Monajat.shabanie.6.mp3
2.7M
مناجات شعبانیه
حجت الاسلام میرزا محمدی
مدت: ۵:۳۷ دقیقه
حجم: ۲/۵۷ مگابایت
#پیشنهاد_دانلود👌
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖 زندگینامه و خاطر
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸دوران دبیرستان(به روایت مادر(
صفحات ۴۲_۴۰
#پارت_پانزدهم 🦋
《 مسجد جامع 》
از این ماجرا دو، سه هفته ای گذشت!
فعالیت های #انقلابیون ادامه داشت؛
یک بعد از ظهر شنیدم قرار است فردای آن روز، یعنی بیست و چهارم مهر ۱۳۵۷،
به مناسبت اربعین شهدای میدان ژاله
و هم چنین سالگرد #شهادت
آیت اللّه حاج سیّد مصطفی خمینی(ره) ،
جمع کثیری از مردم به دعوت روحانیون در مسجد #جامع کرمان تجمّع کنند.
هم چنین در جریان بودم که قرار است محمّدحسین همراه با برادرانش
و تعدادی از دوستانش👬
در این تجمّع شرکت نمایند.
شب که بچّه ها آمدند، آنچه از رادیو در مورد سرکوبی #تظاهرات ✊ و تجمّعات شنیده بودم، گفتم.
بعد سفارش های لازم را کردم؛ آن ها قول دادند که مراقب باشند.
صبح که از خانه بیرون رفتند،
با #دعا و قرآن حصارشان کردم و به خدا سپردمشان.
🕐تقریباً ساعت یک بعداز ظهر بود که محمّدهادی به خانه برگشت.
از او سوال کردم:"برادرت کجاست؟"
گفت:"مسجد"
گفتم:"چه خبر؟؟ اتفاقی نیفتاد؟!"
او همینطور که به سمت زیر زمین می رفت، گفت:"سلامتی! خبر خاصی نیست.😊"
معلوم بود که دمغ است، از سوال و جواب فرار می کند..؛
چون وقتی دنبالش رفتم تا بیشتر کنجکاوی کنم،خودش را به خواب زد.
توی دلم آشوب شده بود.
احساس می کردم باید اتفّاقی افتاده باشد.😓
واقعاً ترسیده بودم،زمان برایم به سختی می گذشت،دلم هزار راه می رفت!
نگرانی و چشم به راهی، امانم را بریده بود.
دیگر مثل قدیم به محمّدحسین نگاه نمی کردم، چون مطمئن بودم او آدم
بی تفاوتی نیست و برای خطر کردن آماده است.✌️
کنار غلامحسین نشستم؛
به خاطر دیر آمدن محمّدحسین بی تابی می کردم:
_"مرد!...نمی خواهی سراغی از این بچّه بگیری؟"
+"محمّدحسین بچّه نیست، هرجا رفته باشد،حالا دیگر پیدایش می شود،
بیخود و بی جهت به دلت بد راه نده."
ساعت سه یا چهار بعد از ظهر بود که...
ادامه دارد✍
http://eitaa.com/joinchat/1287192579Cc2c4382865
کانال محبین ولایت و شهدا👆🌷👆
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت مادر
🔹صفحات۴۳ _۴۲
#پارت_شانزدهم 🦋
《مسجد جامع 》
ساعت سه یا چهار بعد از ظهر بود که محمّدحسین با سر و وضعی به هم ریخته
وارد خانه شد...
من و پدرش شروع کردیم به سوال پرسیدن، او از جواب دادن طفره
می رفت.
برادرش به محض اینکه صدای محمّدحسین را شنید از زیر زمین بیرون پرید.مطمئن شدیم که باید اتفّاقی افتاده باشد.
شدیداً پاپی اش شدیم و علت تأخیرش،
آن هم با این سر و وضع بهم ریخته را جویا شدیم.
از سویی صبح وقتی از خانه بیرون رفت،
کاپشن تنش بود؛الان که برگشته بود،
بدون کاپشن بود.
او که تا به حال هیچ دروغی به زبان نیاورده بود؛
نشست،ماجرای تجمّع و مسجد جامع ازچنین تعریف کرد را چنین تعریف کرد:
«از همان ساعات اولیه صبح اکیپ های شهربانی👮♂️در جای جای شهر و اطراف مسجد مستقر بودند.
من و دوستانم احساس کردیم اتفّاقی در حال وقوع است.
دنبال راهی بودیم که اگر اتفّاقی بیفتد،
غافلگیر نشویم🤔 این بود که پیشنهاد کردم؛
راه های خروجی و مسیر های فرار را شناسایی کنیم. بچّه ها پذیرفتند و
موقعیت مسجد به دست ما آمد.
تمام مغازه ها تعطیل شده بود.
ساعت ده و سی دقیقه🕥
سخنران در حال سخنرانی بود که یک عدّه از اراذل و اوباش با در دست داشتن چوب و میله آهنی وارد خیابان های اطراف مسجد شدند و فریاد میزدند:
جاوید شاه،جاوید شاه!
نزدیک مسجد که رسیدند موتور ها🛵
و دوچرخه ها🚲 را به آتش کشیدند.
با دیدن شعله های آتش، راه های ورود و خروج مسجد توسط #انقلابیون
بسته شد.
مردم به داخل شبستان هجوم آوردند.
ادامه دارد✍
http://eitaa.com/joinchat/1287192579Cc2c4382865
کانال محبین ولایت و شهدا👆🌷👆
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت مادر
🔹صفحات ۴۴_۴۳
#پارت_هفدهم 🦋
《مسجد جامع 》
عده ای که موتور و دوچرخه هایشان بیرون بود، به طرف مهاجمان رفتند که با #مقاومت پلیس مواجه شدند.👮♂
وقتی مهاجمان با درهای بسته روبه رو شدند، از در و دیوار مسجد بالا رفتند و خود را به صحن مسجد رساندند.🕌
لولهِ اسلحه شان را به طرف مردم گرفتند و شلیک میکردند تا در دلشان، رعب و وحشت ایجاد کنند!
با پرتاب مواد دودزا و گازهای اشک آور، مردم را مورد آزار و اذیت قرار دادند !
غوغایی بر پا شده بود بابا!!😥
🔥آتش و دود همه جا را فراگرفته بود؛
صدای شلیک تفنگ ها،
فریاد کودکان، زنان و مجروحان در هم پیچیده بود.
بچه ها همه متفرق شدند؛ به طوری که دیگر از احوال برادرم هم خبری نداشتم؛
راه های خروجی شبستان را باز کردیم و مردم را بیرون فرستادیم.
درهای شبستان که باز شد، مردم سراسیمه هجوم آوردند ؛ هرکس از در بیرون می رفت، کتک مفصلی از نیروهای #رژیم و افراد چماق به دست می خورد!
در گوشه ای از شبستان و صحن، نیروهای مهاجم آتش روشن کرده بودند و #مفاتیح و قرآن ها را درون آتش می ریختند!😔
فریاد #اعتراض مردم و #انقلابیون بلند شد،
اما به گوش جانیان نمی رسید و هیچکس چاره ای نداشت
👈جز تماشا و تاثر !
با دستِ خالی، مقاومت فایده ای نداشت،
بیشترِ بچه ها صحنه را ترک کردند و به خانه هایشان برگشتند!
من همان جا ماندم تا به مجروحان کمکی کرده باشم.از طرفی دنبال راهی بودم تا از مردم بی گناه دفاع کنم؛
وقتی آن ها به منحمله کردند، خودم را به پشت بام مسجد رساندم و تا آنجا که می توانستم، به طرف مهاجمان سنگ پرتاب کردم..
این انگیزه ای شد برای دیگران تا از این طریق از خود دفاع کنند.✌️
کم کم غائله خوابید، مردم برای کمک به مجروحان به مسجد آمدند.
من و مجید آنتیکچی آنجا ماندیم تا اگر کاری از دستمان بر آید، انجام دهیم.
تعدادی از مجروحان را به بیمارستان رساندیم،
بعد به خانه برگشتیم.😊»
ادامه دارد✍
http://eitaa.com/joinchat/1287192579Cc2c4382865
کانال محبین ولایت و شهدا👆🌷👆
🌹علاقه زیادی به هیئت و زنجیر زنی و امام حسین (ع) داشت. دو ساله بود ک با وجود اینکه خیلی خوابش میومد و اصرار داشت همراه پدرش به مراسم هیئت برود، من مانع شدم تا بلکه کمی بخوابد. ولی موفق نشدم. وقتی که دسته زنجیر زنی هیئت در کوچه ها مشغول عزاداری بودند، همون طور ک زنجیر میزد، از فرط خستگی خوابش برد و افتاد توی خون گوسفندی ک سر بریده بودند😱 جلوی دسته عزاداری ولی با این حال به جای گریه میگفت حسینم را میخوام. به زنجیرش میگفت حسین حسین😢
از مقطع ابتدایی وارد بسیج شد. و حتی بعد از عضویت در سپاه نیز در مسجد محله به عنوان بسیجی خدمت میکرد. گشت شبانه میرفت. در مسجد کفش واکس میزد و به رضا واکسی معروف شده بود👞. در ایام عید و عزاداری پذیرایی میکرد مخصوصا هر سال در مراسم جشن غدیر، جزو خادمان مسجد بود.
به نیازمندان به همراه دوستان کمک میکرد.
حتی اولین حقوقش را صرف کمک به یک مدرسه ابتدایی دخترانه کرد👌
همیشه و در هر شرایطی خنده بر لب داشت. به طوری ک بعد از شهادتش شهید لبخند نام گرفت🌹
بسیار با اخلاق ، مهربان و صبور بود.
بسیار به معنویات از جمله نماز اهمیت میداد. اما در عین حال آراستگی ظاهر داشت و همیشه مرتب بود🌸
واقعا با اخلاص کار میکرد و به بزرگترها احترام زیادی می گذاشت
رضا به بوسیدن دست پدر و مادر جامه ی عمل بپوشاند و از یک شعار به واقعیت تبدیل کرد👌
گذشت زیادی داشت. بی نهایت
از غیبت و نفرین کردن تنفر زیادی داشت و ترجیح میداد به جای نفرین. دعای خیر کنیم در حق فرد مقابل❗️
هرگز دل کسی را نشکست و بسیار شوخ طبع بود
شهید مدافع #وطن رضا رحیمی🕊
شهادت حادثه تروریستی زهدان💔
•🌺
#اردیبہشت باشد ، 😌
شعبان باشد ، 😍
عطرِ عاشقے در فضاےِ این ماه
پیچیده باشد ،
مگر میشود در این جمعِ عاشقانه
رو به آسمان ڪرد
و لبخند را از خدا هدیه نگرفت؟
مگر میشود دستِ خالے
به سمتِ خدا رفت و دستِ پر برنگشت؟
عِطرِ اجابت
در هواےِ اردیبہشت پیچیده ،
روحِ عشق
در هواےِ ملڪوتےِ #شعبان دمیده...
.
رو به آسمان ڪن ،
هواےِ عشق را استشمام ڪن ،
نفس بڪش...
عاشق میشوے ،
دچار میشوے...
ماه ، ماهِ دچار شدن است...
دچار ڪه شدے،
آرزوهایت #مستجاب است...
دیر یا زود
فرقے به حالِ #عاشق نمیڪند ،
عاشقِ دچار ،
زمانبندےِ #معشوق را قبول دارد...
#عشق_فقط_خدا
#عشق_یعنی_بین_الحرمین🤲😭😭😭😍
#عشق_یعنی_قرائت_مناجات_شعبانیه_زیر_بارون☺️😇
#عشق_یعنی_مهدی_فاطمه_سلام_الله
#حضرت_ماه
چفیه بر دوش امام شهدا میآید
همه مدهـوش،یَل قبله نما میآید
علوی هیبت و باغیرت و یوسف سیما
چِقَدَر شال به این سیّد ما میآید
#عشق_یعنی_رهبرم_سیدعلی😍
#اللهم_احفظ_قائدنا_الامام_خامنهای❤
#شهدا_برای_رهبرم_دعا_کنین🤲
#یک_حبّه_ی_نور
🔻برای شادی روح شهدا #صلوات🔻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬#معجزه_انقلاب
.
آرزو...✔
.↩پ.ن:آشنایی بیشتر با شهیدمحسنحججی از زبان نزدیکان..
#خوش_به_حالت_آخر_به_آرزویت_رسیدی_امام_حسین_ع_دیدی_
#روسفید_شدی_آن_هم_چه_روسفیدی_دستم_را_بگیر_😭😭😭😭
#به_وقت_دلتنگی💔
#اللهم_الرزقنا_توفیق_شهادت_فی_سبیلک🤲
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_شریف_صلوات
#شهید_سر_بلند