https://eitaa.com/102079418/2504
منم همینطور، تا ابد این جمله توی ذهنم میچرخه
به تعداد تناوب ۹ بگذارید و به تعداد اعداد بعد از ممیز و جدا از تناوب ۰ بگذارید
خورشید رو به غروب
به تعداد تناوب ۹ بگذارید و به تعداد اعداد بعد از ممیز و جدا از تناوب ۰ بگذارید
عدم یک رابطه ارام (میان من و تو ، ریاضی عزیزم ) نتیجه دیگری هم داشت : من استعداد صحبت کردن را از دست دادم
خورشید رو به غروب
عدم یک رابطه ارام (میان من و تو ، ریاضی عزیزم ) نتیجه دیگری هم داشت : من استعداد صحبت کردن را از دست
بله
فکر میکنم کاملا مشخص است که ذهنم چه بلایی سرش اومده
چگونه یک نفر متوجه میشود تمام وجود و اندیشه اش وقف فردی دیگر شده است ؟
منظورم این است که چگونه یک شخص عشق را پیشه خود قرار میدهد ؟
آن هم در زمانی که عزیزک و محبوب اش ، همانند او ، یک شخص هست . ساخته شده از پوست و استخوان و ذهنیات انسانی
و گویا به این معنا است که لیلی داستان نیز ، همانند مجنون ما ، ایرادات انسانی را دارد و از سر نیاز در کنار مجنون روز را شب و شب را روز میکند .
بگذارید صریح تر بگویم ، گر بگویم برای آرامش و گرمای احساس پیش مجنون میماند . میتوان گفت او تشنه لب به چشمه احساس آرامش و گرمای آن است و کنار مجنون احساس آرامش میکند .
حال گر صبحی شب شود و ماه از میان ابر خودنمایی کند و لیلی دیگر آن را احساس آرامش نداشته باشد ، پس چرا باید همرزم و همیار و همدم مجنون بماند ؟ لیلی عشق را به معنای اعشقه اش خواهد رساند
حال به من بگو عزیزک ... چگونه مردم میتوانند عاشق شوند ؟
یا چگونه میتوانند درک کنند که عاشق پیشه و وابسته شده اند ؟ که دیگر خانه شان را یافته اند و قرار نیست در باغ های پیچ در پیچ و سرشار از رز های سفید به دنبال راه خروج بدوند ؟
خورشید رو به غروب
چگونه یک نفر متوجه میشود تمام وجود و اندیشه اش وقف فردی دیگر شده است ؟ منظورم این است که چگونه یک شخ
آخ جمله بندی ام هم دیگه از دست رفته
ولی درکل این واقعا سوالم بود ... یعنی جدی برام سواله