شخصی که خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم و نمیشناختمش، به ناگهانی ترین حالت ممکن ازم پرسید "برای چی زندگی میکنی؟؟"
هم دلیلی وجود نداره هم دلایل خیلی زیادی وجود دارن
زیادی گُنگ و بغرنجه
من برای چی زندگی میکنم؟
سردرگمی مطلقی که با دیوونگی عجین بشه، نتیجه ای بجز خمیر ِ وجود ِ این جانب مونلایت نخواهد داشت، بیا چاشنی خنده و رقص نیمه شبم بهش اضافه کنیم
هی هی، این خیلی آشنا به نظر میاد، نه؟
_هنوزم میخوای برقصی؟ هنوزم؟
+ هِی چی باعث شد فکر کنی من ممکنه زیر حرفم بزنم؟؟ تا آخرش میخوام برقصم
تا اونجا که میشه بعد تلو تلو خوردن از هیجان روی چمنا دراز کشید و چشما رو بست.
از آخرین بار، خیلی گذشته
ولی هر لحظه در حال تکراره، هر لحظه بیشتر تلالو صدای ِ شناور تو گوشام جولون میدن
و بیخیال
این آخرین باری که ازش خیلی گذشته حدود 7 دقیقه دیگه تموم میشه و دیگه نیازی به تکرار نیس فقط نیاز به بودنه
میبینی از چه راه دوری اومدم؟؟
من آسمونارو شنا کردم به ازای همه روزایی که به همون آسمون خیره شدم این دفعه نگاه نکردم، من لمس کردم
مثل نابینایی که با سُر دادن دست روی صورت و لمسش میخواد تشخیص بده
و همه چیز غریبه است تا وقتی که خط لبخندو تشخیص بده و دستا با سرعت جناب بولت از خط لبخند به سمت چشم ها شیرجه برن و بگن آخ
آخ، آخ که همینه
هفت دقیقه، هفت دقیقه، هفت دقیقه
صبر کن، شیش دقیقه شد؟
-7 دقیقه به لمس | 18 آوریل ِ من
صدای اد شیرنو زیاد میکنم و همینطور که سعی میکنم به این منظره موقتی سر و سامون بدم به ساعت نگاه میکنم و میخندم، دیدی تموم شد؟؟
بعدش خودمو پرت میکنم رو تخت، هنوز صدای بلندگو های دیشب تو گوشم میپیچه و نفسامو حس میکنم و زندم
به نظر میاد که دوباره همه چیز رو رواله
البته اگه سفر ِ کنسل شده رو ندید بگیریم.
اد شیرن هنوز داره از تجربه ترجیح کلابش به بار میگه و من اینجا زیر آفتاب لم دادم و میخوام چشمامو ببندم، ببندم و بزارم آفتاب بغلم کنه
راستی، مجبور نمیشم سلام کنم نه؟؟
"مونلایت-
آرامش شب یادم رفته بود:)))))))))))))))))))))
آرامش خیره شدن به ستاره ها و با دست آسمونو تغییر شکل دادن
طبیعتا باید هاتچاکلت هم کنارم میبود تا آرامش تثبیت میشد، ولی کی گفته با آبانار نمیشه مست کرد؟؟ و کی گفته مست کردن آرامش نمیاره؟؟
از خوشی پاتیل شدن خود ِ آرامشه و برای مونلایت معمولا آرامشی از جنس هیجان:))))))))))))
از جنس بیرون گذاشتن قدم ها از یه هتل تو دونگاتر
لمس کردن ماه با چشم درست وقتی رو پله های ورودی هتل کوچیک ِ "دونگاتر" که قراره "یه شهر کوچیک ِ لعنتی ِ وحشتناک تو قرن بیستم باشه" ولی حتی رزالی هم نمیتونه آرامش شبشو منکر بشه
شهری که باید گاو چرون داشته باشه و صدای دوئل توش بپیچه ولی الان فقط آرامش شب ازش مونده.
چون متعلق به یه قرن پیشه، منم میتونم بیام، نه؟؟