eitaa logo
مجردان انقلابی
13هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
9.8هزار ویدیو
183 فایل
#آتش_به_اختیار یک عده جوون انقلابی 🌷 ادمین کانال ↶ @mojaradan_adm (تبلیغات انجام میشود) متخصص عروسی مذهبی 🔰کپی مطالب باصلوات آزاد🔰 آدرس محفل 🤝 eitaa.com/rashidianamir_ir eitaa.com/mojaradan 👈 آدرس ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍁🍁🍁 قسمت پنجاه و یک 🍃 راز میان چشم ها💗 هاشم رحمان :خوب داداش به سلامتی فردا عازمیم، آقا اسماعیل گفت راس شش عصر راه آهن، بیام دنبالت؟ اولش میخاستم قبول کنم اما ته دلند صابون زدم که شاید ماهگل بیاد برای همین سریع گفتم +نه نه خودم میام دستت درد نکنه رحمانی سری تکون داد و کنار جدول نشست. ذوق شدیدی توی چشاش موج میزد این و از تک تک اعضای صورتش میشد تشخیص داد رحمان :نمیدونی هاشم چقدر خوشحالم که داریم میریم، بعد کلی دربه دری واسه اعزام بالاخره خدا داره بهمون نظر میکنه، چرا واستادی؟ کنارش روی زمین نشستم و گفتم +آره _چیه؟ نکنه دلت نیس به اومدن؟ +نه تا حالا اینقدر واسه چیزی ذوق نداشتم اما باس قبلش یه چیزی و حل کنم موشکافانه زل زدبهم و گفت _قضیه اون همسایه تونه؟ سر تکون دادم که ادامه داد _هاشم دادش خیلی وقته میخام باهات حرف بزنم ولی ترسیدم دخالت بشه برگشتم طرفش و گفتم :چی میخای بگی؟ _ببین من میدونم شما دلت گیر ه پیش اون خانم اما الان که داری میای جبهه باید همه چیو در نظر بگیری. +یعنی چی؟ _یعنی با رفتارت نباید یه جورایی اون دختر و وابسته خودت کنی مانمبدونیم چی در انتظارمونه، مجروحیت، شهادت، هرچیزی ممکنه، میخام محکم باشی، میفهمی؟ +میفهمم رحمان اما من فقط میخام دلش باهام صاف باشه رحمان یه قلوه سنگ برداشت و پرت کرد به دیوار روبه رو و گفت _اون دختری که من دیدم مثه خودت یه دل نه صد دل عاشقته، دلشم صافه باهات سرمو تکیه دادم به دیدار و گفتم +کاش زودتر صبح بشه! @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب 🍁🍁🍁🍁 قسمت پنجاه و سوم هاشم رحمان تند تند قدم برمی‌داشت و هی برمی‌گشت و غر میزد که چرا
قسمت پنجاه و چهارم اوضاع کردستان از چیزی که برامون تعریف کرده بودند خیلی بدتر بود. آدم نمی‌دونست باید چطوری به حتی مردم عادی هم اعتماد کنه. منافق های کومله همه جا حتی بین مردم نفوذ کرده بودند و از تعصبات مردم استفاده می‌کردند و گولشون می‌زدند. سه روز بود پشت پادگان اصلی شهر پاوه متوقف شده بودیم و بچه های خط شکن و پاک سازی هنوز موفق به باز کردن راه برای عبور ما نشده بودند. کومله ها کوهستان و عین کف دستشون می‌شناختند و از طرفی به خاطر عادتی که به شرایط محیطی داشتند راحت استتار می‌کردند و حتی تا چند روز هم آفتابی نمی‌شدند. همین کار و برای ما سخت تر می‌کرد و احتمال هر لحظه شبیخون وجود داشت. از اولین لحظه ایی که وارد پاوه شده بودیم تا همین الان از کنار حاجی اسماعیل جم نخورده بودم. شده بودم بی‌سیم چی مخصوصش و دائم همراهش بودم رحمان اما از من جدا شده بود و زده بود به دل خط این پسر از اول هم سر نترسی داشت. حاجی داشت بلند بلند با شهاب موسوی فرمانده پادگان حرف می‌زد که تصمیم گرفتم برم پشت صخره که به عنوان خاکریز ازش استفاده میکردیم و ببینم بچه های شیفت نگهبانی چکار می‌کنند. اسلحه مو انداختم سر شونه ام و از صخره رفتم بالا و تا سرمو بلند کردم یه مرد کرد و دیدم که سرو صورتش و بسته و سر اسلحه رو روی یکی از بچه های ما گرفته. تا چشم تو چشم هم شدیم اسلحه مو کشیدم و همزمان با هم شلیک کردیم. به محض پیچیدن صدای گلوله جهنمی از گلوله و آتیش روی سرمون هوار شد. کومله ها توی روز روشن جرئت کرده بودند که بیان جلو و ما هم متوجه حرکاتشون نشده بودیم. حنجره ام از بس که بقیه رو صدا زده بودم و به همه میگفتم چیکار کنند میسوخت. احساس می‌کردم هر لحظه قراره محتویات معده مو بیارم بالا. همراه حاجی اینطرف و اونطرف میرفتم و بچه ها رو مدیریت میکردیم. آتیش سختی به پا شده بود و تقلای ما 100نفر فایده ایی نداشت. حاجی نیروها رو جمع کرد و دستور عقب کشیدن داد. صف به صف بچه ها رو عقب می‌فرستادیم ولی خودمون گیر افتاده بودیم. به حاجی که پشت یک تکه سنگ سنگر گرفته بودم گفتم +حاجی شما برو عقب من هواتو دارم _یا باهم میریم یا اصلا جم نمی‌خورم +حاجی سر جدت قسم لج نکن شما برو من میام، بچه ها اگه بفهمن بلایی سرتون اومده روحیه شون و میبازن _نمیشه هاشم، یا باهم... و تا خواست ادامه جمله شو بگه گلوله ایی از بغل تکه سنگ به بازوش برخورد کرد. +یا زهرا. حاجی حالت خوبه؟ دستش و گرفته بود روی بازوش و با آبروی های در هم گفت :من خوبم نگران نباش +باید برگردی عقب اینا دارن میان جلو میخان پادگان و بگیرن نمیشه جلوشون واستاد حاجی با غضب از بغل سنگ تیر در میکرد و انگار حرفای منو نمیشنید. صدای کومله ها نزدیک و نزدیک تر میشد. روی زمین غلت زدم و با گوشه ی لباسم بازو شو بستم +به جون مادرم اگه نری حاجی مجبور میشم به زور ببرمت _باهم برمیگردیم +باشه باشه و سینه خیز روی زمین به عقب برمیگشتیم که صدای ناله یه نفر و شنیدیم یکی از بچه های ما پشت شکاف دره افتاده بود و گویا زخمی بود. به حاجی خیره شدم و گفتم +من میرم پی اون، شما خودت و برسون عقب و بی توجه به فریاد های حاجی سینه خیز به طرف شکاف حرکت کردم ... @mojaradan
مجردان انقلابی
🍁🍁🍁🍁 🔸🔸🔸🔸 #داستان_شب قسمت پنجاه و هفتم ماشین با سرعت حرکت میکرد و از شدت درد دستای رحمان و فشار م
قسمت پنجاه و هشتم ماهگل با ترس عجیبی از خواب پریدم +خدایا این دیگه چه خوابی بود تموم سر و صورتم عرق کرده بود و نفسم بالا نمیومد. خواب دیده بودم هاشم افتاده توی یک دره و از اطرافش صدای زوزه گرگ میاد.هر چه قدر که تقلا میکنه فایده نداره و نمیتونه بیاد بیرون. چند دقیقه ایی توی همون حالت موندم و دست آخر از جام بلند شدم. طول و عرض اتاق و متر میکردم و نگرانی دست از سرم بر نمی‌داشت. میترسیدم بلایی سرش اومده باشه. این خواب و اونم این موقع توی عصر نشونه های خوبی برام نبود. صدای زنگ در که پیچید قلبم کوبش گرفت. در اتاق و باز کردم و همزمان صدای مامان اومد که در و باز کرده بود و به کسی سلام میداد _بفرمایید داخل +مزاحم نباشم؟ _مراحمید از لای در گوشام و تیز کردم تا بلکه بفهمم کی اومده خونه. صدا توی سالن طنین انداخت. +زحمت نکشید خواهرم من فقط برای چند کلام حرف واجب اومدم _بفرمایید سر و پا گوشم +من نمیدونم شما منو می‌شناسید یا نه، ولی ادب حکم میکنه خودمو معرفی کنم، بنده اسماعیل برادران هستم. _آقای برادران.؟ مگه میشه کسی شما رو نشناسه؟ کل محل از شما میگن +کل محل و شما لطف دارید، غرض از مزاحمت خدمتتون رسیدم برای یه امر خیر _چه کار خیری.؟ +خواستگاری دخترتون ماهگل خانم _ماهگل من؟ برای کی.؟ +هاشم، همسایه روبه روییتون تا اینو شنیدم نفسم بند اومد، یعنی این آقا از طرف هاشم اومده خواستگاری.؟ خودش کجاست؟ حالش چطوره؟ _حاج آقا من جنازه دخترمو هم روی دوش اون نمیزارم +ببینید حاج خانم این دو تا جوون همو میخان، من محبتی که توی دل هاشم بود و دیدم که اومدم اینجا، اون جوون فکر و ذکرش توی جبهه جنگ پیش دختر شماست از طرفی اونقدر آقا بوده که پا رو دلش گذاشته و اومده جبهه برای دفاع از ناموس این مردم، اگه منظورتون اتفاق های گذشته است من بهتون حق میدم اما هاشم از قصد اعلامیه ها رو توی خونه شما نذاشته، اصلا شاید این تقدیر خدا بوده که این دو تا جوون بهم گره بخورند _ببینید حاج آقا دختر من شرایط خاصی داره و اون... +ببخشید خواهرم اگه منظورتون چشماشونه که هاشم ما همینطوری این دختر و دیده و خواسته بعدشم خود هاشم هم الان باید با وضع جدیدش مورد تایید دختر شما قرار بگیره _چه وضعی؟ +هاشم آقا توی درگیری از ناحیه پاشنه پاش آسیب دیده تا اینو شنیدم در و باز کردم و وارد پذیرایی شدم +هاشم کجاست؟ چه بلایی سرش اومده.؟ موقعیت اصلا برام مهم نبود. اصلا مهم نبود که کی اونجاست. مهم هاشم بود که معلوم نبود چه اتفاقی براش افتاده صدای حاجی که انگاری ته مانده هایی از یک لبخند دلنشین داشت توی گوشم پیچید _هاشم خوبه ماهگل خانم نگران نباشید خجالت زده سرمو انداختم پایین و گفتم :میشه ببینمش؟ حاجی با لحن آرومی گفت :چرا که نشه، عروس خانم خودش با پای خودش میره به دیدن یار، چرا که نشه و به مامانم گفت بعد نماز مغرب میاد دنبال ما و با گفتن یا علی از خونه رفت. روی زمین سر خوردم که مامان منو توی بغلش گرفت و گفت :واقعا دوسش داری ماهگلم؟ نمیدونستم باید چی بگم. جوابم اشک توی چشم بود و جواب مامان قربونت برم همیشگی و در آخر مبارک باشه ایی که خیلی وقت بود منتظرش بودم... ..... @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب قسمت شصت ناباور بهش خیره شده بودم. صدای قلبم اتاق و پر کرده بود. حتی نمیتونستم جوابش و
قسمت شصت و یکم سکوت گرم امامزاده مطبوع تر از هر حس دیگه ایی بود. اما این حس با گرمای شدید وجود هاشم دلپذیر تر شد. حالا تنها چند دقیقه از خطبه عقد ما توی امامزاده صالح گذشته بود اما فاصله بین منو هاشم کمتر از حد تصور بود. درست بود که نمیدیدمش اما عطر نفس هاش سرمستم می‌کرد. فکر نمیکردم تا این حد خجالتی باشه. ولی اگه از خودم هم میپرسیدن به همون اندازه ازش خجالت میکشیدم که اون از من می‌کشید. بالاخره سکوت پر از عشق مون رو شکست و گفت :تموم شد ماهگل خانم، بالاخره مال خودم شدید. خنده ام گرفته بود! این فعل جمع به کار بردنش کلی برام دل نشین بود.شیطنت وجودم گل کرد که گفتم :مطمعنی تموم شد؟ مگه ما فقط واسه تموم کردن اومدیم اینجا؟ انگار که از حرفم شوکه شده باشه چیزی نگفت اما بعد چند چند دقیقه صداش پیچید :من خیلی وقته با تو شروع کردم. از وقتی که دیدمت از این رو به اون رو شدم.. _پس میتونی بگی کی عاشقم شدی؟ خندید. خیلی آروم و متین بهم گفت :خوب من به مرور مهر تو تو دلم جا میکردم یعنی اصلا دست خودم نبود و توی دلم جا میشدی، اما اون شب آخری توی زندان بدجوری واسه دل من نور بالا میزدی! ته دلم غنج رفت از تعریفش. گونه هام قرمز شدند که از نگاهش دور نموند و گفت :خجالت که میکشی خوشگل تر میشی ماهگل من. از اینطور مخاطب قرار دادنم دلم حبس شد. حبس شد توی دلش و اصلا نمی‌خواست بیاد بیرون. بهش گفتم :هاشم آقا یه چیزی میخام ازت +شما جون بخاه _میخام بهم قول بدی که اگه یه روز ازم خسته شدی یا وضعیتم آزارت داد قبلش بهم بگی، نمیخام کار از کار گذشته باشه و خدای نکرده بزاری بری بد بفهمم باشه؟ +این چه حرفیه ماهگل جان؟ من باید از تو بخام که کنارم باشی، من باید ناز شما رو بخرم، اصلا من تا آخر عمر باید نوکری شما رو کنم، من میخام تو برام یه راهنما باشی، یه همراه خوب، منم اگه رخصت بدی میشم جفت چشات از این حس حمایت و علاقه اش لبخندی روی صورتم نشست. متوجه حالم شد. دستامو گرفت و گفت :من توی این لحظه که عقد کردیم واسه عاقبت بخیری تو دعا کردم، تو هم برا من دعا کردی.؟ _آره، برای هر دو تامون +پس بیا اولین نماز مشترک مون رو هم به نیت عاقبت بخیری مون بخونیم، باشه خانم؟ سرمو تکون دادم و کنارش قامت بستم و اولین نماز عاشقیم و اقتدا کردم... .... @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب قسمت شصت و یکم سکوت گرم امامزاده مطبوع تر از هر حس دیگه ایی بود. اما این حس با گرمای شد
قسمت شصت و دوم عزیز :محاله بزارم هاشم بدون مراسم برید، من راضی نیستم +عزیز توی این موقعیت که بیشتر رفقای من شهید شدند درست نیست من مراسم بگیرم بعدشم من باید سریع برگردم جبهه وقت این کار را رو ندارم عزیز :ماهگل جان، تو ام همچین نظری داری؟ درحالیکه با ریشه های فرش ور میرفتم گفتم 'هرچی آقا هاشم بگن نظر منم همونه، راستش خودمم دلم راضی به مراسم نیست عزیز چند دقیقه ایی سکوت کرد و گفت' نمدونم والا، شما که برای خودتون بریدین و دوختین ما هم کاری نمیتونیم بکنیم، توکل به خدا هرچی خدا بخاد +قربونت بشم عزیز، من همین خونه قبلی اشرف و ازش کرایه میکنم اگه خانم محمدی راضی بشن آخر هفته بی سر و صدا بریم سر خونه زندگی خودمون عزیز :شیش ماهه به دنیا که نیومدی مادر من! گفتی مراسم نه گفتم قبول ولی هرچیزی آداب خودش و داره هاشم خنده ی بلندی کرد و گفت :چشم عزیز ادابش هم پای خودتون پس عزیز زیر لب غری زد و از صدای خش خش دمپایی ش فهمیدم رفت. هاشم اومد کنارم نشست و گفت :ساکت بودی ماهِ من! _چی بگم؟ حرف شما حرف منم هست +نه دیگه من هرکاری میکنم به خاطر شماست، تو رو خدا اگه دلت راضی به تصمیم نیست بگو _این چه حرفیه؟ اتفاقا خودمم میخاستم همین پیشنهاد و بدم +خوب پس چرا صدات گرفته است؟ _هیچ چی. دستشو گذاشت زیر چونه مو گفت 'من کاری کردم؟ حرف بدی زدم؟ _نه نه... شما کاری نکردی +نمیخوای خوب بهم بگی چیشده؟ طاقت نیاوردم و گفتم :کی میخای بری جبهه؟ +اهااان پس از الان دل تنگم شدی آره؟ سرمو انداختم پایین که دستامو گرفت و گفت :اگه شما راضی نباشی نمیرم، من وقتی یاد غربت و تنهایی زن و بچه های هم وطن آم میوفتم نمیتونم خوشی خودمو مقدم کنم به ناخوشی اونا، ولی نظر شما سرور من هم برام خیلی شرطه معترضانه بهش گفتم :چرا یه طوری حرف میزنی که آدم نمیتونه بهت اعتراض کنه؟ ها؟ بلند خندید و گفت :سوالت مثه این میمونه که منم بگم چرا یه طوری نگاه میکنی که آدم نمیتونم ازت چشم برداره؟ _خوب بلدی حرف و عوض کنی! +قربونت بشم، باشه من از الان هیچ چی نمیگم تا شما نظرت و بگی _میخام بگم من دلم برا رفتنت صافه، فقط دلم میخاد تا میتونی صحیح و سالم برگردی +همه چی دست خداست، اگه اون تقدیر منو به این دنیا گره زده باشه تو دهن شیر هم برم سالم میام، از من به تو نصیحت بادمجون بمی که من باشم افت نداره! و هر دو باهم خندیدیم. ادامه دارد... @mojaradan
قسمت شصت و سوم دستامو توی دستاش گرفت و گفت :خوب به خونت خوش اومدی ماهگل جان و دستمو روی دیوار ها کشید و بین شاخه های درختی غلتیدند. +بید مجنونه ماهگل جان، وقتی دیدمش یاد تو افتادم، اصن تا اونو توی خونه دیدم گفتم این خونه فقط باید مال منو تو بشه _میشه بریم زیرش؟ +چرا نشه؟ و دستمو گرفت و رفتیم زیر بید مجنون. کمکم کرد نشستم. صدای چهچهه بلبل ها توی حیاط می‌پیچید و من ندیده دلبسته خونه مشترکمون شدم. _هاشم؟ +جان هاشم؟ _چقدر اینجا آرومم میکنه +آره این حسی بود که خودمم توش داشتم چند دقیقه ایی به سکوت گذشت که گفت :ماهگل یه قولی بهم میدی؟ برگشتم سمتش و با چشم های بسته م خیره شدم به صورت ندیده اش _چه قولی؟ +بهم قول بده اگه یه روزی نبودم، یادمو از دلت نبری، همیشه به فکرم باشی، حتی اگه میشه... و کلام توی دهنش ماسید. مضطرب لب زدم :مگه قراره نباشی؟ +آدمیزاده، باید فکر همه چیو بکنیم دیگه _من نمیتونم بدون تو هاشم، باور کن سختمه +تو یه پا سالاری واسه خودت عزیزم، من بهت ایمان دارم ساکت شدیم. غم صدای هاشم تموم خوشی خونه جدید و از دلم پروند. یاد جمله ناتمومش افتادم که گفتم :جمله تو کامل نمیکنی؟ +چی؟ _بهم گفتی حتی اگه میشه چیکار کنم واست؟ +چیزی نبود _بگو میخام بدونم +چیزی نیس ماهِ من! _بگو هاشم باز نگی تا چند وقت تو فکرش میرم ها؟! چند دقیقه ایی ساکت شد و گفت :اگه نبودم میشه بازم واسه خودم بمونی؟ ناباور بهش خیره شدم که ادامه داد :اگه نباشم میشه بازم فقط و فقط برای خودم باشی؟ فقط و فقط ماهگل من باشی؟ نمیخام حتی اگه نباشم هم تو رو شریک کس دیگه ایی بدونم و ساکت شد. مرد من! مرد من حتی برای روزی هم که نباشه نگران من بود! نگران اینکه مال خودش بمونم! نگران اینکه فقط برای خودش باشم. اشکم از چشمم جاری شد و روی دست گرمش که دستامو گرفته بود و با التماس دستمو فشار میداد افتاد. +گریه میکنی ماهگلم؟ _گریه شوقه. شوق اینکه یه نفر اینقدر دوسم داره،شوق اینکه نمیتونم عشقم و بهت ابراز کنم، شوق اینکه میخام بهت بگم من فکرم و روحم با تو گره خورده چطور میتونم به کس دیگه ایی غیر تو فکر کنم؟ دستامو محکم فشار داد و گفت :سالار خودمی! و باهم خندیدیم. چه حجله شیرینی و چه خونه ی محزونی! خونه ایی که نمیدونستم باید قدر ثانیه به ثانیه بودن در کنار هاشم و توش بدونم! قدر همین لحظه زیر بید مجنونی که تصویر دلربای هاشم و توی تار و پود وجودش حک کرد... ... @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب قسمت شصت و سوم دستامو توی دستاش گرفت و گفت :خوب به خونت خوش اومدی ماهگل جان و دستمو روی
🍁🍁🍁 قسمت شصت و چهارم از طرف سپاه پاسداران به هاشم پیام رسونده بودند که خودشو برسونه به اهواز. هنوز عمر زندگی مشترک ما به یه هفته نرسیده بود که خودم باید هاشم و راهی سفری میکردم که نمیدونستم هر لحظه باید منتظر چه چیزایی باشم. وقتی خودمو با همسرهای بقیه شهدا مقایسه میکردم میدیدم نمیتونم اصلا مثل اونا باشم. وابستگی من به هاشم رنگ و روی حمایت یک پدر از دختر، یه همسر از همسر، یه مادر از فرزندش بود. چطور میتونستم به راحتی ازش بگذرم؟ اما هیچ وقت نتونستم مانعش بشم. یه جورایی حس میکردم خودخواهی محضه. خودخواهی واسه اونایی که عزیزهاشونو دادند تا من حداقل همین یه هفته خوشی رو داشته باشم. هاشم درحال جمع کردن وسایلش بود و من نون قندی های مورد علاقه شو با کلی اشک و آه مخفی توی ظرف میچیدم. دلم میخاست این شب تموم نشه. حس اینکه قرار از فردا روزایی رو بگذرونم که پاره تنم پیشم نیست آزارم میداد. ساعت ها بیشتر از قبل باهام لج کرده بودند و تند تند تیک تیک کنان از بغل گوشم رد می‌شدند. کنار ورودی در نشستم و صدای خش خش زیپ ساکش و شنیدم. متوجه من شد و کنارم قرار گرفت. +ماهگل جان؟ حسی برای حرف زدن نداشتم. خاموش بهش گوش سپردم +رفتن و سخت نکن، بزار با یه دل آسوده برم، باور کن اینطوری که میبینمت آروم و قرار نمیتونم بگیرم _دست خودم نیست، نمیتونم خوشحال باشم +میفهمم چی میگی اما تو قوی تر از چیزی که فکر میکنی هستی چیزی نداشتم بگم فقط دلم میخاست این شب آخری نهایت استفاده رو از بودنش بکنم. اشک هامو با کف دست پاک کردم و از جام پاشدم. با خنده گفتم :امشب آبگوشت گذاشتم، میخام حسابی سنگین بشی بلکه فردا خواب بمونی صدای خنده ش توی خونه پیچید و گفت 'داشتیم ماهگل خانم؟ و کمکم کرد سفره رو پهن کنم. خودش برام آبگوشت و ریخت و با دستای خودش برام نون ریزه کرد و حتی با دستای خودش برام لقمه گرفت. لقمه های شیرین دستش با بغضی که هر لحظه ممکن بود منفجر بشه وارد گلوم می‌شدند و منو توی برزخ تنها میزاشتند.لقمه چهارم و میخاست توی دهنم بزاره که جلوش و گرفتم و سرمو گذاشتم بی هوا روی شونه اش و زدم زیر گریه. بلند بلند گریه میکردم. شبیه کسی که یه عزیز از دست داده. برای دل بیقرارم گریه میکردم. برای دلی که نگران تنهایی های روزهای آینده اش بود. درگیر گریه هام بودم که لرزش شونه های هاشم و حس کردم. شونه هاش میلرزیدند و بی صدا گریه میکرد. گذاشتم دل هردوی ما با اشک عشق اب و جارو بشه بلکه این غبار سخته دلتنگی از دل هردومون پاک بشه. ... .. @mojaradan
مجردان انقلابی
🍁🍁🍁🍁 #داستان_شب قسمت شصت و پنجم کاسه اب دستم بود و قرآن توی سینی. هاشم داشت آخرین نگاهشو به لوله ها
قسمت شصت و ششم منطقه عملیاتی اهواز دنیاش فرق می‌کرد با پاوه. غربت اهواز و خونه های بودن سکنه شو و مردم آواره ایی که توی خیابون ها با کم ترین وسیله دنبال راه فراری به شهر های دیگه بودند جگر آدم و به آتیش می‌کشید. شهر روبه خالی شدن بود و به زودی طبق حرف و حدیث هایی که به سختی از زیر زبون حاجی کشیده بودم عملیاتی در راه بود. رحمان هم توی جمع ما اومده بود و همه دور هم شب ها زیارت عاشورا و شب زنده داری های عارفانه با معبود داشتیم. من به عنوان مسوول تخریب انتخاب شده بودم و دائم نگران این بودم که نتونم از پس این مسوولیت بر بیام. شب قبل عملیات به همراه بلدچی ها به سمت منطقه عملیاتی رفتیم. منطقه ایی که پر از مین بود و کار ما خنثی سازی مین ها بود. چاره ایی جز اینکه توی دل شب عملیات تخریب و شروع کنیم نبود. تا حوالی ساعت پنج صبح مشغول بودیم که خبر آوردند باید برگردیم عقب تا برای تدارکات شب عملیات آماده شیم. پشت ترک موتور رحمان نشسته بودم و با سرعت می‌روندم. به این فکر میکردم این یک هفته دور بودن از ماهگل چقدر با فضای جبهه برام آروم تر شده و انگار خدا دل هردوی ما رو قرص کرده. اما مطمعن بودم ته دل ماهگل همیشه نگرانی برای من خواهد بود. رسیدم به قرارگاه و یک راست به چادر فرماندهی رفتم. حاجی اسماعیل تنها توی چادر با یه حال خیلی عجیب نشسته بود. از سر و صورت حاجی غم چکه می‌کرد و این حال دلم و قلقلک میداد. +حاجی؟ برگشت به صورتم خیره شد و نتونست خودش و نگه داره و زد زیر گریه. +حاجی؟ چیشده؟ حاجی با توام؟ اما صورتشو با دستاش پوشونده بود و بلند گریه میکرد. این اولین باری بود که اینطوری و با این حال دیده بودمش مستاصل روبه روش زانو زدم و گفتم :سر جدت قسم بگو چیشده؟ سرشو آورد بالا و به گوشه چادر اشاره کرد که روی چیزی یک پتو کشیده بودند.بغضش و نتونست قورت بده و از جاش بلند شد و رفت سمت ورودی چادر و دستش و گذاشت روی صورتش و شانه هاش شروع به لرزیدن کردند. بی قرار از جام بلند شدم و به سمت اون جنازه رفتم. از پوتین هایی که زیر پتو بیرون زده بودند فهمیدم یه نفر شهید شده اما نمیدونستم کی هست. کنار پیکر نشستم و با لرزش دست به جسم بدون جانش روبه رو شدم. با یک صورت معصوم و بدون گناه یک چهره ایی که از اول هم مال دنیا و زمین نبود و نافه شو برای آسمون بریده بودند. پاهام سست شدند و به زمین برخورد کردم. قلبم به سرعت می‌کوبید و خون زیر پوستم بی حرکت شده بود. دنیا دور سرم میچرخید و تک تک خاطرات مون مرور شد. پیدا کردنش دم در خونه و دیدن حال و روزش که زخمی شده بود. کمک کردن بهش و شروع دوستی عمیق ما. تشویق کردن‌اش به انقلابی شدن منو و کشیدن من به خاک جبهه رحمان... رفیق و همدمی که بیشتر از سنش می‌فهمید و همیشه مرامش منو متعجب می‌کرد. رحمان رفته بود و من توی جای خالیش میسوختم. بغض سخت گلوم غرور مردانه مو ندید گرفت و سر باز کرد. و چادر ضجه هایی از من شنید که شاید تا حالا به خودش ندیده بود... ... @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب قسمت دوازدهم🌾 ⚜بهشتِ عمران ⚜ چشماش پر خنده شده بود ولی انگار جلوی باباش خجالت می‌کشید
⚜قسمت سیزدهم ⚜ بهشتِ عمران 🌾 شام توی فضایی سرشار از محبت خورده‌ شد. مزه اون دو پیازه سیب زمینی که شاید هیچ کدوم از اهالی این عمارت نپسندن و عارشون بشه بخورن، توی وجود من طعم عشق داشت و بس! ساعت حوالی 1شب و نشون میداد و باید کم کم میرفتم تا منو اینجا نبینین برای همین از عمو و عمران تشکر کردم و رفتم بیرون. عمو به عمران سپرد که منو تا جلوی عمارت همراهی کنه. کاش آقا بود و میدید غیرت یعنی این! از خونه زدیم بیرون و صدای خش خش پای عمران فضای عمارت و از سکوت درمی آورد. تا عمارت راهی نبود اما نمیدونم چرا دلم میخاست این مسیر کش پیدا کنه. برای همین الکی به بهانه اینکه چیزی توی کفشم رفته خم شدم تا شاید کمی وقت بخرم. عمران خم شد جلوی پامو و گفت :چیشده بیهیشته؟ پات کاری شد؟ از نگرانیش لذت بردم و گفتم :نه سنگ بود! سری تکون داد و مجبور شدم بلند شم. انگار این ایده ام زیاد جواب نداد. دنبال راه دیگه ایی بودم که خودش گفت :مهمونی آقا فکر کنم تموم بشو نیست! سری به نشونه ی تایید تکون دادم که گفت :میخای بریم بهشت؟ یاد بهشت افتادم! یه درخت کوچیک بید مجنون پشت عمارت بود که عمران اسم اونو بهشت گذاشته بود. همیشه قرار های ما واسه صحبت اونجا بود. با ذوق آره ایی گفتم و به طرف بهشت حرکت کردیم. فانوس های کوچیک رنگی دور باغ جلوه ی بهشت کوچیک و چند برابر کرده بود. روبه روش روی چمنا نشستیم و دو تایی توی سکوت ملایمی غرق شدیم. سکوت ادامه داشت که عمران شکستش و گفت :بابام میگه توی افغانستان یک دختر و پسر بودن به اسم ساره و محمد این دو تا معروف بودن به لیلی و مجنون بس که همو دوست داشتن اما بابای ساره موافق ازدواجشون نبوده چون محمد بچه یک چوپان بود و ساره باباش تاجر بوده این دو تا شب عروسی ساره میخان باهم فرار کنن که باباش میفهمه و جلوی ساره رو میگیره و از تعصب الکی میگن محمد و بکشن چون کار اونو دزدیدن ناموس میدونستن محمد بیچاره سر به نیست میشه و ساره هم دیوونه بعد برگشت و بهم نگاه کرد و گفت :میدونی بیهیشته، من خیلی وقته هرشب به این قصه فکر میکنم که فقط فرقش اینه که جای محمد و با خودم عوض می‌کنم و به جای ساره.. _اووووو، باز دختر دهاتی خودمون اینجاست برگشتیم سمت صدا که چهره یاسر و یه مردی که کمی از یاسر بزرگ تر دیده می‌شد و دیدیم معلوم بود یاسر بدجوری زیاده روی کرده که حرف زدنش دست خودش نبود. از جامون بلند شدیم که ياسر تلو خوران نزدیک من شد و با انگشت منو به همون مرد نشون داد و گفت :خودشه دکی، و الکی خندید و شروع کرد به دست زدن و بلند بلند میخوند :بادا بادا مبارک باد ااااا، ایشالا مبارک بادااا هم من هم عمران گیج بهشون نگاه میکردیم که اون مرد اومد جلو و گفت :بهشته تویی؟ همونطور خيره بهش نگاه کردم که لبخند آرومی زد و دستش و دراز کرد و گفت :من عمادم عمران توی یک لحظه دستش و زد روی دست عماد و گفت :فرمایش؟ عماد که جا خورده بود گفت :و شما؟ عمران :دلیلی نمیبینم بگم کیم فقط بار آخرت باشه از این غلطا میکنی نگران و دلواپس به عمران نگاه کردم که بهم گفت :برو خونه بیهیشته، شبت بخیر تا اینو گفت سریع از اونجا دور شدم و از دور دیدم که عماد داشت چیز هایی به عمران میگفت این عماد کی بود؟ چه اتفاقی داره می یوفته؟ .... @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب ⚜قسمت سیزدهم ⚜ بهشتِ عمران 🌾 شام توی فضایی سرشار از محبت خورده‌ شد. مزه اون دو پیازه س
⚜قسمت چهاردهم⚜ بهشتِ عمران 🌾 بی قرار توی باغ سرک میکشیدم که به محض دیدن عمران از اتفاق دیشب سوال کنم. صدای باز شدن در از فکر و خیال کشوندم بیرون. دوان دوان پله های روبه روی باغ و پایین اومدم و به سمت در دویدم. در باز شد و یاسر با همون مرد دیشبی که اسمش عماد بود توی در دیده شدند وسط باغ میخکوب شدم. نگاه عماد روی صورتم متوقف شد و بعد تبدیل به یک خنده ی ملایم شد. اونقدر هول کرده بودم که تنها کاری که به ذهنم رسید دویدن به سمت عمارت بود. در عمارت و با شدت باز کردم و از پله ها با سرعت بالا رفتم و به اتاقم پناه بردم پشت در نفس نفس زنان نشستم و دستمو روی قلبم که تند تند ضربان‌ گرفته بود گذاشتم. من به شدت از این بشر بدم ميومد. هیچ حس خوبی بهش نداشتم. احساس می‌کردم این آرامش حاکم‌ توی خونه، آرامش قبل طوفانه مضطرب پشت پنجره رفتم و پرده رو با احتیاط کنار زدم. عمران با عمو ایوب از باغ اومده بودند. از چهره عمران خستگی می‌بارید. کلونی در باغ و بست و به سمت عمارت اومد که متوجه حضور عماد توی باغ شد که در حال صحبت با یاسر بود. چند دقیقه ایی اونجا مشغول صحبت با یاسر شد و دست آخر به سمت خونه شون رفت. لحظه ی آخر که میخاست وارد خونه شه به سمت پنجره اتاق من خیره شد و نگاه مون با هم تلاقی کرد. ته چشماش یه غم عجیبی لونه کرده بود. که حال و روز منو بهم می‌ریخت. خیره بهش بودم که صدای در اتاقم بلند شد و از ترس پرده رو با شتاب رها کردم با صدای لرزونی گفتم :کیه؟ صدای بمی از اونطرف در بلند شد :عمادم، میتونم باهات حرف بزنم؟ عجب رویی داره این پسره! توی خونه ما چیکار میکنه؟ اصلا غیرت آقا کجا رفته که این یارو توی خونه ما جولان میده؟ تمام جسارت مو ریختم توی صدامو و گفتم :من با شما حرفی ندارم مزاحم نشید صدای خنده ی ملایمی از پشت در اومدو پشت بندش گفت :پس اونطور که یاسر میگفت همچین بی زبون هم نیستی، باز کن لطفا نمیخام اذیتت کنم، میخام باهات حرف بزنم نه مثه اینکه متوجه نمیشد. به سمت در رفتم و از پشت در گفتم :مثه اینکه حالیتون نمیشه؟ من باهاتون حرفی ندارم برید وگرنه مجبور میشم به آقام همه ی این اتفاقا رو بگم _کوچولو آقات میدونه! از تعجب شاخ درآوردم. +از همینجا بگید... _نمیشه که یه مسله هست به اسم ارتباط فیس تو فیس میدونی که چیه؟ +نه... _یعنی باید ارتباط تصویری برقرار کنم باهات از این جمله اش ترسم گرفت و دستپاچه گفتم :لازم نکرده... بفرما بیرون، یه بار دیگه در بزنی جیغ میزنم صدای خنده اش سکوت توی راه پله ها رو شکست و گفت :خیله خوب از همینجا صحبت میکنیم، اووممم بهم گفتن 17سالته، آره؟ +به شما مربوط نیست _ببین دختر جون من باهات دعوا که ندارم فقط یه سری چیزا رو باید قبل یه اتفاقی بدونم همین +چه اتفاقی؟ _اگه در و باز کنی میگم بهت.. با تعلل و حسی آمیخته از کنجکاوی در و باز کردم که دستش و از روی چهارچوب برداشت و با خنده گفتم :پس حس فضولی ت و باید برمی‌انگیختم نه؟ +چه اتفاقي؟ _میخای بریم توی باغ حرف بزنیم؟ +میگم چه اتفاقی؟ پشتش و بهم کرد و از پله ها پایین رفت و گفت :اگه میخای بدونی دنبالم بیا... از این همه پرو بودنش حالم بهم خورد ولی مجبور بودم برای همین دنبالش راه افتادم.. .... @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب ⚜قسمت هجدهم ⚜ بهشتِ عمران 🌾 دوباره سر و کله ی این یارو عماد توی باغ پیدا شده بود. مثله
⚜قسمت هفدهم⚜ بهشتِ عمران🌾 از صبح تا همین الان که چند دقیقه ایی به غروب نمونده توی اتاق خودمو حبس کردم. ذهنم آشفته بود و دچار سردرگمی شده بودم. صدای در اتاق منو از افکار پریشونم بیرون کشید آبا:بهشته؟ مادر؟ چرا نمیای بیرون؟ از صبح تا الان چیزی نخوردی که دلم نمیخواست هیچ کدومشونو ببینم. فکر می‌کردم لااقل آبا برام دل بسوزونه اما اونم همدست آقا و یاسر شده بود. صدایی از خودم در نیاوردم که دوباره زد به در و وقتی دید چیزی نمیگم گفت :مادر تو که از وضع من خبر داری، فکر کردی واسه من آسونه دختر دسته گلمو بدبخت کنم اونم واسه زندگی چند نفر دیگه؟ اما خوب مادر م.. حرفش و قطع کردم و نالیدم :مجبوری نه؟ پس من چی؟ من آدم نیستم؟ من اینجا از حییون هم کمتر حساب میشم، چه برسه به آدم؟ فکر کردی اون پسره که قراره منو بهش بدن خیلی سربراهه؟ یه الواته که دنبال منفعت و سود خودشه، شما اصن فکر منو نکردید، فکر بیچارگی های بعد منو نکردید، آبا ازدواج با اون یارو یعنی یه عمر سوختن و ساختن، یعنی از چاه دراومدن افتادن تو چاله، میفهمی آبا؟ من نمیخام عاقبتم بشه تو! صدایی از پشت در نیومد. فکر کنم زیاده روی کرده بودم اما واقعا دست خودم نبود. آبا دوباره از پشت در گفت :تو هرچی بگی حق داری، سرنوشت و بخت توام مثه منه مادر... سیاه! از جام اومدم بیرون و در و باز کردم و خیره تو چشاش گفتم :نه نیست! لااقل نمیزارم که بشه! من زن اون الوات نمیشم. اینو به همه ی اونایی که به مزاقشون خوش نمیاد بگو تا خواستم در و ببندم صدای آقا از توی راه پله پیچید آقا :از کی تا حالا توی این خونه روی حرف من حرف در می یاد؟ نفسم برید. این مرد وحشت من و زندگیم بود. آبا سریع خودشو و جم و جور کرد و کنار آقا وایستاد و گفت :چیزی نیست آقا شما برید استراحتتون و بکنید، بهشته هم میخاست بره بخوابه مگه نه؟ و ملتمس بهم خیره شد. شرمنده آبا اما از قدیم گفتن مرگ یه بار و شیون هم یه بار محکم لب زدم :نه! آقا لنگه ی آبروی پر پشتش و داد بالا و گفت :نه؟ +من زن اون عماد نمیشم! سکوتی رعب آور راهرو رو پر کرد. آبا رنگ رخسارش پریده بود و انگاری زندگی خودش و منو بر باد دیده میدید. برای همین تا خواست حرفی بزنه و مثلا اوضاع و درست کنه آقا دستش و به معنی ساکت باش آورد بالا و گفت :باشه، نشو! کسی زورت نکرده و پشتش و کرد و حرکت کرد باورم نمیشد به همین راحتی قبول کنه! اونقدر حرفش باورم شده بود که با چشمایی که از شادی توش اشک جمع شده بود خیره شدم به آبایی که داشت سکته می‌کرد اما خوشحالی کاذبم چندان طول نکشید که گفت :فقط...یه چیزایی و باس یادت بیارم و برگشت سمت منو و گفت :قلب مريض مادرت، هزینه های درمانش، از همه مهمتر بی خانمانی، و در نهایت بیرون رفتن از روستا، و خودت میدونی کسی که من از روستام بیرون بندازمش هیچ جایی جا و مکان بهش نمیدن، فراموش که نکردی من کیم؟ و پوزخندی زد و از پله ها پایین رفت نفسم بابت حرفاش بند اومده بود مثله اینکه همه چی واقعی تر از چیزی که فکر میکردم بود اونقدر واقعی و سریع که زمان هم جلوش کم آورده بود با درماندگی در اتاق و بستم و اشک های همیشگی مو جاری کردم... ... @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب ⚜قسمت نوزدهم ⚜ بهشتِ عمران 🌾 به دستور آقا مجبور بودم دور میز مسخره دورهمی شون با عماد
⚜قسمت بیستم ⚜ بهشتِ عمران 🌾 پنجره باز بود و بادی که توی درختا می‌پیچید پرده صورتی اتاق و تکون میداد. لیوان چاییم یخ کرده بود و میلی به تکون خوردن از روی تخت نداشتم. تیک تیک های ساعت روی ذهنم رژه می‌رفتند و دلم میخاست تا آخر عمر توی همین حالت بمونم! توی خیالات ترسناکم از آینده سیر میکردم که باد شدت گرفت و پنجره به شدت بازتر شد. هول کردم و نا خودآگاه از تخت پایین اومدم و پنجره رو بستم. هنوز از پنجره فاصله نگرفته بودم که سنگ ریزه ایی به شیشه اصابت کرد. کنجکاو به سمت پنجره رفتم و با ناباوری عمران و دیدم که پایین اتاقم منتظر من بود. سرمو از پنجره آوردم بیرون و گفتم :عمران؟ نگران بود که کسی ما رو با هم ببینه برای همین گفت :فردا هر طور شده به بهانه کمک به آبا واسه درو چینی باغ گندم بیا، کار واجب دارم باهات و به سرعت به سمت خونه شون دوید. دلم میخاست ببینم چی میخاد بهم بگه که باید برای دیدنش بهانه جور کنم. بدون اینکه لحظه ایی خواب به چشمم بیاد تا صبح توی اتاق راه رفتم و به فردا فکر کردم.. با هزار مکافات ابا رو به بهونه ی اینکه دلم توی این خونه پوسید راضی کردم که منو با خودش ببره گندم زار. آبا زودتر از من به خاطر پا دردش با وانت عمو ایوب رفته بود و من منتظر عمران بودم تا توی راه بتونم باهاش حرف بزنم. تا عمران برسه نصف راه و آروم آروم رفته بودم که یک ماشین مدل بالا جلوی پام نگه داشت و یک دختر فوق العاده شیک پوش ازش پیاده شد. بی تفاوت خواستم از کنارش رد شم که همون دختر گفت :بهشته حشمتی؟ این کی بود که منو می‌شناخت؟ برگشتم سمتش و گفتم :خودم هستم، شما؟ _میخام باهات حرف بزنم؟ +ولی من شما رو نمیشناسم، میشه بگید کی هستید؟ دستمو محکم گرفت و سمت خودش کشید. و به زور به سمت ماشینش برد دستمو با تقلا از دستش بیرون کشیدم و نفس زنان گفتم :تو کی هستی؟ با من چیکار داری؟ _میخام باهات حرف بزنم همین +اینطوری؟ علنا داری منو می زدی! خنده ی بلندی کرد و گفت :یه دختر دهاتی چه به درد من میخوره؟ سوار شو صحبت کنیم +هر کاری داری همینجا بگو دستی به موهای ریخته روی پیشونیش کشید و هوف بلندی کشید و گفت :من نه دزدم، نه آدم ربا، میخام درباره عماد حرف بزنم بات چشامو گرد کردم و گفتم :تو عماد و از کجا میشناسی؟ پوزخندی زد و گفت :با اجازه تون شوهرمه! از تعجب نزدیک بود چشام بزنه بیرون با تته پته گفتم :ولی... ولی اونکه _چیه؟ برات حرفای قشنگ قشنگ زده؟ چند خودتو فروختی بش؟ به چه قیمتی حاضر شدی زندگی منو خراب کنی ها؟ فکر میکردم دخترای روستا آفتاب مهتاب ندیده باشن ولی... +اینا چیه میگی خانم؟ من اصلا دلم نمیخاد با شوهر تو ازدواج کنم، این لقمه رو خود شوهرت و خانواده اش پیچیدن برای من _سوار شو حرف بزنیم +گفتم که... _میگم سوار شو... لطفا وقتی اصرار شو دیدم به ناچار دنبالش راه افتادم. در ماشین و باز کردم و کنارش نشستم. عجب ماشین با کلاسی! برگشت سمتم و گفت :خوب می‌شنوم؟ +چیو؟ _قضیه مسخره ازدواج و +ببین خانم من هیچ علاقه ایی به شوهر شما ندارم این ازدواج هم فقط برای سود و منفعت خانواده هاست، وگرنه منم دلم راضی نیست، حتی شوهر تم راضی نیست برگشت و به رو به رو خبره شده و با پوزخندی گفتم :از کجا حرفاتو باور کنم.. . @mojaradan