اینکه وقتی داری یه دفتر یا یه کتاب رو پاك
میکنی، مخصوصاً اون دفتر یا کتابی کہ مهم
باشن، پاره میشن یهو، از افتضاحترین اتفاقایِ
دنیان.
کاش میشد فکرم را براۍ تو بفرستم، تا ببینی
کہ یکروزِ تمام از تو پر بوده است ..
ـ عَزیزِ¹²⁸ ـ
وقتی کہ این تکستُ تجربهکردی، با هربار دیدنِ این تکست، بهیادت میادُ جونتمیسوزه ..
یهچیزی توم مردھ، یهچیزی که نمیدونم چیه
ولی، چیزِ مهمي بهنظر میرسه، اونقدری که
تونسته، همهی چیزای دیگه رو از کار بندازه =) .
گاهي یهحرفایی رو نمیشهزد، یهاشکاییرو
نمیشهگفت، مثلِ جایی کہ هوشنگ اِبتهاج ؛
میگه « سالها ناگفتهماند این شرحِ درد . .
سالها. »
حتی من امروز بعدازظهر، تو خواب دیدم که
بازم دارم دنبالِ تو میگردم، اما بازم پیدانشدی
این میدونی یعني چی؟ این یعنی اینکه، روحِ
من، متوجه رنجِجسمم شده، از اینکه نمیتونم
پیدات کنم (: