eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی .
مشاهده در ایتا
دانلود
مراسلات
*
/ ماه‌نامه شد یک ماه... و من حرفی برای یک ماه دوری ندارم. یعنی دارم اما قادر به بیان همه‌اش نیستم. مگر می‌شود حرفی نداشته باشم وقتی سی روز است عزیزترین عزیزمان را نه دیده‌ایم و نه صدایش را... و مگر می‌شود شما ندیده باشی سی روز و شب روزه‌داری و شب‌زنده‌داری مردمت را. اصلا گمانم خبری نیست مگر این. من از چه بگویم که ندانی؟ آقا دیدی بزرگ شدیم؟ «دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد...» ما بچه‌های عزیزت، ما مردمی که شور بزرگ شدنمان را می‌زدی، که دعواها را کنار بگذارید، بیایید بالاتر، نظم نوین جهانی را ببینید و خودتان را باور کنید، محکم بایستید، قلّه را نگاه کنید، ناامیدی و خستگی ممنوع، هرکس هرجا هست کارش را خوب انجام بدهد، دشمن را ناامید کنید، مذاکره با دشمن ابلهانه است، انّ معی ربّی! ما حالا یک کتابخانه حرف و توصیه از یک بنده‌ی برگزیده و مخلص خدا، عارف الهی، عابد زاهد، حکیم بصیر متأله، فقیه اندیشمند، فیلسوف، مدیر، ره‌بر، راه‌نما و قائد، مجاهد آگاه، و پدر دل‌سوز و مهربان امّت با صفاتی عظیم بیش از این‌ها داریم. این‌ها را که می‌گویم دلم می‌سوزد. به حال خودم دلم می‌سوزد که غافل بودم. که می‌توانستم غرق در شما و اندیشه‌ی شما بشوم و متعالی بشوم. که قَدرت را بدانم و بتوانم حرف‌های بدیع و بی‌بدیلت را برای همه بگویم تا آن کسی که نمی‌شناسدت هم، شیفته‌ات بشود. اگر آن دخترک فریب بدگویی‌های پشت سرت را خورده، مقصر من همکلاسی‌اش هستم که نتوانستم از شما دفاع کنم. که دفاع از شما یعنی دفاع از اسلام. از خودم دلگیرم که در شما ذوب نشدم. که خواسته‌های دلت را اجابت نکردم. که کاری نکردم که لبخند روی لب‌هایت بشود. دلم می‌سوزد و حالا باید دست روی زانو بگذارم و یاعلی بگویم. که شما هنوز هستی و چشم‌هایت نگران ما. نگران یعنی درحال نگریستن. و الّا که شما هیچ‌وقت نگران به معنای مضطرب نبودی. شما بزرگ بودی. صاحب آرام‌ترین و بزرگ‌ترین روح. مثل مولایت. ما از شما یاد گرفتیم بزرگ باشیم. این شب‌ها من مردمت را می‌بینم که چقدر قد کشیده‌اند. دعا کن بهتر از این‌ها بشویم. خیلی وقت نداریم. یک ماه است که بسم‌الله گفته‌ام و دارم می‌آیم. اگر تاحالا هم قدم‌آهسته می‌آمدم، گاهی می‌آمدم و گاهی نمی‌آمدم، حالا یک ماه است که رشته و بندهایم را بریده‌اند. پایم به زمین نمی‌چسبد و روی ابرها می‌دوم که به شما برسم. بیچاره و زبون، دشمن رذلی که خیال می‌کرد ما بعد از شما زمین‌گیر می‌شویم! دعا کن بهتر از این‌ها بشوم. ما حواسمان به چشم‌های نگرانت هست. منتظرت می‌مانم. اگر من نیامدم، شما خواهی آمد. وعده‌ی ما صبح ظهور. فدایی‌ات؛ سربازت.
«مَردهای مَرد را آغاز و پایان روشن است»
*
مراسلات
*
درحال مطالعه‌ی این کتابم و حتی نتوانستم صبر کنم تمام شود و بعد معرفی‌اش کنم. توصیه‌ی مؤکد می‌کنم که هرکس ذره‌ای دغدغه‌ی فرهنگ، نسل نوجوان و جوان، تربیت و تعلیم، آموزش و پرورش دارد این را مطالعه کند. همان‌طور که روی کتاب یادداشت کرده‌ام که حاوی نکات بسیار بدیع و مهمی است تا زود به زود مطالعه‌اش کنم. کتاب «معلم باید در خط مقدّم باشد» که حاصل گردآوری سخنان حضرت آقا رضوان الله علیه است در سال‌های ۶۶ تا ۹۷ اگرچه که مطالعه‌ی مطالب سال‌های بعد ایشان هم، تا همین آخرین دیدار معلمان در اردیبهشت ماه، حتما اهتمام جدی می‌طلبد. /دلم می‌سوزد از این‌همه ابراز نگرانی آقا، تعابیر عجیب معظم‌له درباره‌ی فرهنگ و تربیت و نسل جدید (و بیشتر حیرت می‌کنم که این حرف‌ها از زمانی زده شده که منی که امروز خودم وارد عرصه‌ی معلمی شده‌ام آن زمان هنوز متولد نشده بودم و این صحبت‌ها بوده و تا همین سال آخر حیات شریف آقا مدام تکرار می‌شده!!) انگار که گوش شنوایی نیست. انگار که هیچ‌کس به اندازه‌ی آقا مسئله‌ی فرهنگ را درک نکرده وقتی ایشان می‌فرمودند: «در عرصه‌ی فرهنگ، بنده به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می‌کنم و حقیقتا دغدغه دارم. این دغدغه از آن دغدغه‌هایی است که آدمی به خاطر آن گاهی ممکن است نیمه‌شب هم از خواب بیدار شود و به درگاه پروردگار تضرع کند. من چنین دغدغه‌ای دارم.» /شرم می‌کنم وقتی می‌بینم عین مطلبی که در سال فلان مطرح کرده‌اند را، مجددا با همان عبارات در سال ۱۴۰۴ تکرار می‌کنند. و گاهی می‌فرمایند که ما بارها گفته‌ایم و تأکید کرده‌ایم.. یا همین‌طور که با چشم خطوط را دنبال می‌کنم یکهو از جا می‌پرم و واقعا حیرت می‌کنم که چرا من این حرف را نشنیده بودم؟ چرا به این مسئله فکر نکرده بودم؟ واقعا این طرز فکر آقا بوده و من نمی‌دانستم..؟!
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تُرکی نمی‌فهمم اما این شصت ثانیه همیشه اشکم را درآورده. بغض صدایش فریاد می‌زند که این‌ها را برای تو می‌خوانَد ای ماه تمام..
وَلَن ترضَىٰ عَنكَ ٱليَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم...» {۱۲۰بقره} یا با محو کردن اثر نحس دشمن از کل عالَم (که اخراج از منطقه هدف پیشینی در زمان شهادت حاج‌قاسم بود و محقق نشد)، ضمانت عدم جنگ‌افروزی را می‌گیریم یا دشمن رو به موت، باز هم دست به هر دستاویزی می‌اندازد. حتی اگر باز هم جنگ، باز هم کشتار، و باز هم جسارت و حماقت در ترور رهبران و رؤسای ملت‌های مقاوم باشد.
روی قلّه ایستاده. کنار امام و پیشوایش. دستش را ماهرانه روی نقشه‌ی عملیات حرکت می‌دهد. فرماندهی می‌کند از آن بالا. بعد نگاهی به ما می‌اندازد. به کف خیابان. لبخند می‌زند. با همان حجب و حیای همیشگی‌اش. لهجه‌ی زیبای کرمانی‌اش پژواک می‌شود و از قلّه سرریز می‌شود در خیابان: «امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است. بدانید جمهوری اسلامی حرم است و این حرم اگر ماند، دیگر حرم ها می‌مانند. اگر دشمن، این حرم را از بین برد، حرمی باقی نمی‌ماند، نه حرم ابراهیمی و نه حرم محمّدی(ص). بدانید [باید] به دور از هرگونه اختلاف، برای نجات اسلام خیمه ولایت را رها نكنید. خیمه، خیمه‌ی رسول‌الله است. اساس دشمنی جهان با جمهوری اسلامی، آتش زدن و ویران كردن این خیمه است. دور آن بچرخید. والله والله والله این خیمه اگر آسیب دید، بیت‌الله‌الحرام و مدینه حرم رسول‌الله و نجف، كربلا، كاظمین، سامرا و مشهد باقی نمی ماند؛ قرآن آسیب می‌بیند. جمهوری اسلامی، امروز سربلندترین دوره خود را طی می‌كند. بدانید مهم نیست كه دشمن چه نگاهی به شما دارد. دشمن به پیامبر شما چه نگاهی داشت و [دشمنان] چگونه با پیامبر خدا و اولادش عمل كردند، چه اتهاماتی به او زدند، چگونه با فرزندان مطهر او عمل كردند؟ مذمت دشمنان و شماتت آنها و فشار آنها، شما را دچار تفرقه نكند. وصیت می‌کنم اسلام را در این برهه كه تداعی یافته در انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است، تنها نگذارید.» - وصیت‌نامه‌ی ملکوتیِ سردار رشید اسلام، شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی /راستش هیچ‌وقت به روز دوازدهم فروردین، روز جمهوری اسلامی ایران، توجهی نمی‌کردم. انگار فقط یک روزی است که ثبتِ تقویم است و تعطیل رسمی. اما حالا به قول بابا همه‌ی روزها برایمان حائز اهمیت شده‌اند. جمهوری اسلامی! حرم الهی! الله‌نشان عزّت‌مند! جان ما هم مثل شهیدان به فدایت! پیش برو به سمت قلّه‌ی حاکمیت دین خدا. خدا پشت و پناهت.
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد دیدنت آرزوی روز و شب چلچله هاست باز می‌پرسم از آن مسئله دوری عشق و ظهور تو جواب همه‌ی مسئله هاست - فاضل نظری با تغییر [شهید محمود رفیعی] /حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد :) لطفا بین دعاهاتون، یه اسمی هم از من میارید که سفارشم کنید به آقا؟
امشب وسط میدان، وقتی هنوز تجمع شلوغ نشده بود، انفجارها پشت سر هم شروع شد و صدا در میدان پیچید. ما البته عین خیالمان نبود و پرچم تکان می‌دادیم. همان چندنفر، شروع کردند به شعار الله اکبر که ما هم یادمان آمد از سکوت و آرامش دربیاییم و کمی الله اکبر بگوییم، شاید این اطراف کسی ترسیده باشد، با الله اکبر جان بگیرد. کمی بعد، چند انفجار نزدیک‌تر اتفاق افتاد. نور، صدا، تصویر، حرکت! وقتی دود سیاه انفجار -که در تاریکی آسمان شب هم دیده می‌شد- بلند شد، نمی‌دانم چه شد؛ بی‌اختیار، از پیاده‌رو آمدم وسط خیابان، پرچمم را بالاتر گرفتم و فریاد الله اکبر را در حنجره‌ام انداختم. همه چند قدم جلوتر آمده بودند. آرام و با فریاد الله اکبر می‌گفتند. بدون ترس. بدون اینکه چشم‌ها خیره‌ی انفجار بشود. با داداش می‌خندیدیم که بالاخره ما هم شدیم بچه‌های دهه‌ی شصت! بالاخره وسط خیابان انفجار دیدیم. همه وسط میدان آمده بودند و به ریشه‌ی نداشته‌ی دشمن می‌خندیدند با الله اکبرشان. خدا بزرگ‌تر ماست؛ تو کی باشی؟!
ایران اسلامی! قدرت نظامی‌ات، F-35 و MQ9 و آواکس زدنت کاری کرده که بچه‌های وطن، همان جوان‌هایی که سر هجده و نوزده دی گول خوردند و کلاه سرشان رفت و استوری قلب شکسته گذاشتند، فریب بدگویی بدخواه‌هایت را می‌خوردند و هنوز هم فیگور منتقد نظام می‌گیرند و سر اقتصاد و زیرساخت اینترنت و کسب‌وکارهایی که خوابیده سرت غر می‌زنند؛ همان‌ها باد توی غبغبشان می‌اندازند و پُز موشکی‌ات را می‌دهند. گوشی‌هایشان را دست به دست می‌چرخانند که «بچه ببین ایران چیکار کرده!» ایران! چه کار کرده‌ای...
مراسلات
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
من همیشه‌ی عمرم از غروب روز سیزده فروردین متنفر بوده‌ام. از وقتی که یادم می‌آید، از عصر امروز بدم می‌آمده تا همین حالا. چه خانه باشم، چه بیرون. چه تنها باشم، چه در جمع. انگار حال زمین بد می‌شود... بگذریم. اما کافی است به شما فکر کنم. انگار همه‌ی غم‌ها و فکرهایم را می‌شویَد و می‌برد. مثل همین حالا. داشتم فکر می‌کردم که فلان مسئله را به چه کسی بگویم، چه‌کار کنم، کم‌کم داشت غصه‌ام می‌شد که گفتم بروم وضو بگیرم دو زانو رو به عکس نام مبارکت با خودت سخن بگویم. حالم عوض شد. حتی خنکای روح و ریحان وجودت از این عکس به صورتم می‌خورَد. باور کن. آقای من! شما اسمت، عکست، حتی یاد و خیالت مروّح دل و جان است. نامت مُرده را زنده می‌کند. چه بشود وقتی بیایی...