صبح اول هفته با چشمهای پف کرده، در را باز کرد. سرش زودتر از خودش وارد کلاس شد. یکهو همه بچهها با هم شروع به همخوانی کردند:«عللللی، علی» دیر آمده بود. بعد دو زنگ رسید. ولی نمیدانم چرا سنگین راه میرفت. انگار چند سال بزرگتر شده بود. هر چه خواستم وسط کلاس بپرسم کجا بودی؟ انگار حواسش جای دیگری بود.
صدای زنگ تفریح که بلند شد. به چشم بهم زدنی آرامش به کلاس برگشت. ماند تا عقب افتادگی کتابهایش را جبران کند. بهتر از این فرصتی پیدا نمیکردم. پرسیدم:«کجا بودی علی؟» برعکس دفعههای قبل خیلی جدی گفت: «رفته بودیم نماز جمعه»
او یک نماز جمعه گفت و ده تا نماز جمعه از کنارش سر ریز کرد. گفتم: «آقا رو دیدی» سرش را به نشانه تایید تکان داد. فهمیدم چرا اینقدر سنگین شده بود؟!
بچههای ما با دیدن ادمهایی با روح بزرگ زودتر از قبل روحشان قد میکشد. مثل علی و مثل خیلی از ادمهایی که توی نماز جمعه سیزده مهر شرکت کردند. علی بعد از آن انگار با دلی قرص، پایش را به زمین میکوبد.
✍ #کوثرـشریفنسب
🆔 محفل نویسندگان منادی
https://eitaa.com/joinchat/2328953113C3e644bfcef