چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را
در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو
بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را
″وحشی بافقی″
مختصرشعری.
دهمین کتاب ۱۴۰۵| بی زمستان.
این کتابو در حین خوندن داشتم گوش میدادم..
و فهمیدم که خیلی کار اشتباهی کردم، چون بی حد و اندازه معتاد همراهی صدای ضابطیان با خوندن کتاباش شدم...
قبلا نمیتونستم سفرنامه خوندن رو ترک کنم، حالا سفرنامه شنیدن در حین خوندنش رو...
و مثل هر سفرنامه ی دیگه ای آشنایی با فرهنگ و سنت کشور های دیگه رو برام به ارمغان آورد.🇹🇯🇬🇪🇦🇿
زیبایی این کتاب جناب ضابطیان هم منو که سر ذوق اورد و همین امروز شروع و تمومش کردم✨🥲
«امان از این تاریخ که هر که از راه میرسد بلایی سر آن میآورد و حاصلش را تحویل نسلی میدهد که نه در شکل گیری آن نقش داشته، نه اعتقادی به آن دارد و نه علاقمند به ادامه آن است.»
″بی زمستان، منصور ضابطیان″
#قاچکتاب
«مهمترین دلیل خوشبختیتان این است که همدیگر را دارید.»
″بی زمستان، منصور ضابطیان″
#قاچکتاب
چند وقته توی دلم مونده بود و میخواستم به طور به خصوص از ممبر های قدیمیم تشکر کنم که با وجود بی نظمی های کانال هنوز قدم سر چشم من دارن
و وجودشون بسیار با ارزشه:))✨
ای خط و خال خوشت مایهٔ سودای ما
ای نفسی وصل تو، اصل تمنای ما
چونکه قدم مینهد شوق تو در ملک جان
صبر برون میجهد، از دل شیدای ما...
″عبید زاکانی″
مختصرشعری.
ای خط و خال خوشت مایهٔ سودای ما ای نفسی وصل تو، اصل تمنای ما چونکه قدم مینهد شوق تو در ملک جان صبر
اینم به افتخار ممبری که عاشق شعرای اینجاست و به من لطف داره✨:
هدایت شده از پلـیلیسـتمــن🎧
نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی
به خاطر داشت باید روزگارِ ناتوانی را
شنیدم ز دانا دگرگونه زین
چه دانیم راز جهان آفرین
نگه کن سرانجام خود را ببین
چو کاری بیابی ازین به گزین
به رنج اندر آری تنت را رواست
که خود رنج بردن به دانش سزاست
چو خواهی که یابی ز هر بد رها
سر اندر نیاری به دام بلا
نگه کن بدین گنبد تیزگرد
که درمان ازویست و زویست درد
نه گشت زمانه بفرسایدش
نه آن رنج و تیمار بگزایدش
نه از جنبش آرام گیرد همی
نه چون ما تباهی پذیرد همی
ازو دان فزونی ازو هم شمار
بد و نیک نزدیک او آشکار
″فردوسی″
«سالروز بزرگداشت
حکیم ابوالقاسم فردوسی»✨📚
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
بهدست خویشکردم اینچنین بیدستوپا خودرا
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
″وحشی بافقی″
#بخش_علایق