دیدم رسیدنم به تو هی سخت میشود. در گیر و دارِ نرسیدنت؛ شاعرت شدم.
میخواهم برای شما بنویسم.
از محبتِ عمیقی که از شما در جانِ رنجورم رشد یافته و مانند برگی، سبز و بزرگ شده است. حالا من انسانی نحیف اما عاشقام. عاشقِ مسیرِ بیانتهایی که شما روزگاری در آن قدم گذاشته و انتخابش کردهاید. من عاشقم. عاشقِ شما و راهتان و فکرتان و کسانی که دوستشان داشته اید. شاید این محبت، بزرگترین افتخارِ من در این جهان باشد. هرکجا که رفتم، به هر آدمی که رسیدم خودم را مُحبِ شما معرفی کردم. زیرا که وجودِ من سرشار از یادِ شماست. و یادِ شما حیاتیتر از هر نیاز دیگری، نفس کشیدن را برای من راحت میکند.
برای معشوق دردآور تر از فاصله هیچ چیزی نیست. اگر حیران و سرگردان و مدهوش، به هر سوی قدم میگذارم و نمیدانم تکلیف زندگانیام چیست؛ همهاش برای خاطر آن است که از شما دورم. و این سخت ترین امتحان خداوند از انسان لطیفی چون من است.
حقیقت آن است که اگر محبت شما را در دل نداشتم، این روزها حیاتِ دنیایی ام تا به این اندازه لذتبخش نمیشد.
حالا اگر زندهام و نفس میکشم، به امید آن است که روزگاری زیر سایهی پر مهر شما و در جوارِتان سکونت یابم. تا لااقل هفتههایم با زیارتِ شما به سرآید... من با صبر و لبخند این فاصله را به جان میخرم. به امید همان روزی که این دوری به سر آید و برای همیشه در آغوش شما بمانم .
#طلبهیجوانِحزباللهی
#دلنوشته
M.G