ـ عَزیزِ¹²⁸ ـ
دارم با خودم زمزمہ میکنم، تو دلِ شب و میگم ؛ بیا بھ من بگو بعد تو به چی دلخوش شم ؟ بیا بھ من بگو،
مگھ ماها چقدر عمر داریم که اون چقدرهارو
هم بریزیم پاۍ شما، جِناب . ؟
گفت : اگر کلمھ بودی ؟ گفتم : خستہ،
فَرتوت، آشفتہ، نگران، بۍتاب، غمزده،
امیدوار، امیدوار، امیدوار، امیدوار . . .
بھ والله خستہتر از اونیم کھ بیام
بگم چرا حالت خوب نیست در حالی
کہ خودم خوب نیستم .