار
📚 #کاردینال
#قسمت_هشتم
✍ #م_علیپور
رو به آقای معروفی گفتم :
- حقیقتاً مسیر از دانشگاه خیلی دوره
و چون وسیله نداریم و ماشینی هم این پیدا نمیشه که ما رو به دانشگاه برسونه
مداوم از کلاس و درس و دانشگاه جا می مونیم.
آقای معروفی به آبدارچی اشاره کرد که چایی رو جلوی ما بزاره و گفت :
- تنها کاری که میتونم بکنم اینه که یه مقدار حقوق تون رو بیشتر کنم تا شاید بتونید راحت تر رفت و آمد کنید.
ببین پسرجون ، تو این موقع از سال واقعاً گیر آوردن نگهبان خیلی سخته ...
پس باید یه مدت تحمل کنید تا یه نگهبان جدید پیدا کنم.
شایدم خودتون موندگار شدین.
گوشی آقای معروفی زنگ خورد و باعث شد که وقفه ای بین صحبت هامون بیفته!
به اطراف دفتر نگاهی انداختم، اتاق مدیر در مرتب ترین حالت خودش بود.
چند تا کاپ که نشون میداد چندین سال متوالی تولید کننده ی برتر بودن خودنمایی میکرد.
لوح های تقدیری که با قاب های نفیس روی دیوار نصب شده بود.
با صدای آقای معروفی به خودم اومدم :
- البته این لوح تقدیر هایی که می بینی، برای سال هاییه که تولید ارزشمند بود!
برای روزایی که مردم برای چشم و هم چشمی دنبال مارک و مدل های اینستاگرامی نبودن ...!
اون وقت ها مدل لوازم خونگی های همه یه مدل و یک شکل بود!
شاید باور نکنی که هنوز که هنوزه خونه ی خودم یه دونه از اون آبمیوه گیری ها دارم که وقتی روشن میکنی میخواد راه بره و آدم رو گاز بگیره ...!
چندبار خانم میگه عوضش کنیم
میگم نه باید اینا بمونه که من یادم باشه یه روزی جوون های ایرانی با دستای خودشون اینا رو سر هم کردن
تا امیدوار باشم با این همه سختی بازم باید ادامه بدم و دل خوش کنم به تولید داخلی!
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
- هنوز خونه ی خیلی از مردم همین تولیدات داخلی رو داره
اما دلیل نمیشه که دلشون جنس با کیفیت نخواد.
گاهی وقتا باید قبول کنیم که کیفیت خارجی ها بیشتره و مردم حق دارن که پول شون رو برای جنسی بدن که بیشتر کار میکنه و عملکرد بهتری داره
اما قول میدم اگه قیمت و کیفیت یکی باشه
حتماً مردم اون جنسی رو انتخاب میکنن که ایرانیه و هم وطن خودشون ساخته ...!
آقای معروفی از جاش پاشد و یکی از تندیس های توی کمد رو برداشت و گفت :
- میدونی این لوح برای چیه؟
برای ۱۰ سال پیش که جنسی تولید کردیم که از کیفیت رو دست نداشت.
کلی سفارش خارجی گرفتیم و چقدر تقدیر و تمجید برای اینکه بازم تولید کن و صادر کن!
اما فکر میکنی چی شد؟
سال بعد و سال های بعدش اومدن یه قانون گذاشتن که مثه جنس ما رو وارد کنن!
عین هم جنس رو با قیافه ی خوشگلتر وارد کردن
اونم با چه قیمتی؟
نصف قیمت ما ...!!!
تازه خدا میدونه چند تا دلال پای این جنس خورده بودن که تا دست مشتری میرسید ،
نصف قیمت ما بود!
چطور میرفتیم به مردم التماس کنم اون جنسی که خریدی ۲ سال عمر میکنه؟
اون جنسی که من تولید کردم ۲۰ سال!!
جیب مردم کوچیکتر شد ...
اون جوری شد که رفتن و آت آشغال های چینی رو خریدن که ارزونتر شد.
خط تولید این جنس ما هم خوابید.
اشک ریختن مرد رو دیدی؟
من اون روز که در کارگاهش رو بستم گریه کردم.
دلم یه جوری شد.
حس میکردم هر لحظه ممکنه منم مثه آقای معروفی بغض گلوم به چشمام فشار بیاره
و چشمام نمناک بشه!
آقای معروفی تندیس رو سرجاش گذاشت و با لبخند گفت :
- ولی الان میخوام بهت مژده بدم که همین امسال،
بعد سالها که خاک روی اون دستگاه ها نشسته بودن بازم راهشون انداختیم.
این اتفاق هم فقط واسه یه بخش نامه بود!
اینکه میشه وارداتش رو از سر بگیریم.
با خودم گفتم مرد پاشو و راهش بنداز.
حداقل صادرش کن.
یه روزی مردم مون میفهمن و سراغِ همون جنس قدیمی رو میگیرن که گرونتر بود
ولی با کیفیت تر بود!
با لبخند گفتم :
- خداروشکر ... مطمئنم که این اتفاق میفته و قدر زحمات تون رو میدونن.
آقای معروفی به چایی اشاره کرد و گفت :
- حرفمون گرم شد و چاییت یخ کرد.
بزار بگم برات چایی تازه دم بیارن.
چایی سرد شده رو سر کشیدم و گفتم :
- نه ممنونم همین خوبه.
منم دیگه باید رفع زحمت کنم و به کلاسم برسم.
فقط خدمتتون رسیدم که از مشکل رفت و آمد بگم.
حالا ان شاالله یه نگهبان بهتر پیدا کنید.
آقای معروفی هم با من از جاش بلند شد و در حالی که بدرقه م میکرد گفت :
- روز اول که دیدمتون و گفتین کجا درس میخونید
با خودم گفتم دوتا جوجه فکلی هستن که اومدن بخونن و بزارن برن.
اما این مدت حس کردم تومنی صدهزار با جوون های الان فرق دارین.
من که راضی به رفتن تون نیستم
اما بازم اجازه میدم خودتون تصمیم بگیرید.
ان شاالله که خیره
از آقای معروفی خداحافظی کردم و از دفتر بیرون زدم.
گوشیم زنگ خورد
شهریار بود .
- امیر کدوم گوری، زود خودت رو برسون که گاومون زایید ...
ادامه دارد ...
#م_علیپور