نمیدونم باید چه درخواستی بکنم
نمیدونم باید چه دعایی به دستم ببندم
حتی نمیدونم چجوری باهات حرف بزنم
نمیدونم چیکار کنم
خودت میدونی.
من اینجا خیلی درد میکشم.
امشب میتونم دنیای اطرافم رو احساس کنم.
سرمای باد دمدمی مزاج شب های بهار،
تاریکی بلاتکلیف آسمان
امیدی که توی چراغ های خونه های کنار خیابونه، امیدی که توی ذهن های پوشیده شده با کلاه های بافتنی عجیب پنهان شده.
زعفران ملیح در آغوش گرفته شده بستنی،
نمیدونم چه برداشتی داشته باشم، اما همه چی واقعی و ملموس به نظر میرسه، حتی ستاره هایی که در دل ابرها، که قبلا فکر میکردم خاکسترهای ابهام منن غرق شدن.
زیباست.
همین لحظه، همین جا، زیباست.
امشب دوباره توی یکی از صحنه های جنگ افکار متناقضم بودم
And now "I'm a soldier returning half her weight."
این لجاجت بچگانه داره دیوونم میکنه،
حس کودکی رو دارم که پاشو محکم به زمین میکوبه با اینکه میدونه کار درست چیه و بابا چی گفته.
ای کاش، ای کاش فقط ذره ای از این خشم با نوشتن برطرف میشد.
نمیتونم رامش کنم، کاری هم نمیتونم بکنم. فقط میشینم و میسوزم و میسوزم. اینبار حتی اشک های توی دستم برای خاموش کردن شعله ها کافی نیستن.
They just nourish this insatiable furnace.