🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت "همرزمان و خانواده شهید "
🔹صفحه۲۲۶_۲۲۴
#پارت_صد_و_یکم 🦋
((حالات روحانی))
هفته های آخر آمادگی برای #عملیات بود.
یک روز ماشین آمد و در محوطۂ اردوگاه توقف کرد.
در باز شد و #محمد_حسین با دو عصا ، لنگ لنگان، پیاده شد.
همه تعجب کردیم.
هیچ کس باور نمی کرد او با آن جراحت سختی که داشت، دوباره به منطقه برگردد.
بچه ها از خوشحالی سر از پا
نمی شناختند. او با آنکه هنوز نمی توانست به درستی راه برود با تنی مجروح، برای شرکت در عملیات آمده بود.
بدنش به شدت ضعیف شده بود و اصلاً توانایی قبل را نداشت.
کاملا مشخّص بود این بار به جهت دیگری به #جبهه آمده است.
گویا می دانست که این آخرین دفعه است و معلوم بود از جسم نحیف و زخم خورده اش ملتمسانه خواسته بود که در این عملیات با او راه بیاید و تحمل کند تا بتواند آخرین مرحله را هم به خوبی پشت سر بگذارد.
هرچه به عملیات نزدیک تر می شدیم، حال و هوای محمّدحسین روحانی تر می شد.
او دیگر آن فرد شوخ و پر جنب و جوش نبود.
نه به خاطر زخم و جراحتش؛
بلکه حالاتش طوری بود که بیشتر توی خودش بود.
در تمام فعالیّت ها حاضر و ناظر بود،اما سعی می کرد زیاد محوریت نداشته باشد. در واقع بچه هارا برای بعد از خودش آماده می کرد.
نمی خواست بعد از او کارهای واحد، زمین بماند.
کار می کرد ، طوری که نقش کمتری در تصمیم گیری ها داشته باشد.
می خواست راه را برای بچه ها باز کند تا در غیاب او بتوانند کار هارا به عهده بگیرند.
علاوه بر این ها سعی می کرد خودش را برای عملیات آماده کند.
او هیچ وقت دوست نداشت سربار کسی باشد و حالا هم به #منطقه آمده بود،
نمی خواست دست و پاگیر باشد و بر مشکلات واحد اضافه کند.
برای کمک و باز کردن گرهی آمده بود، وجودش در آن لحظات روحیه بخش بود.
♦️به روایت از "مجید آنتیک چی"
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹