این لجاجت بچگانه داره دیوونم میکنه،
حس کودکی رو دارم که پاشو محکم به زمین میکوبه با اینکه میدونه کار درست چیه و بابا چی گفته.
ای کاش، ای کاش فقط ذره ای از این خشم با نوشتن برطرف میشد.
نمیتونم رامش کنم، کاری هم نمیتونم بکنم. فقط میشینم و میسوزم و میسوزم. اینبار حتی اشک های توی دستم برای خاموش کردن شعله ها کافی نیستن.
They just nourish this insatiable furnace.
روزای نفرت انگیز و تاریکی رو میگذرونم
خدای من،
Just a moment of light please
I beg you
در مرز جنونم، پروانه های وجودم آتش گرفته و خود را به شیشه های دل میکوبند.
عزیزانم، اگر میتوانستم شعله ها را خاموش کرده، آزادتان میکردم.
دستانم بسته است. تاب حرارت را ندارم. به من بگو، توانی سرزنشم کنی؟
سردی چشمان پدر را دوست می داشتم تا آنکه دانستم زندگی گرماست.
آه خیال باطل، کس مرا تفاوت گرمای محبت و شعله رنج نگفت، من هم سرد و ساده، به دام درخشش فریبنده زبانه های آتش افتادم و همان شد که میبینی.
در سرم فریاد هاست. آنقدر بلند که نمیشنوم.
در انگشتانم خشکی زمستان است و توان نوازش ندارد.
در موج خم ابروانم غم سوار است و خشم از ساحل پلک های غرق خون جنون نظاره میکند.
لبانم در حرکت اند و خانه در سکوت.
باز فراموش کردم کلمات را.
نه، دنیا را فراموش کردم.
مگر صدایم نزدی؟