تا حالا تولد کسیو باهاش تو یه شرکت کوچیک نسبتا سرد جشن گرفتید؟ اینطوریه که باید مواظب باشید خیلی سر و صدا نکنید و بلند بلند نخندید البته اگه نصف شب باشه، البته که من اصل دومو با توجه به اینکه وقتی درو باز کرد و با تعجب زل زد تو چشامون رعایت نکردم
جمع کوچیک 5 نفره ولی دوسداشتنی دیشب باعث میشه دلم از این تولدای عجیب غریب نصف شب توی شرکت بخواد، تولد خودم نبود ولی آخرش اینطوری بودم که
قطعا دیدن لبخند خسته کسی که تا دیروقت داره کار میکنه باعث میشه اینکه تا ساعت 3 بخاطرش بیدار موندین درحالی که فرداش خیلی درگیرین کلا محو بشه:)))
شکوفه، خود را به نسیم سپرد تا به دیدار ماه برود. اما از سوزش آتش عشق پرپر شد. شکوفه، خود را پیشکش ماه کرد تا درخشان تر بتابد و شب های ظلمانی زمین را با پاره های نورش، نور باران کند.
_سال نو مبارک پاره جگر ماه💙_
"مونلایت-
شکوفه، خود را به نسیم سپرد تا به دیدار ماه برود. اما از سوزش آتش عشق پرپر شد. شکوفه، خود را پیشکش ما
معصومه قشنگم:)))))))
میدونم برمیگردی، درواقع باید
"مونلایت-
باله اینطوریه که باید به قدری سرسخت باشی که بتونی کل وزن بدنتو روی نوک دو انگشت پا تحمل کنی، در عین سرسختی باید از عمق وجود احساسات و ظرافت به خرج بدی تا حرکات و حس توشون رو منتقل کنی...
باله متناقضه، تشکیل شده از تناقض سرسختی و ظرافت
ماهم متناقضیم، تشکیل شده از تناقض درد و لذت، سختی و لبخند
تناقض بد نیست، تناقض سرشته، تناقض خَمیره، تناقض وجوده
ما اینجا نیستیم که یه جور و یه شکل و همیشه هم عقیده باشیم
حتی تو ارتباط با خودم، ممکنه با خودم تناقض داشته باشم و این کاملا عادیه
انسان، انسانِ تناقضه
و منی که دارم این تناقض پاتیل کننده رو از سطح سفید و صاف و نازک پوست حس میکنم تا عمق استخون محکم و ناشکن
منی که لمسش میکنم
منی که جاری میشم
منی که دستامو میفشارم
منی که بلندش میکنم
این من...
منی که دیگه توی کلمات و توصیفات جا نمیشه
ولی این من، منه
غیر از اینه؟
امروز با آدمی صحبت کردم که مجبور شده بود بخاطر شرایط از آرزوهاش دست بکشه
خیلی درد آور بود
میخندید ولی اون حس حسرتی که تو صداش بود داد میزد که که این حسرت جبران نا پذیره
از برنامه هام میگفتم و اون از گذشته اش...
از اینکه چقدر رویاها و برنامه های مشابه به من داشته و الان به هیچکدوم نرسیده
میگفت که چقدر دلش میخواد برگرده به جایی که من الان هستم، از شرایط سخت گذشتش میگفت و منم سعی میکردم در وقارمندانه ترین حالت ممکن سر تکون بدم و بگم بله بله میفهمم، درست میفرمایید
فکر که میکنم میبینم به این آدما زیاد برخوردم، سعی کردم خودمو جاشون بزارم و تو ۳٠ سال آینده تصور کنم...
بهم گفت امیدوارم به برنامه ای که برای زندگیت داری برسی، ولی آمادگی داشته باش چون آینده غیرقابل پیش بینیه و با تصورت ازش زمین تا آسمون فرق داره
طبق معمول لبخند زدم، ولی چیزی نگفتم.
اون از کجا میخواست بدونه که خیلی وقته دارم آمادگیشو به دست میارم و خودمو آماده زندگی ای که مسئولیتش با منه میکنم؟
الان به غرور و تعصب تموم شده تو دستم خیره شدم و ذهنم درگیره، دارسی و الیزابت،
غرور و تعصب
دارسی و نگاه های زیرچشمی مغرورانه اما ملتمسانه
دارسی ای که از دلبستگی میترسید، و دارسی ای که در اوج غرور خودشو ملزم به توضیح دادن و متقاعد کردن میدونست
چرا؟
اوه این کاملا مشخصه، چون دارسی محبوس بود
محبوس احساساتش، محبوس الیزابت
و الیزابت...
لیزی ای که از دارسی متنفر بود، لیزی ای که مردد بود، لیزی که با خودش کلنجار میرفت
لیزی ای که یه روز علاقهمند به دارسی بود یه روز متنفر ازش و یه روز بیحس بهش
بعضی مواقع دارسی رو بی دلیل میپذیرفت درحالی که درونش نمیخواست، درون دارسی لیزی رو میخواست ولی غرورش نمیخواست
بحث میکردن، همدیگه رو تحقیر میکردن، قضاوت میکردن، تنفر میورزیدن
و نهایتا هردو اونها متقابلا محبوس همدیگه بودن
یه جایی دارسی یا همون غرور میگه "بسیار تلاش کردم تا احساساتم را تغییر بدهم ولی موفقیتی حاصل نشد، هرگز چنین اتفاقی نمیافتد، نمیتوانم احساساتم را کنترل کنم"
و لیزی؟ اوه اون فقط از اینکه تحسین شده بود لذت میبرد، احساسات خوشحالی و تنفر و پوزخندش باهم ترکیب شده بودن
از اینا که بگذریم لیزی در نهایت به دارسی علاقه مند میشه، اما اون دلخسته دارسی نمیشه اون فقط تنفرو کنار میزاره و با دارسی کنار میاد
اون هیچوقت دلخسته دارسی نمیشه
و نهایتا غرور زانو زده جلوی تعصب ناچیز به نظر میاد، میدونی چرا؟
چون تو محبوس حقیقی ای جناب دارسی
چون تو کسی هستی که نمیتونه احساساتشو تغییر بده
تو پذیرفتی پس باید پوزخند ببینی
چون تو گیر کردی جناب دارسی، بله جناب دارسی ِ گیر کرده، بله جناب دارسی.