eitaa logo
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
312 دنبال‌کننده
14هزار عکس
5.7هزار ویدیو
113 فایل
○•﷽•○ - - 🔶براێ شهادٺ؛ابتدا باید شهیدانھ زیسٺ"^^" - - 🔶ڪپی با ذڪر صلواٺ جهٺ شادێ و تعجیل در فرج آقا آزاد - - 🔶شرو؏ـمون⇦۱۳۹۷/۱/۲٤ - - 🔶گروھمون⇩ https://eitaa.com/joinchat/2105344011C1c3ae0fd73 🔹🔶باماھمراھ باشید🔶🔹
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتـی می گویـم... برایـم دعـا کـنین، یــعنـی کـم آورده ام، یـعنـی دیـگـر کاري.. از دست خـودم ، بــرای خـودم بــر نـمـی آیـد...😭😭😭 🚩👇🏴 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
       🍃💚مناجات زیبای امام سجاد علیه السلام 🍃💔الـــهــی... دردهایی هست که نمی توان گفت 🍃💔و گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست 🍃💔الــهـــی... اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان ریخت 🍃💔و زخم هایی هست که هیچ مرحمی آنرا التیام نمی بخشد 🍃💔و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمی کند 🍃💔الــهـــی... با این همه باکی نیست 🍃💚زیرا من همچون تویی دارم 🍃💚تویی که همانندی نداری 🍃💚رحمتت را هیچ مرزی نیست... 🍃💚چشم امیدمان بتوست یا رب‌العالمین 🍃💔أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
موافقت عراق با ورود ۱۵۰۰ زائر/ ایران زائر اعزام نمی‌کند 🔹سخنگوی دولت عراق از پذیرش ۱۵۰۰ زائر از هر کشور برای شرکت در مراسم اربعین خبر داد. 🔹در این رابطه دبیر ستاد مرکزی اربعین گفت: حتی اگر عراق هم زائر بپذیرد، ستاد مبارزه با کرونا اجازه اعزام نخواهد داد. @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
… از بد کردن آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت اما شکایتم را پس میگیرم … من نفهمیدم! فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت، نگاهم به تو باشد … گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنار من نیست ، معنایش این نیست که تنهایم … معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت … با تو تنهایی معنا ندارد ! مانده ام تو را نداشتم چه میکردم …! دوستت دارم ، خدای خوب من … پر از حضور خداوند💐
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌴🌸🎋🍀🎋🌸🌴 امروز سالروز تولدتان مبارک 🍀 بسیجی ابراهیم صادقی🌷(محمد) 🍀 جهادگر محمد منتظری🌷(اسدالله) 🍀 جهادگر حیدرعلی نیکفر🌷(محمدحسین) 🌼 سرباز مهدی شرفی🌷(محمدعلی) 🌼 سرباز مهدی شریفی🌷(حسینعلی) 🌼 بسیجی حسن مصدق🌷(عباس) 🌴🌸🎋🍀🎋🌸🌴 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت "همرزمان و خانواده شهید " 🔹صفحه ۲۴۱_۲۳۹ 🦋 ((حسرت آخ )) سریع ماشینی جور کرد تا بچه ها را به بیمارستان برساند ، چون بچه هایی که قبلاً مصدوم شده بودند ، دسته جمعی برده بودند و ما جمعاً با ، و یکی دیگر از بچه‌ها ، چهار نفر می‌شدیم . یادم می‌آید مجید آن لحظه دوست داشت هر کاری که از دستش برمی آید انجام بدهد . او با همان وضعیّت که پیراهنی تنش نبود و فقط یک چفیه دور گردنش انداخته بود ، نشست توی ماشین و ما را به بیمارستان صحرایی فاطمة الزهرا (س) رساند . توی بیمارستان خیلی از بچه‌ها بودند ، همه توی صف ایستاده بودند تا یکی یکی توسط دکتر معاینه شوند ، محمدحسین آنجا هم دوباره حالش به هم خورد . وضعش وخیم بود. یکی از بچه ها خارج از نوبت ، او را جلوی صف برد تا دکتر معاینه اش کند. محمدحسین آن‌طرف‌تر منتظر ایستاد تا بقیه جمع شوند و با اتوبوس به منتقل شوند . من همینطور که ایستاده بودم ، کنترل خود را از دست دادم حالم بد شد نقش زمین شدم . خدا رحمت کند را ! آمد دو تا دستش را گذاشت زیر بازوهایم مرا از زمین بلند کرد و برد جلو ،گفت :« کمک کنید این بنده خدا دارد می‌میرد.» دکتر آمد معاینه ام کرد و دید حالم خیلی خراب است ، چند قطره چکاند داخل چشمم مرا هم فرستاد پیش محمدحسین . من و محمدحسین هر دو بدحال بودیم ، اما او خیلی سعی می کرد خودش را سرپا نگه دارد . در واقع هنوز می‌توانست خودش را کنترل کند. در همین موقع دوباره هواپیماهای عراقی آمدند و محدودۂ بیمارستان را کردند . آنهایی که توان حرکت داشتن پناه گرفتند ، اما ما نتوانستیم حتی از جایمان تکان بخوریم. محمدحسین همانطور ایستاده بود و بمب ها را تماشا می‌کرد . بالاخره تعداد به حد نصاب رسید و اتوبوس برای انتقال مصدومین آمد . صندلی های اتوبوس را برداشته بودند. بچه‌ها دو طرف روی کف اتوبوس نشستند ،همه حالت تهوع داشتند و بعضی‌ها که وضعیت بدتری داشتند دراز کشیده بودند . من دیگر چشمانم باز هم نمیشد؛ گفتم :« محمدحسین در چه حالی من اصلاً نمی بینم.» گفت :« من هنوز کمی می توانم ببینم .» وقتی به اهواز رسیدیم و خواستم پیاده شویم ، گفتم :« من هیچ جا را نمی بینم.» محمدحسین گفت :« عیبی ندارد !خوب می شوی پیراهن من را بگیر ،هر جا رفتم تو هم بیا !» من پیراهنش را گرفتم و پشت سرش راه افتادم . از طریق صداهایی که میشنیدم ، متوجه اوضاع اطراف می‌شدم وارد سالن بزرگی شدیم . محمدحسین مرا روی تخت خواباند . خودش هم کنار من روی تخت دیگری خوابید . احساس می‌کردم خیلی رنج می کشد و تمام بدنش درد می کند ،چون تخت ها چوبی بود و از سر و صدای تخت مشخص بود که محمدحسین بدجوری به خودش می پیچید ،اما کمترین آه و ناله ای نمی‌کرد ، حتی من یک آخ هم از او نشنیدم و عجیب تر اینکه در آن وضعیّت حال مرا می‌پرسید . به روایت از "محمد علی کار آموزیان" @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖 زندگینامه و خاطر
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت "همرزمان و خانواده شهید " 🔹صفحه ۲۴۲_۲۴۱ 🦋 ((عروج)) یادم میاید آن روز در بیمارستان صحرایی فاطمة الزهرا (س) ، بیشتر بچه های مجروح و مصدوم روی تخت های بیمارستان افتاده بودند. حال من بهتر از همه بود و تنها کاری از عهده ام بر می آمد این بود برایشان کمپوت باز می‌کردم و آب آن را در لیوانی میریختم و به آنها میدادم. یک مرتبه دیدم و چند نفر از بچه ها را آوردند. سراسیمه به طرف محمد حسین رفتم ، حالت تهوع داشت و چشمانش خیلی خوب نمیدید. او را روی تخت خواباندم. برایش کمپوت باز کردم تا بخورد،اما او گفت:«نژاد! دیگر فایده ندارد و از من گذشته. » گفتم:« بخور! این حرفا ها چیه ؟ الان وسیله ای می آید و همه را به اهواز منتقل می‌کند.» گفت:« بله! چند تا اتوبوس می آید و صندلی هم ندارند.» با خودم گفتم او که الان از منطقه آمد، از کجا خبر دارد؟!🤔 احتمالا حالش خیلی بد است هذیان می‌گوید!! هنوز فکری که در سرم می پروراندم به آخر نرسیده بود که یکی از بچه ها فریاد زد « اتوبوس ها آمدند، مجروحان را آماده کنید ،اتوبوس ها آمدند.» به طرف در دویدم . خیلی تعجب کردم😳؛ محمد حسین از کجا خبر داشت اتوبوس می آید؟! برای اینکه مطمئن شوم،داخل اتوبوس هارا نگاه کردم‌؛ نزدیک بود شکه شوم.😧 هر سه اتوبوس بدون صندلی بودند!! به طرف محمد حسین رفتم و او را به اتوبوس رساندم. گفت:«نژاد! یک پتو بیار و کف ماشین‌ بیانداز .» او را کف ماشین خواباندم. گفت:« حالا برو و محمد رضا کاظمی را هم بیار اینجا.» از داخل پله های اتوبوس ک پایین رفتم دیدم محمد رضا با صدای بلند داد میزند: «نژاد بیا! نژاد بیا!» به طرفش رفتم. او نیز همین خواهش را داشت:«نژاد! من را ببر کنار محمد حسین.» این دو نفر معروف بودن به دوقولو های . محمد رضا کاظمی را آوردند و.... @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹