مختصرشعری.
اهل کاشانم. روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی✨
از جمله عکسایی که دیروز گرفتم:
چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را
در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو
بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را
″وحشی بافقی″
مختصرشعری.
دهمین کتاب ۱۴۰۵| بی زمستان.
این کتابو در حین خوندن داشتم گوش میدادم..
و فهمیدم که خیلی کار اشتباهی کردم، چون بی حد و اندازه معتاد همراهی صدای ضابطیان با خوندن کتاباش شدم...
قبلا نمیتونستم سفرنامه خوندن رو ترک کنم، حالا سفرنامه شنیدن در حین خوندنش رو...
و مثل هر سفرنامه ی دیگه ای آشنایی با فرهنگ و سنت کشور های دیگه رو برام به ارمغان آورد.🇹🇯🇬🇪🇦🇿
زیبایی این کتاب جناب ضابطیان هم منو که سر ذوق اورد و همین امروز شروع و تمومش کردم✨🥲