eitaa logo
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
312 دنبال‌کننده
14هزار عکس
5.7هزار ویدیو
113 فایل
○•﷽•○ - - 🔶براێ شهادٺ؛ابتدا باید شهیدانھ زیسٺ"^^" - - 🔶ڪپی با ذڪر صلواٺ جهٺ شادێ و تعجیل در فرج آقا آزاد - - 🔶شرو؏ـمون⇦۱۳۹۷/۱/۲٤ - - 🔶گروھمون⇩ https://eitaa.com/joinchat/2105344011C1c3ae0fd73 🔹🔶باماھمراھ باشید🔶🔹
مشاهده در ایتا
دانلود
همگانے!✋🏻 پ.ن⇩ در پے هتڪ حرمٺ مجدد مجلھ فرانسوے بہ ساحٺ اڪرم ﴿صلے اللہ علیھ و آلہ و سلم﴾ بدید...حتے با لینڪ ڪانآلِ خودتون!✌️🏻 فقط نشون بدید ما... نزارید این انتشاراتیہ ڪارش ادامھ پیدا ڪنھ(: @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
﴾﷽﴿ . «از دامن زن مرد به معراج می‌رود» این جمله‌ی امام خمینی(ره) وقتی برایم معنی پیدا کرد که خبر شهادت آقا وحید رو بهم دادند... . اون لحظه‌ای که بدون توجه به اطرافم بی امان اشک می‌ریختم! بی تابی و دلتنگی امانم را بریده بود. هرچه گریه می‌کردم آرام نمی‌شدم. انگار قلب و جگرم می‌سوخت. در میان بی‌قراری‌هایم دستانِ پر از مهرش را روی دستانم حس کردم. نگاهش کردم، نگاهم کرد. دستی به سر و صورتم کشید و گفت: «دخترم ناراحت نباش، بی‌تابی نکن، انقدر گریه نکن وحید الان پیش امام حسینه، همون جایی که دوست داشت. آروم باش، تمام نگرانی من تویی، کمتر اشک بریز. جای بدی که نرفته، هدیه‌ای ناقابل تقدیم خدا کردیم تو هم راضی باش عزیزم.» چقدر بزرگ بود، چقدر روحِ عظیمی داشت. چقدر آرامم کرد. انگار فرشته‌ای بود از جانب خدا... عطرِ بهشتی وحید را همراه خود داشت. عجب جمله‌ی درستی؛ امام راست می‌گفت. وحید از دامن پاک مادرش به معراج رفت... 🏴 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹 🌷
🌸 ❤️ الگو برداری از شهدا 🔸شهید سلطانی هرگز دست از کارهای فرهنگی برنداشت... وی با پشتکار و تلاش فراوان توانست بدون ثبت نام در کلاس های مداحی مداحی و مدیحه سرایی و ذکر مصیبت اهل بیت(ع) میکرد❤️ 🔸در ولادت ها و شهادت های ائمه اطهار(ع) فعالیت بسیاری داشت... و پس از گذشت چند سال تلاش و کار و کوشش و خدمت به پدر و مادر و خانواده دست برنداشت و همیشه در خدمت خانواده بود.😊 🔸شهید سلطانی پس از بازگشت از سوریه به درخواست خانواده ازدواج کردند و مراسم نامزدی برپا شد...✅ و پس گذشت 6ماه از زمان نامزدی وی حال و هوایی جبهه ها را داشت... 🔸و میگفت باید برم دوستانش میگفتند برادر تو تازه نامزد کردی کجا میخوای بری❗️ 🔸شهید سلطانی میگفت: زندگی من بدون حضرت زینب س معنا ندارد، زندگی را حضرت زینب (س) بهم هدیه داده عشق در این راه چیزی دیگر هست... حرم بی بی در خطر هست و من نمیتونم راحت بشینم.... 🔸پس از رشادت ها و دلاورمردی هایش و در تاریخ1395/4/1 روز ولادت امام حسن مجتبی(ع) و به قافله شهدای مدافع حرم پیوست...💔 🏴 🌷 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
🌷 همیشه می‌گفت: نماز رو ول کن خدا رو بچسب..! وقتی از او پرسیدم که چرا این را می‌گوید خندید و دستی به شانه‌ام زد و گفت😄: داداش..! یعنی اینکه توی نمازت باید به دنبال خدا باشی و فقط خدا رو ببینی..💚🕊|°• 🏴 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
♥️✨ زمان ما هم مثل همیشه، رسم و رسوم ازدواج زیاد بود. ریخت و پاش هم که بیداد می کرد. ولی ما از همان اول ساده شروع کردیم؛ خریدمان یک بلوز و دامن برای من بود و یک کت و شلوار برای مرتضی. چیز دیگری را لازم نمی دانستیم. به حرف و حدیث ها و رسم و رسوم هم کاری نداشتیم؛ خودمان برای زندگیمان تصمیم می گرفتیم. همین ها بود که زندگیمان را زیباتر می کرد. بانوی ماه 2، ص12 °•~°•□•°~□°•~ ❤️: یکی از موجبات سعادت خانواده ها و اشخاص، این است که تقیدات زاید و تجملات زیادی و پرداختن بیش از اندازه به امور مادی، از زندگی ها دور شود. مطلع عشق، ص98 🏴 🌷 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت "مادرشهید" 🔹صفحه ١٨۶_١۸۴ 🦋 ((جراحت گلو و تارهای صوتی)) چون اتّفاقی که افتاد، مانع از آن شد که کارمان را انجام دهیم و حالا اگر می خواستیم بی توجّه به این مسئله برگردیم، حتماً نیروهای خودی، ما را با عراقی ها اشتباه می گرفتند و به رگبار می بستند؛ البته حق داشتند، چون نمی دانستند چه اتفاقی برای ما افتاده است. در بد مخمصه ای گیر کرده بودیم. ترکش خورده بود توی پای و راه نمی توانست برود و محمّدحسین هم ترکش خورده بود توی گلویش و حرف نمی توانست بزند. اگر می رفتیم، نیروهای خودی ما را می زدند و اگر می ماندیم ، گشتی های دشمن از راه می رسیدند. دیگر حسابی کلافه شده بودیم. تصمیم گرفتیم تا جایی که امکان دارد خودمان را به خط خودی نزدیک کنیم.بچّه ها همه خسته بودند.😓 در فاصله ای نه چندان دور از خط مقدم ، کنار تخته سنگی توقف کردیم. ساعت حدود یک نیمه شب بود. می بایست تا ساعت سه که زمان بازگشت بود، همان جا صبر می کردیم.🕒 دیگر از خطر دور شده بودیم که عراقی ها تازه شروع کردند به منّور زدن روی محور. احتمالاً می خواستند منطقه را برای گشتی هایشان روشن کنند. با این حال، نباید احتیاط را از دست می دادیم؛ در حالی که روی تخته سنگ استراحت می کردیم، مراقب اطراف و سمت عراقی ها نیز بودیم. حمید رو کرد به من و گفت: «شماها همینجا بنشینید، من می روم طرف خطّ خودی، شاید بتوانم نزدیک بشوم و ارتشی ها را باخبر کنم.» محمّدحسین تا این جمله را شنید، خیلی تند با دست اشاره کرد و نگذاشت حمید برود. دوباره نشستیم! حمید آهسته خودش را کنار من کشید و به آرامی گفت:« عبّاس!...تو سر محمّدحسین را گرم کن و مواظب باش نفهمد تا من بروم!» گفتم:«حمید نرو! خیلی خطرناک است😧، ممکن است ارتشی ها اشتباه بگیرند و به رگبارت ببندند، صبر کن همه باهم می رویم.» گفت:«نمی شود زیاد صبر کرد. همینطور دارد از بچّه ها خون می رود😥. تازه عراقی ها هم هر لحظه ممکن است از راه برسند.» گفتم:«من نمی دانم ولی محمّدحسین ناراحت می شود.» این زمزمۂ آهسته ما را محمّدحسین شنید، تا حمید آمد دوباره چیزی بگوید، یک مرتبه بلند شد و ایستاد؛ حرف که نمی توانست بزند، با دست جلوی حمید را گرفت و اشاره کرد نباید از جایش تکان بخورد. در واقع با اشاره دست فهماند که بنشین و حرکت نکن؛✋ وقتش که شد، همه باهم می رویم. حدود دو ساعت روی تخته سنگ نشستیم، نزدیکی های ساعت سه بود که محمّدحسین بلند شد و اشاره کرد راه بیفتیم. دیگر مشکلی نبود؛ در آن ساعت نیروهای خودی انتظار داشتند که برگردیم. به خطّ که رسیدیم، کلمه رمز را گفتیم و وارد شدیم. بعد بلافاصله سوار ماشین شدیم و به طرف مقرّ خودمان حرکت کردیم. محمّدحسین، را بیدار کرد و با تخریب چی به سمت اسلام آباد حرکت کردند و واقعاً خدا به هردوی آن ها رحم کرد؛ چون خونریزی از محلّ جراحت آن ها را تا مرز بیهوشی رسانده بود! جالب اینکه مهدی می گفت " او در همان حال بیهوشی لب هایش تکان می خورد و می گفت!!!!" 🏴 🌷 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت "مادرشهید" 🔹صفحه ١٨۹_١۸۷ 🦋 ((حضور مستمر)) طولی نکشید در حالی که هنوز خوب نشده بود، راهی شد. دیگر گوش دادن به اخبار رادیو📻 و پیگیری خبر های جبهه کار هر روز خانواده بود، چون محمّدشریف هم راهی جبهه ها شده بود. وقتی مارش نظامی🎺از رادیو پخش می شد، دلم از جا کنده می شد، مطمئن بودم که عملیّاتی انجام شده و محمّدحسین و محمّدشریف در آن شرکت دارند. رفتار و کردار محمّدحسین نه تنها برای دوستان و هم رزمان، بلکه برای خواهر ها و برادر هایش درس بود. " و راز و نیازش🤲 با ، خلوص در کارها، و تحمّلش در مصائب و سختی ها، بی تفاوتی اش نسبت به دنیا و مافیها "؛ همه، برای خانواده و دوستان درس بود. محمّدحسین هر زمان که به کرمان می آمد به برادرش محمّدعلی سر می زد، گاهی می نشستند تا دیر وقت باهم صحبت می کردند؛ حرف هایی که رنگ الهی داشت و انسان را به یاد خدا می انداخت.✨ یادم هست در یکی از روز ها محمّدعلی به خانۂ ما آمد و گفت:«مادرجان!...دیشب تا دیر وقت با محمّدحسین حرف می زدیم، صحبت هایمان که تمام شد، من رفتم تا جای خوابش را آماده کنم؛ هوا خیلی گرم بود. روی آن تختی که کنار حیاط داشتیم، رختخواب راحت و تمیزی پهن کردم، حیاط را آب پاشیدم و یک پارچ آب یخ را کنار تخت گذاشتم و محمّدحسین را صدا کردم که بیاید استراحت کند. وقتی آمد و چشمش به آنچه آماده کرده بودم افتاد، قیافه اش در هم شد.» گفت:«تو می خواهی مرا از راهی که دارم باز داری!...این چیه؟ چه وضعیّتی است که درست کرده ای؟!» من یک دفعه جا خوردم😳. با خودم گفتم حتماً کوتاهی کرده ام یا آن طور که در خور و شایسته او بوده است، انجام وظیفه نکرده ام. خیلی آشفته بود😔، امّا به خاطر حجب و حیایی که داشت، چیزی نمی گفت. من اصلاً نمی دانستم قضیه از چه قرار است. سر در گم پرسیدم: «مگر چکار کرده ام؟!😧» گفت:«بیا اینجا!» و دست مرا گرفت و به حیاط برد. رختخواب را نشان داد :«آخر این چیه که برای من درست کرده ای؟» گفتم:«مگر چه کرده ام؟ خب!...رختخواب ساده ای انداختم تا یک امشب را راحت استراحت کنی.» گفت:«مگر من می توانم در چنین جایی بخوابم؟ اصلاً هیچ وقت دیده ای روی چنین رختخوابی استراحت کنم؟ چرا می خواهی مرا بد عادت کنی؟ چرا می خواهی مرا از راهی که دارم باز داری؟😔 » گفتم:«آخر یک رختخواب چطور مانع راه تو می شود؟!🤔» گفت:«اگر من در این جای نرم و راحت بخوابم، وابستگی پیدا می کنم و باز گشتم به جبهه و آن شرایط، سخت و دشوار می شود.» دیدم واقعا مضطرب و ناراحت است در حالی که من آرامش و راحتی او را می خواستم؛ گفتم:«خب!...حالا باید چه کنم؟» گفت:«اگر جسارت نمی شود این رختخواب را جمع کن. یک بالشت و رو انداز به من بده، همینجا راحت بگیرم بخوابم.» گفتم:«آخر اینطوری که نمی شود، تو مهمان من هستی، من شرمنده می شوم.» گفت:«باور کن من اینطور راحت ترم.» با اینکه برایم خیلی سخت بود، هر چه گفت عمل کردم. بالشت و رو انداز ساده آوردم و او خوابید. تا دیر وقت به این رفتارش فکر کردم. گفتم:«او عادتش همین است مادرجان!☺️ این جا هم که می خوابد معمولاً یک بالشت زیر سر و یک پتو روی خودش می کشد و می خوابد. بچّه عجیبی است، خدا حفظش کند.» محمّدعلی ساعتی کنارم نشست و سپس رفت. بعضی از روزها خانه برایم به قدری دلگیر می شد که اگر به و و یاد خدا برای آرامش قلبم رو نمی آوردم، حتما دچار مشکل روحی می شدم؛ چون نه تنها محمّدحسین و محمّدشریف، بلکه غلامحسین و محمّدهادی هم راهی جبهه شدند و آن ها نیز مرا تنها گذاشتند. واقعاً از این همه دوری به تنگ آمده بودم. با خودم گفتم این بار که غلامحسین بیاید با او صحبت می کنم و به او می گویم دیگر تحمّل این همه فراق را ندارم. 🏴 🌷 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
از زبان شهید حمید سیاهکالی مرادی برای همسر گرامی شان بدجوری دلتنگ تو ام خوب دلم ! یادت باشه قایقِ رویاییِ کُنج ساحلم ! یادت باشه پاشو بیا به دیدنم سرتو بزار رو سنگ من تویی امیدم و چراغ منزلم یادت باشه درد دلام جمع شده بیا باهات حرف بزنم همسر مهربون و خوب و عاقلم ! یادت باشه پرشدم از هوای پاک دیدنت بهشت من ! ای همه عمر و زندگی و حاصلم یادت باشه شعرمو با جون و دلم هدیه می دم خانوم من ! اینه تموم هدیه ی ناقابلم یادت باشه بیا پیشم یه ساعتی درد دلاتو بشنوم بدجوری دلتنگ تو ام خوب دلم ! یادت باشه پ ن. یادت باشه در آخر بعضی مصراع ها همون یادت باشه معروف آقا حمید با همسرشونه. 🏴 🌷 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹
🌹خاطره ای از شهید محمد اسدی 🍃نیمه شب بود دیدم غلامعباس نیست، رفتم دنبالش، دیدم داره گریه میکنه، رفتم پیشش گفتم دلاور چرا گریه میکنی؟ بهم گفت حاجی دلم میسوزه بعضی از بچه هایی که اومدن مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها شدن گوش میدن،😔 🍃گفت ما شاید ما کم کاری کردیم، بعدشم اینا بچه های حضرت فاطمه سلام الله علیها هستن ما وظیفه داریم بهشون بگیم، 🍃فردا صبحش رفت به مادرش زنگ زد پول واسش ریخت، رفت تو شهر و چندتا فلش خرید و توش مداحی ریخت و به بچه‌ها گفت اینم هدیه ی من به شما مدافعان حرم. بچه ها از این به بعد به جای گوش کنین.... از اون روز به بعد همه ی بچه ها مداحی گوش میکردند...❤️ ۹۵ 🏴 🌷 @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹