eitaa logo
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
312 دنبال‌کننده
14هزار عکس
5.7هزار ویدیو
113 فایل
○•﷽•○ - - 🔶براێ شهادٺ؛ابتدا باید شهیدانھ زیسٺ"^^" - - 🔶ڪپی با ذڪر صلواٺ جهٺ شادێ و تعجیل در فرج آقا آزاد - - 🔶شرو؏ـمون⇦۱۳۹۷/۱/۲٤ - - 🔶گروھمون⇩ https://eitaa.com/joinchat/2105344011C1c3ae0fd73 🔹🔶باماھمراھ باشید🔶🔹
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای تاج علی آقا مولایی 🔹صفحه ۱۱۷_۱۱۵ 🦋 ((شیمیایی اول)) <ادامه> چند روز بعد یکی از دوستان مرا در بیمارستان دید، چشمانم کمی بهتر شده بود. بعد از سلام و احوال پرسی گفت: «می دانی کی طبقه بالاست؟» گفتم:« کی؟»🤔 گفت:« حدس بزن!» گفتم:«چه می دانم!...خب بگو.» گفت:«محمّدحسین یوسف الهی طبقه دوم همین جاست.»😊 باورم نمی شد، چند روز آنجا بودم و از محمّدحسین هیچ خبری نداشتم؛ درحالی که فقط چند اتاق باهم فاصله داشتیم!! خیلی خوشحال شده بودم. گفتم:« حالش چطور است؟» گفت:«زیاد خوب نیست جراحتش شدید است.»😔 گفتم:« کمک کن می خواهم به اتاقش بروم! و همین الآن ببینمش.» وقتی بالای سرش رسیدم، دیدم چشمانش بسته است. شدیدی پیدا کرده بود. صدایش کردم، از روی صدا مرا شناخت؛ همان لبخند شیرین همیشگی گوشه لبانش نشست. گفتم:«آقا حسین لبو شده! » چیزی نگفت، فقط خندید. گفتم:« چی شده حسین سرخو شدی؟»☺️ گفت:«چه کنیم شهادت که نداشتیم.» کمی باهم خوش و بش کردیم و بعد به اتاق خودم برگشتم، اما در طول یک هفته ای که آنجا بودیم، مرتب یکدیگر را می دیدیم. چند روز بعد حالش کمی بهتر شد، او نیز به ما سر می زد، ولی با ویلچر؛ چون سوختگی شدید پاها مانع از آن می شد که راه برود. با همه این حرف ها هنوز حالش خوب نبود و مواد شیمیایی واقعا کار خودش را کرده بود. بعد از یک هفته قرار شد که محمّدحسین را به همراه عدّه ای دیگر از مجروحین برای مداوا به آلمان و از آنجا به فرانسه بفرستند.. 💠آن چنان مهر توأم در دل وجان جای گرفت که اگر سر برود ، از دل و از جان نرود @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای تاج علی آقا مولایی 🔹صفحه ۱۱۷_۱۱۵ 🦋 ((شیمیایی اول)) <ادامه> چند روز بعد یکی از دوستان مرا در بیمارستان دید، چشمانم کمی بهتر شده بود. بعد از سلام و احوال پرسی گفت: «می دانی کی طبقه بالاست؟» گفتم:« کی؟»🤔 گفت:« حدس بزن!» گفتم:«چه می دانم!...خب بگو.» گفت:«محمّدحسین یوسف الهی طبقه دوم همین جاست.»😊 باورم نمی شد، چند روز آنجا بودم و از محمّدحسین هیچ خبری نداشتم؛ درحالی که فقط چند اتاق باهم فاصله داشتیم!! خیلی خوشحال شده بودم. گفتم:« حالش چطور است؟» گفت:«زیاد خوب نیست جراحتش شدید است.»😔 گفتم:« کمک کن می خواهم به اتاقش بروم! و همین الآن ببینمش.» وقتی بالای سرش رسیدم، دیدم چشمانش بسته است. شدیدی پیدا کرده بود. صدایش کردم، از روی صدا مرا شناخت؛ همان لبخند شیرین همیشگی گوشه لبانش نشست. گفتم:«آقا حسین لبو شده! » چیزی نگفت، فقط خندید. گفتم:« چی شده حسین سرخو شدی؟»☺️ گفت:«چه کنیم شهادت که نداشتیم.» کمی باهم خوش و بش کردیم و بعد به اتاق خودم برگشتم، اما در طول یک هفته ای که آنجا بودیم، مرتب یکدیگر را می دیدیم. چند روز بعد حالش کمی بهتر شد، او نیز به ما سر می زد، ولی با ویلچر؛ چون سوختگی شدید پاها مانع از آن می شد که راه برود. با همه این حرف ها هنوز حالش خوب نبود و مواد شیمیایی واقعا کار خودش را کرده بود. بعد از یک هفته قرار شد که محمّدحسین را به همراه عدّه ای دیگر از مجروحین برای مداوا به آلمان و از آنجا به فرانسه بفرستند.. 💠آن چنان مهر توأم در دل وجان جای گرفت که اگر سر برود ، از دل و از جان نرود @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹