eitaa logo
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
312 دنبال‌کننده
14هزار عکس
5.7هزار ویدیو
113 فایل
○•﷽•○ - - 🔶براێ شهادٺ؛ابتدا باید شهیدانھ زیسٺ"^^" - - 🔶ڪپی با ذڪر صلواٺ جهٺ شادێ و تعجیل در فرج آقا آزاد - - 🔶شرو؏ـمون⇦۱۳۹۷/۱/۲٤ - - 🔶گروھمون⇩ https://eitaa.com/joinchat/2105344011C1c3ae0fd73 🔹🔶باماھمراھ باشید🔶🔹
مشاهده در ایتا
دانلود
دلنوشته آرمیتا 〰❤〰❤〰❤〰 وارد شدی...😍 با همان لبخند معصومانه ات...😊 با چادر زیبایت...🌹 و به همه نشان دادی ڪه... چادر...ده ساله و بیست ساله نمیشناسد... هر ڪه عاشق باشد...سر میڪند...❤ یتیم شدی...در سه چهار سالگی... درست مثل حضرت رقیه(س)...🌹💔 پهلوی مادرت تیر خورد... درست مثل زهرای اطهر (س)...🌹💔 پدرت جلوی چشمانت پر پر شد... درست مثل حضرت سڪینه(س)...🌹💔 تو... دختر یڪ شهیدی...😇 یڪی از شهدای هسته ای...🍃 تو آرمیتایی... آرمیتا رضایی نژاد... دختر داریوش رضایی نژاد...🍃 آن شب...در صدا و سیما...جلوی دوربین... لبخندتان به زیباییِ تمام این جمله حضرت زینب را نشان میداد👇🏻 ما رأیتُ اِلّا جَمیلا...❤ چیزی جز زیبایی ندیدم...❤ بله ؛ آشڪار است... شهادت... زیباست... به زیبایی آغوش خداوند...❤ محڪم بایست آرمیتای پدر...✊🏻 چادرت را بر سرت نگهدار... ایستاده بمان... و راه پدرت را ادامه بده... من نیز الگو میگیرم...👣 😍❤ @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
ZiyaratAshoura.mp3
12.99M
🎙حاج میثم مطیعی 🌹چهارمین قرائت زیارت عاشورا صوت زیارت عاشورا اگه دلت شکست .التماس دعا🤲 چله-زیارت-عاشورا @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🖥السلام علیک 🏴اشفعی‌لنا‌‌یا فاطمه‌بنت‌الحسین 🏴یا سیدتی و مولاتی یا رقیه بر عشق و جنونِ حیدریون صلوات بر دلهای فاطمي محزون صلوات بر شمر و یزید و زَجرِ ملعون لعنت بربِنتُ الحسین رقیّه خاتون صلوات 🕌🏴🕌🏴🕌🏴🕌🏴 -ماسک-میزنم @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضرت زینب (س) هنگام وداع ناگاه سر از هودج بیرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود: ای اهل شام! از ما در این خرابه امانتی مانده است؛ جان شما و جان این امانت. هر گاه کنار قبرش بروید او در این دیار غریب است آبی بر سر مزارش بپاشید و چراغی در کنار قبرش روشن کنید ریاض القدس ج۲ ص۲۳۷ 🖥بُرشی از قصیده: یا فاطمه قومی شاعر: میرزا عادل اشکنانی ترجمه: امیر جلالی 🕌🏴🕌🏴🕌🏴🕌🏴 -ماسک-میزنم @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
. 🌷 عزیزانم ، ماه محرم و بقیه ماه‌های خداوند را غنیمت شمارید و نهایت فضل و برکت و استفاده را از این ماه ببرید که من حقیر در این ماه پیروزی خون بر شمشیر در دانشگاه امام حسین(ع) راه حق و صراط مستقیم را میان تاریکی‌ها و ضلالت‌ها باز یافتم و این راه روشن را ادامه دادم تا به ندای حسین زمانم لبیک گفته و به لقاءالله رسیدم . 🌹 روحش شاد @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای مرتضی حاج باقری 🔹صفحه ۱۰۴_۱۰۷ 🦋 ((صادقی و موسایی پور)) وقتی رفت، بچّه ها جستجو را از سر گرفتند، بعضی ها با دوربین توی آب را نگاه می کردند؛ بعضی سوار بر قایق🚣‍♂ تا جاییکه امکان داشت،جلو می رفتند. چند نفر هم در اطراف و کنار آن می گشتند. شب عده ای برای جستجوی دقیق تر، خودشان را به محل گم شدن بچّه ها رساندند، اما هیچ کدام از این کارها ثمری نداشت. من در این فکر بودم🤔که امشب محمدحسین چطوری می خواهد تکلیف همه را روشن کند! روز بعد صبح زود داخل محوطه مقر بودیم که دیدم از دور صدایم می کند. رفتم پیشش، با خوشحالی☺️گفت: «هم را دیدم، هم صادقی را.» گفتم: «کجا هستند!؟» گفت: «جایی نیستند، من توی خواب آن ها را دیدم.» گفتم: «خب!... چی شد؟» گفت: «دیشب خواب دیدم که اکبر موسایی پور و هر دو آمدند، اکبر جلو بود و حسین پشت سرش. چهره اکبر خیلی نورانی تر از حسین بود، می دانی چرا؟!» گفتم: «چرا؟» گفت: «اگر گفتی؟» گفتم: «من نمی دانم..... خودت بگو!» گفت : «اکبر اگر توی آب هم بود ش ترک نمی شد،اما حسین این طور نبود؛ می خواند، ولی اگر شبی خسته بود و نمی توانست، نمی خواند. یک دلیل دیگر هم دارد، می دانی؟!» گفتم: «نه! نمی دانم.» گفت: «اکبر نامزد داشت؛ دنبال قضیه ازدواج رفته و به تکلیفش عمل کرده بود، ولی صادقی نه.» من با بی حوصلگی گفتم: «حالا اصل مطلب را بگو! چرا اینقدر سؤال و جواب می کنی؟! اینها که اهمیتی ندارد، بگو ببینم چه بلایی سرشان آمده است!؟» گفت: «دیشب توی خواب دیدم که اکبر آمده و گفت: «محمد حسین!...ناراحت نباشید! ما اسیر نشدیم و بر می گردیم.» گفتم: «اگر نشدند، پس چه جوری بر می گردند؟!» گفت: «احتمالا شده اند و جنازه هایشان را آب می آورد.» گفتم: «حالا کی می آیند؟!» گفت: «یکی شب دوازدهم می آید و دیگری شب سیزدهم.» گفتم: «مطمئنی!؟»🤔 گفت: «خاطرت جمع باشد.» شب دوازدهم من مدام به فکر حرف محمد حسین بودم و لحظه شماری می کردم. از سر شب لب آب 🌊 می رفتم و منطقه را نگاه می کردم. به این امید که خواب محمد حسین تعبیر شود و بچه ها بیایند؛ امّا خبری نبود که نبود. اواخر شب دیگر ناامید و خسته😞 داخل سنگر رفتم و خوابیدم. حوالی ساعت چهار صبح🕓با صدای زنگ تلفن صحرایی📞 از خواب پریدم. گوشی را برداشتم، مسئول خط بود. مضطرب و شتاب زده😥 گفت: «حاج مرتضی زود بیا اینجا!...یک چیزی روی آب به این سمت می آید.» به سرعت از سنگر خارج شدم و خودم را به لب آب رساندم. حاج اکبر، مسئول خط هم آنجا بود. محمد حسین هم لب ساحل منتظر ایستاده بود. مدتی صبر کردیم تا جسمی که روی آب بود جلو آمد، خودش بود، موسایی! اولین کسی که جلو رفت و به پیکر شهید موسایی دست زد‌؛"محمد حسین" بود. باورم نمی شد درست شب دوازدهم، همان طور که محمد حسین پیش بینی کرده بود. شب سیزدهم حوالی ساعت دو یا سه بود که صادقی هم آمد. پیکرش را موجهای آب 🌊 به ساحل آوردند. باور کردنش مشکل بود! اما خواب محمد حسین تعبیر شده بود و بالاخره تکلیف لشکر و آن دو نفر مشخص شد. 💠 را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای مرتضی حاج باقری 🔹صفحه ١٠٩_١٠٧ 🦋 ((توسل به ائمه "ع" )) با اینکه از لحاظ سنی جوان بود، اما مانند یک پدر برای بچه های زحمت می کشید. به آب و غذایشان رسیدگی می کرد، مراقب و عباداتشان بود. 📿 مأموریت هایشان را زیر نظر می گرفت و خلاصه مانند یک پدر دلسوز، احساس مسئولیت داشت و از آن ها مراقبت می کرد. وقتی قرار بود بچه ها برای بروند، خودش قبل از همه می رفت و محور را بررسی می کرد. بعد بچه ها را تا اواسط راه، همراهی می کرد و محور را تحویلشان می داد. تازه بعد از اینکه گروه به طرف دشمن حرکت می کرد، می آمد و اول محور منتظرشان می نشست. گاهی کنار آب، گاهی کنار تپه یا هر جای دیگری، فرقی نمی کرد؛ ساعت ها منتظر می ماند تا برگردند. وقتی کارِ شناسایی طول می کشید و یا اتفاقی برای بچه ها می افتاد که با تأخیر برمی گشتند؛ مثلا به سنگر کمین بر می خوردند، عراقی ها می دیدنشان یا راه را گم می کردند و یا هر اتفاق دیگر، در همه این احوال، محمد حسین از جایش تکان نمی خورد ؛ و با توجه به سختی کشیدن، مدت ها با دلشوره و نگرانی 😥 می نشست و چشم به راه می دوخت. بارها شنیدم که می گفت: «وقتی بچه ها به شناسایی می روند، برای سلامتی و موفقیتشان به ائمه(علیه السلام) متوسل می شوم؛ تا برگردند به 🤲 و ذکر می نشینم و منتظرشان می شوم.» اگر زمانی حادثه ای برای یکی از بچه ها رخ می داد، محمد حسین مثل مرغ سرکنده می شد! خودش را به آب وآتش می زد تا او را نجات دهد. هر کاری از دستش بر می آمد، انجام می داد؛ و تا زمانیکه موفق نمی شد، آرام نداشت. نیروهای هم به او خیلی علاقه داشتند. 🤗 شاید یکی از انگیزه های قوی بچه ها برای ماندن در اطلاعات با آن وظایف سخت و دشوار، حضور محمّدحسین بود. همه از صمیم قلب به او می ورزیدند. طوری بود که حاضر می شدند جانشان را برای محمد حسین بدهند؛ یعنی حاضر بودند خودشان بشوند،اما او حتی زخمی هم نشود! و یا شب تا صبح توی محور ها بیداری بکشند و به خطر بیفتند؛ اما برای محمّدحسین اتفاقی نیفتد. خیلی وقت ها می شد که محمّدحسین می آمد محوری را راه اندازی کند و با بچه ها تا اواسط مسیر برود، جلویش را می گرفتند و می گفتند : «تو جلو نیا!»، اما محمّدحسین گوش نمی کرد. یک بار توفیقی حاصل شد و من خودم دو شب مهمان بچه های اطلاعات شدم؛ آنجا از نزدیک دیدم که محّمدحسین چطور به نیروهایش رسیدگی می کرد. سرِ شب، وقتی بچه ها می خواستند شناسایی بروند، او نیز همراهشان رفت. وقتی به سنگر برگشت، بیدار نشست و مشغول و دعا🤲 شد. قبل از آمدن بچه ها بلند شد و برایشان چای درست کرد؛ غذا را آماده کرد وسنگر را از هر لحاظ برای ورود آنها مهیا کرد؛ چون می دانست بچّه ها چه ساعتی بر می گردند. خودش زودتر برای استقبال آن ها به اول محور رفت و منتظرشان نشست. و بعد همگی به داخل سنگر آمدند. نیروها خسته بودند و زود خوابیدند؛ اما محمّدحسین همچنان بیدار بود. روی بچه ها پتو می کشید و مواظب بود تا سرما نخورند. می گفت: «اینها آن قدر خسته اند که نصف شب اگر سردشان بشود، بلند نمی شوند خودشان را بپوشانند، آن وقت سرما می خورند.» خلاصه در یک کلام، محمّدحسین نسبت به همه چیز و همه کس احساس مسئولیت می کرد، چه در مورد نیروهایش و چه در مورد وظیفه ای که به دوشش گذاشته بودند. 💠گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است فکـر مشـاطه چه با حسن داد کنـد @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹