بچین پرهای من را. به زمین خشک بدوزشان. با نخهایی از جنس سیم خاردار و نگاهی ترحمآمیز. نفرتت را به من ارزانی کن. میتوانی خونابهام را بو بکشی؟ تو حتی آفتاب را منعکس میکنی. بدنت سرد است. میتوانی بد باشی؟ میتوانی خشمگین باشی؟ نه. تو فقط پرهایم را به روحت میدوزی. آنها را منگنه میکنی به ملاجت. فکر میکنی روحت آنجاست؟ نه. هیچجا نیست. تو روحی نداری.
تنها رنج همانند کابوسیست که یک پرنده از قطع شدن بالهایش میبیند و یک ماهی با از دست دادن پولکهایش، وحشت از دست دادن واجبی که مقدر شده ولی ناگهان از دست میرود. ولی من به تو ایمان دارم، مرا از باتلاق خودپرستی بیرون میکشی و انسانیت را در گوشم زمزمه میکنی، و مگر عشق جز کمال رساندن دیگریست؟
پیش از فراموشی.
تنها رنج همانند کابوسیست که یک پرنده از قطع شدن بالهایش میبیند و یک ماهی با از دست دادن پولکهایش
تو پیش از آنکه نامی از یاد برود، در حاشیهٔ هر چیز ایستادهای؛ در لبهٔ فنجانی که سرد شده، در جای خالی دستی بر پشتی صندلی، در سکوت کوتاهی که میان دو جمله مینشیند و سنگینتر از هر فریادی است. مگر نه اینکه فراموشی هم نوعی نگهداشتن است، اما با دستهایی بسته و چشمانی که به جای دیدن، تنها رد نور را بر دیوار میشناسند؟ و چه بسیار چیزها که پیش از آنکه از یاد بروند، باید یک بار بهروشنی گفته میشدند، یک بار در برابر پنجره ایستاده بودند، یک بار در گوش کسی که شاید فردا نباشد،خوانده میشدند. پس پیش از آن سکوت آخر، بگذار آنچه گذشت نه بهصورت خاطرهای محو، بلکه چون نقش انگشتی بر شیشهٔ بخارگرفته بماند : )