امشب دوباره توی یکی از صحنه های جنگ افکار متناقضم بودم
And now "I'm a soldier returning half her weight."
این لجاجت بچگانه داره دیوونم میکنه،
حس کودکی رو دارم که پاشو محکم به زمین میکوبه با اینکه میدونه کار درست چیه و بابا چی گفته.
ای کاش، ای کاش فقط ذره ای از این خشم با نوشتن برطرف میشد.
نمیتونم رامش کنم، کاری هم نمیتونم بکنم. فقط میشینم و میسوزم و میسوزم. اینبار حتی اشک های توی دستم برای خاموش کردن شعله ها کافی نیستن.
They just nourish this insatiable furnace.
روزای نفرت انگیز و تاریکی رو میگذرونم
خدای من،
Just a moment of light please
I beg you