- شما چیزی که خدا ازت خواسته بود رو انجام دادی؟
[برای خودت گفته بودا؛ او که بینیازه.]
مُراسلات
صحنهٔ اول.
پیام داده بود: «برای ماجرای .... برنامه داریم، عربیش با تو باشه؟». منِ بچه دبیرستانی؟ منِ فراری از دوربین و تصویر؟ حالا چرا عربی؟ و الکی باد کردن که: بهسلامتی مدرک زبان انگلیسی دارمها، عربی واسه چی؟ خب حالا چی جواب مدیر بدم؟
صحنهٔ دوم.
محکمتر! لحنت عالیه. ولی با شدّت و تحکّم بیشتر. فکر کن صهیونیستهای نامرد جلوتن. سید حسن نصرالله رو مقابل چشمت بیار. میبینی چطور صحبت میکنه و انگشت اشارهشو بالا میاره رو به دوربین؟ سیدحسن باش!
صحنهٔ سوم.
«شما اصالتاً عرب هستید؟» و خندهی من و بچهها از تصور معلمها و بقیه. ادا درآوردنهای بُشری از «اوروبا و أمريكا». خودم که حتی یکبار هم کلیپ رو کامل ندیدم. هرکی هم ازم خواست، گفتم ندارمش. هربار دیگه هم ازم خواستند که اون تکّه رو اجرا کنم، یا نپذیرفتم و یا با کراهت. از خدا که نهپنهان، از شما چهپنهان آقای نصرالله؟ بعد از خبر شهادت، دیگه چطور تصویرت رو میآوردم در نظر و لحنت رو میگرفتم؟ اگرچه که لهجهت رو گرفتم و گاهی از لبنانی شدن لهجهی عربی ناقصم، لبخندی میزنم که: این دست خودم نیست. اصلاً اینطور دوست دارم.
روی پرده.
اسم و رسمش موند روی من. که مسیرم کج بشه به اینطرف. که از نخواستن، برسم به اشتیاق. و از سالها قبل، قبل از این که بخوام فکر کنم عربی رو تا کجا ادامه بدم، تمرینات گوشهی اتاقم تکرار جملههای تو باشه آقای شهید سیدحسن نصرالله.
روزی میاد که به قول "میم"، زبان اول دنیا عربیـه و اونوقت خوش به حال من اگر لایق بشم. که پشت سر شما، پشت سر آقای شهیدِ خطبههای جمعهی نصر، با لحنی که رنگ و بوی تقلید از سیدحسن گرفته، در لشکر صاحبالزمانیم. انشاءالله.
پ.ن¹: ایّام شهادت رهبر مقاومت، سیدحسن نصرالله اعلیاللهمقامه.
پ.ن²: نه حالا اونطوری. زیادی خودمو بالا گرفتم. قصّه بود.
پ.ن³: و ترم جدید.
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام_رهبر_معظّم_انقلاب_به_مناسبت_هفته_دفاع_مقدس_و_سالگرد_شهادت_شهید.pdf
حجم:
176.5K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله
🔗 rahbar.ir/speech?cid=2088
💻 Rahbar.ir
مُراسلات
یکم.
دانشگاه محل عبرته؛ [بله به جز زندان] یا لااقل برای من. هر سالی که گذشته، و اینبار با بیش از یک سال فاصله، وقتی برگشتم تغییرات توجهم رو خیلی جلب کرده. تغییرات دانشگاه، بچهها، تیپ و قیافهی بچهها که سال به سال عوض شده و خدا رحم کنه، این که ظاهر غیررسمی امثال من نسبت به جَو غالب [که به نظرم تاحدودی جَوگیرانه هم هست] یکدرصد به حساب میاد، و این که با ورود به دانشگاه انگار وارد محیط اداری میشی و نمیشه دانشجو رو از یه استاد جوان، تشخیص داد، همین که باید از طبقهی اداری گذشت و به کلاسها رسید و من این قسمت رو با سرعت نور و چشمِ دلِ بسته طی میکنم، باعث شده بارها، شاید هر روز، با خودم مرور کنم که: آیا ارزشش رو داشت؟ مثل پخش شدن تکهفیلمی از زاویهی نگاهم روی صندلی کلاس یازدهم، در ردیف سمت چپ که جلوی کلاس، خانم "الفِ" اقتصاد رو میبینه که از "هزینهی فرصت" حرف میزنه. این که با هر انتخاب، چیزی رو به دست میاری اما چیزی رو هم از دست میدی. و به گمانم انتخاب درست انتخابیه که چیزی که به دست میاری، ارزش از دست دادن هزینهی فرصت رو داشته باشه. و جواب برای من روشنه. روشنتر و درخشندهتر از مهتابِ شب چهارده وقتی در آستانهی درِ خونه، بعد از خستگی روز اول ترم جدید مشاهده کردم.
پ.ن: به انضمام نه نگفتن به تعارفزدنهای مسئولین فرهنگی دانشگاه.
دویّم.
«حانیه» خواندنم حاصل متروپیماییِ دانشگاه_خانه در سه روز اول ترم جدید بود و پایان روضهگونهی آن، برای شلوغی مترو حقاً که مناسب نبود؛ درواقع مترو برای آن پایانِ محترم. ابتدای کتاب، داستانوار شروع میشه و به قصّهای تاریخی با نگاهی روان و روشن منتهی میشه که باید در کنج خلوت اتاق تاریکی شبهنگام، زیر نور زردرنگ چراغ مطالعه خونده شه. وقتی که قطرههای باران به آبچک میخوره و سوز سرمای مدینه از لحظههای شبقدرگونهی دههی فاطمیه به استخوان کلمات میرسه، قطرهقطره اشک، غصه، خشم و فکر شه..
سیّم.
ایّام فاطمیه نزدیکه. با همان تصویرسازی بند پیشین، بخونیدش. پیشنهاد میکنم.
آخِر.
«بِهخوان»باز نیستم. آشناییم هم باهاش به توصیهی بچههای اتاق ۱۳۲ در دماوند بود. الان هم فقط گهگاهی سرَکی توش میکشم. و برای تفکیک، شاید بیشتر از کتابها اونجا بنویسم و اینجا کمتر. به این نشانی: https://behkhaan.ir/profile/rh_sh?inviteCode=Fi65SKNeIMCZ
#مکتوبات
من نمیتونم مینیمالیستِ سفید خاکستری خنثی باشم و با شاخصههای این سبکیِ مُد انگار سازگاری ندارم. خوشبختانه یا متأسفانه ذهنم هنوز طرح قالی دستباف قرمزرنگ قدیمیمون با پشتیهای لوزیطرح قرمزرنگ که اطراف سالن پذیرایی و زیر طاقچهی منقّش به گچبری قرار داشت رو فراموش نکرده. هنوز لعاب کاشیکاریها به نظرم جذابترند از سرامیکهای بیرنگ و یخ. وقتی میخوام غذا بخورم باید که چهارزانو سر سفره بشینم و روی صندلیهای پایهبلند پشت اُپن، غذا از گلوم پایین نمیره. با تموم زیبایی و پاکی رنگ سفید و ارادتم بهش برای لباس احرامی که هنوز نچشیدم و کفَنی که نپوشیدم، هنوز به نظرم رز قرمز یا گل آفتابگردون شادابتر و روحنوازتره. هنوز نتونستهم تنهایی و بیدعوت خودم رو کافهنشین کنم و لته و اسپرسو و آمریکانو رو از هم تشخیص نمیدم و هنوز هم چایی که بابا به عنوان یه چایخور حرفهای بهم تعارف میزنه که "بیا بخور مهمون من" با طبعم سازگارتره. نماز خوندن و خستگی در کردن توی مساجد سنّتی قدیمی از مساجد تازهساز شبهکاخ پر زرق و برق حالم رو بهتر میکنه. به نظرم که خونهی حیاطدار و سالنهای تو در توی خونهی مادرجون، صفای بیشتری نسبت به این آپارتمانهای پا در هوا داشت. حتی قلباً با ایدهی "خونهی وسطحیاط" داداش شدیداً موافقم اگرچه به زبون نیارم. بنده باغچهی پرتقال و ازگیل و بوتهی یاس و نخلستون، کوچه پس کوچههای باریک و نمای کاهگلی رو بیشتر مال خودمون میدونم تا هیولاهای سنگیِ کرمی_سفید با گیاههای آپارتمانی.
تحت تأثیر قرار گرفتنِ نه فرهنگ ما، که روحیه و سلیقهی ما در این چند مورد خلاصه نمیشه و جدیتر از این حرفها در سبک فکری و سبک زندگی ما ریشه دوونده؛ نه منحصر در ظواهر (که از کوزه همان برون تراود...). و حرف من چند کار سادهی روزمره و یا بحث سلیقهی شخصی نیست.
نمیدونم، شاید من اهل این عصر و این شهر نیستم. و البته این پُز نیست. صرفاً بیان دردمندانهی سبک زندگی اصیلیه که به فراموشی رفته و بازتعریفش در اِلمان و نماد و شعار و ادا خلاصه شده. نهایت بازگشت بهش، چهارتا برچسب پشت گوشی و روی آینهی موتوره که معمولاً اونم هدفی جز ادا و اطوار رو دنبال نمیکنه.
البته که، «به نظر من!».
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_سیوسومین_اجلاس_سراسری_نماز.pdf
حجم:
539.6K
📖 متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی به سیوسومین اجلاس سراسری نماز | ۹/مهر/۱۴۰۵
🔗 rahbar.ir/speech?cid=2108
💻 Rahbar.ir
مُراسلات
یه بار نشه، بار دوّم که میشه؟ دوّمی نشد، سوّمی که میشه؟ به هر حال وقتی تو باشی که بالاخره میشه؟ م
عشقها داماند و دلها صید و گیسوها کمند
بگذر و بگذار، دل بر هرچه میبینی مبند
شادمانی خود غم دنیاست پس بیاعتنا
مثل گل در محفل غمها و شادیها بخند
با به دست آوردن و از دست دادن خو بگیر
رودها هر لحظه میآیند و هر آن میروند
گر ز خاک آرزو چون کوه دامن برکشی
هیچگاه از صحبت طوفان نمیبینی گزند
آسمانی شو که از یک خاک سر بر میکنند
بیدهای سربهزیر و سروهای سربلند
گفت: ما با شوق دلکندن ز دنیا دلخوشیم
گفتمش: هرکس به دنیا بست دل دیگر نکند
- فاضل نظری
*پ.ن: دیدی گفتم میشه؟
الحمدلله.
اعتراضات دانشآموزی توی فرانسه بالا گرفته؛ پلیس دست به بازداشت دانشآموزان، دقت کنید! بازداشتِ دانشآموزان زده و جمعیت معترضین همچنان رو به افزایشه. خب، اخبارش چقدر منتشر شده؟ فیلمهاش چقدر پخش شده؟ تیتر سیاه کدوم خبرگزاریها شده و واویلای کدوم رسانهها و بلاگرهای فرانسوی و خارجی بلند شده؟ شما رو با این سؤالات و همون فکرهایی که در سرِتون چرخ میخوره تنها میذارم.
[اگر با قشر ناآگاه، به خصوص نوجوان در ارتباطید این وقایع عینی رو به همین سادگی براشون روایت کنید. اثر میکنه. کمکم.]