پیش از فراموشی.
تنها رنج همانند کابوسیست که یک پرنده از قطع شدن بالهایش میبیند و یک ماهی با از دست دادن پولکهایش
تو پیش از آنکه نامی از یاد برود، در حاشیهٔ هر چیز ایستادهای؛ در لبهٔ فنجانی که سرد شده، در جای خالی دستی بر پشتی صندلی، در سکوت کوتاهی که میان دو جمله مینشیند و سنگینتر از هر فریادی است. مگر نه اینکه فراموشی هم نوعی نگهداشتن است، اما با دستهایی بسته و چشمانی که به جای دیدن، تنها رد نور را بر دیوار میشناسند؟ و چه بسیار چیزها که پیش از آنکه از یاد بروند، باید یک بار بهروشنی گفته میشدند، یک بار در برابر پنجره ایستاده بودند، یک بار در گوش کسی که شاید فردا نباشد،خوانده میشدند. پس پیش از آن سکوت آخر، بگذار آنچه گذشت نه بهصورت خاطرهای محو، بلکه چون نقش انگشتی بر شیشهٔ بخارگرفته بماند : )