به تعداد تناوب ۹ بگذارید و به تعداد اعداد بعد از ممیز و جدا از تناوب ۰ بگذارید
خورشید رو به غروب
به تعداد تناوب ۹ بگذارید و به تعداد اعداد بعد از ممیز و جدا از تناوب ۰ بگذارید
عدم یک رابطه ارام (میان من و تو ، ریاضی عزیزم ) نتیجه دیگری هم داشت : من استعداد صحبت کردن را از دست دادم
خورشید رو به غروب
عدم یک رابطه ارام (میان من و تو ، ریاضی عزیزم ) نتیجه دیگری هم داشت : من استعداد صحبت کردن را از دست
بله
فکر میکنم کاملا مشخص است که ذهنم چه بلایی سرش اومده
چگونه یک نفر متوجه میشود تمام وجود و اندیشه اش وقف فردی دیگر شده است ؟
منظورم این است که چگونه یک شخص عشق را پیشه خود قرار میدهد ؟
آن هم در زمانی که عزیزک و محبوب اش ، همانند او ، یک شخص هست . ساخته شده از پوست و استخوان و ذهنیات انسانی
و گویا به این معنا است که لیلی داستان نیز ، همانند مجنون ما ، ایرادات انسانی را دارد و از سر نیاز در کنار مجنون روز را شب و شب را روز میکند .
بگذارید صریح تر بگویم ، گر بگویم برای آرامش و گرمای احساس پیش مجنون میماند . میتوان گفت او تشنه لب به چشمه احساس آرامش و گرمای آن است و کنار مجنون احساس آرامش میکند .
حال گر صبحی شب شود و ماه از میان ابر خودنمایی کند و لیلی دیگر آن را احساس آرامش نداشته باشد ، پس چرا باید همرزم و همیار و همدم مجنون بماند ؟ لیلی عشق را به معنای اعشقه اش خواهد رساند
حال به من بگو عزیزک ... چگونه مردم میتوانند عاشق شوند ؟
یا چگونه میتوانند درک کنند که عاشق پیشه و وابسته شده اند ؟ که دیگر خانه شان را یافته اند و قرار نیست در باغ های پیچ در پیچ و سرشار از رز های سفید به دنبال راه خروج بدوند ؟
خورشید رو به غروب
چگونه یک نفر متوجه میشود تمام وجود و اندیشه اش وقف فردی دیگر شده است ؟ منظورم این است که چگونه یک شخ
آخ جمله بندی ام هم دیگه از دست رفته
ولی درکل این واقعا سوالم بود ... یعنی جدی برام سواله
خورشید رو به غروب
چگونه یک نفر متوجه میشود تمام وجود و اندیشه اش وقف فردی دیگر شده است ؟ منظورم این است که چگونه یک شخ
راستی اگه شما دلیل اش رو میدونید خوش حال میشم بگید
*فقط میخونم و نه قضاوت میکنم نه چیزی میگم و نه زیرسوال میبرم💘