eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
. . در حال نوشتن...
مشاهده در ایتا
دانلود
روی قلّه ایستاده. کنار امام و پیشوایش. دستش را ماهرانه روی نقشه‌ی عملیات حرکت می‌دهد. فرماندهی می‌کند از آن بالا. بعد نگاهی به ما می‌اندازد. به کف خیابان. لبخند می‌زند. با همان حجب و حیای همیشگی‌اش. لهجه‌ی زیبای کرمانی‌اش پژواک می‌شود و از قلّه سرریز می‌شود در خیابان: «امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است. بدانید جمهوری اسلامی حرم است و این حرم اگر ماند، دیگر حرم ها می‌مانند. اگر دشمن، این حرم را از بین برد، حرمی باقی نمی‌ماند، نه حرم ابراهیمی و نه حرم محمّدی(ص). بدانید [باید] به دور از هرگونه اختلاف، برای نجات اسلام خیمه ولایت را رها نكنید. خیمه، خیمه‌ی رسول‌الله است. اساس دشمنی جهان با جمهوری اسلامی، آتش زدن و ویران كردن این خیمه است. دور آن بچرخید. والله والله والله این خیمه اگر آسیب دید، بیت‌الله‌الحرام و مدینه حرم رسول‌الله و نجف، كربلا، كاظمین، سامرا و مشهد باقی نمی ماند؛ قرآن آسیب می‌بیند. جمهوری اسلامی، امروز سربلندترین دوره خود را طی می‌كند. بدانید مهم نیست كه دشمن چه نگاهی به شما دارد. دشمن به پیامبر شما چه نگاهی داشت و [دشمنان] چگونه با پیامبر خدا و اولادش عمل كردند، چه اتهاماتی به او زدند، چگونه با فرزندان مطهر او عمل كردند؟ مذمت دشمنان و شماتت آنها و فشار آنها، شما را دچار تفرقه نكند. وصیت می‌کنم اسلام را در این برهه كه تداعی یافته در انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است، تنها نگذارید.» - وصیت‌نامه‌ی ملکوتیِ سردار رشید اسلام، شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی /راستش هیچ‌وقت به روز دوازدهم فروردین، روز جمهوری اسلامی ایران، توجهی نمی‌کردم. انگار فقط یک روزی است که ثبتِ تقویم است و تعطیل رسمی. اما حالا به قول بابا همه‌ی روزها برایمان حائز اهمیت شده‌اند. جمهوری اسلامی! حرم الهی! الله‌نشان عزّت‌مند! جان ما هم مثل شهیدان به فدایت! پیش برو به سمت قلّه‌ی حاکمیت دین خدا. خدا پشت و پناهت.
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد دیدنت آرزوی روز و شب چلچله هاست باز می‌پرسم از آن مسئله دوری عشق و ظهور تو جواب همه‌ی مسئله هاست - فاضل نظری با تغییر [شهید محمود رفیعی] /حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد :) لطفا بین دعاهاتون، یه اسمی هم از من میارید که سفارشم کنید به آقا؟
امشب وسط میدان، وقتی هنوز تجمع شلوغ نشده بود، انفجارها پشت سر هم شروع شد و صدا در میدان پیچید. ما البته عین خیالمان نبود و پرچم تکان می‌دادیم. همان چندنفر، شروع کردند به شعار الله اکبر که ما هم یادمان آمد از سکوت و آرامش دربیاییم و کمی الله اکبر بگوییم، شاید این اطراف کسی ترسیده باشد، با الله اکبر جان بگیرد. کمی بعد، چند انفجار نزدیک‌تر اتفاق افتاد. نور، صدا، تصویر، حرکت! وقتی دود سیاه انفجار -که در تاریکی آسمان شب هم دیده می‌شد- بلند شد، نمی‌دانم چه شد؛ بی‌اختیار، از پیاده‌رو آمدم وسط خیابان، پرچمم را بالاتر گرفتم و فریاد الله اکبر را در حنجره‌ام انداختم. همه چند قدم جلوتر آمده بودند. آرام و با فریاد الله اکبر می‌گفتند. بدون ترس. بدون اینکه چشم‌ها خیره‌ی انفجار بشود. با داداش می‌خندیدیم که بالاخره ما هم شدیم بچه‌های دهه‌ی شصت! بالاخره وسط خیابان انفجار دیدیم. همه وسط میدان آمده بودند و به ریشه‌ی نداشته‌ی دشمن می‌خندیدند با الله اکبرشان. خدا بزرگ‌تر ماست؛ تو کی باشی؟!
ایران اسلامی! قدرت نظامی‌ات، F-35 و MQ9 و آواکس زدنت کاری کرده که بچه‌های وطن، همان جوان‌هایی که سر هجده و نوزده دی گول خوردند و کلاه سرشان رفت و استوری قلب شکسته گذاشتند، فریب بدگویی بدخواه‌هایت را می‌خوردند و هنوز هم فیگور منتقد نظام می‌گیرند و سر اقتصاد و زیرساخت اینترنت و کسب‌وکارهایی که خوابیده سرت غر می‌زنند؛ همان‌ها باد توی غبغبشان می‌اندازند و پُز موشکی‌ات را می‌دهند. گوشی‌هایشان را دست به دست می‌چرخانند که «بچه ببین ایران چیکار کرده!» ایران! چه کار کرده‌ای...
مراسلات
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
من همیشه‌ی عمرم از غروب روز سیزده فروردین متنفر بوده‌ام. از وقتی که یادم می‌آید، از عصر امروز بدم می‌آمده تا همین حالا. چه خانه باشم، چه بیرون. چه تنها باشم، چه در جمع. انگار حال زمین بد می‌شود... بگذریم. اما کافی است به شما فکر کنم. انگار همه‌ی غم‌ها و فکرهایم را می‌شویَد و می‌برد. مثل همین حالا. داشتم فکر می‌کردم که فلان مسئله را به چه کسی بگویم، چه‌کار کنم، کم‌کم داشت غصه‌ام می‌شد که گفتم بروم وضو بگیرم دو زانو رو به عکس نام مبارکت با خودت سخن بگویم. حالم عوض شد. حتی خنکای روح و ریحان وجودت از این عکس به صورتم می‌خورَد. باور کن. آقای من! شما اسمت، عکست، حتی یاد و خیالت مروّح دل و جان است. نامت مُرده را زنده می‌کند. چه بشود وقتی بیایی...
عجب طنزی شده ماجرا! چندسال قبل، دهه‌های قبل، آمریکا و رژیم صهیونیستی، هیمنه و ابهتی از خودشون تو دنیا ساخته بودن که کسی جرأت نمی‌کرد بهشون "تو" بگه. قلدرمآبی آمریکا هنوز هم توی الدرم بلدرم و اداهای رئیس‌جمهور ملعونش پیداست. از همه‌ی هیکل گنده‌ش هم، فقط همین باقی مونده. حالا همه‌ی این‌‌ها رو بذارید کنار هم و امروز رو ببینید. لرهای روستانشین ایرانی، برنو می‌ندازن سر دوششون و میریزن تو صحرا واسه شکار خلبان جنگنده‌‌های آمریکایی! جنگنده‌های فوق پیشرفته‌ی F-35 آمریکایی رو زدیم که زدنش تو تاریخ، دو بار رکورد داره که اونم دست خودمونه! عجب ماجرایی! عجب طنزی! آمریکای ابرقدرت...
برای بال و پرم باز هم دوا داری؟ بگو هوای دل خسته‌ی مرا داری پیاده آمده‌ام راه را، پَرَم زخمی است شنیده‌ام که در آغوش خود شفا داری مرا نه آب نه دانه نه سرپناهی هست به قدر لانه‌ی من کنج صحن جا داری؟ حرم همیشه پر از بَق‌بقوی عاشق‌هاست چقدر از همه عالم برو بیا داری به من کبوتر آزاد گفت جَلد نباش ندیده بود چه لطفی به هر گدا داری کنار پنجره فولاد یک نفر می‌گفت: نترس گل‌پسرم تا امام‌رضا داری
و لله جنود السموات و الارض.. بیابان یعنی دست خالی‌ترین. نه جنگل است که درختان انبوه داشته باشد. نه کوهستان است که قله و ارتفاعات داشته باشد. نه دریاست که تندباد و فرود سخت داشته باشد. نه دشت است که تپه داشته باشد. بیابان، بیابان است. صاف و یک‌دست. کفه‌ای به صافی آسمان بالای سرش. و گمان می‌کنم لابد مناسب‌ترین زمین برای فرود هواپیما و هلی‌کوپتر، برای پریدن چتربازها و پیاده و سوار شدن نیروهای جنگاور آموزش‌دیده؛ بدون مزاحمت و مانع خاصی. مگر یک مزاحم: خود بیابان. وقتی مأمور می‌شود که امن نباشد. مأمور می‌شود که شِن‌هایش را طوفان کند. یا این‌که خودش را رها کند و به دست جُنودالله بسپارد تا هیچ‌چیزی مانع برخورد شلیک‌ها با بالگرد و هواپیمای سنگین آمریکایی نشود. انگار که روز خلقت، خداوند به بیابان فرموده باشد که تو را دست خالی‌ترین زمینم می‌آفرینم تا با همین دست خالی بزرگ‌ترین کارها را انجام بدهی. برای مغرور و مستکبرترین‌های عالَم، هیچ خفّتی بالاتر از این نیست که به دست دست‌های خالی ذلیل شوند. حالا دست‌های خالی بیابان، یا مردمی که با دست خالی قیام کردند و او را از این کشور بیرون انداختند. با همین دست‌ها هم هشت‌سال جنگیدند. هشت سال نه؛ چهل و چندسال. آری دست‌های ما خالی است به عبارتی. و پُر است به عبارتی دیگر...
دنیا محل ابتلاء است. همه چیز ابتلاء است. تو را می‌سنجند. عیار تو در این ابتلائات روشن می‌گردد. آنچه در درون توست بیرون می‌ریزد. ابتلاء، تو را می‌سازد و می‌سوزاند. ابتلاء خاصیت دنیاست و تو نباید از یاد ببری. نه این را و نه این که هر لحظه در سنجش هستی. ابتلاء می‌گذرد. رنج پایان می‌پذیرد. و رنجی دیگر آغاز می‌شود. این مهم است که تو در این حوادث تب‌دار چگونه عمل می‌کنی؟ آیا به مرتبه‌ات می‌افزایی و یا... دنیا محل ابتلاء است. و این را هزارباره هرروز با خود بگو. بگو تا فراموش نکنی و خودت را در دام شیاطین نیندازی. زندگی هجرتی است دائمی از رنجی به رنج دیگر. مبادا در یکی بمانی و زمین‌گیر شوی! که مؤمنان در قرآن دستور داده شده‌اند به هجرت. مهاجر باش. مهاجر الی الله. «إنّي مهاجر إلى ربّي»... و باز می‌گویمت که فراموش مکن! دنیا محل ابتلاء است... /نگاشته به تیرماه صفرچهار_یادداشت
مراسلات
*بین‌الهلالین
*آهای جَوون! دو دیقه بیا این‌جا.. منم خیلی کارا می‌تونم انجام بدم. با همین شر و شور جَوونی که خیلیا رو مشغول خودش کرده. به پِی عشق و حال بودن. به کافه‌گردی عصرهای معالی‌آباد و شب گردی توی کوچه باغای قصردشت. به دور دور توی بلوار چمران و چرخیدن تو مغازه‌های لوکس ستارخان. به خوش بودن به چارتا ژست با کتاب توی کافه بلو و از ارم به عفیف‌آباد، از نگین به هایپر و از بابابستنی به ارگ چرخیدن با رفیقام و کِیف دنیا رو بردن. منم می‌تونستم مشغول این چیزا باشم و خیلی چیزای دیگه که حتی بلدشون نیستم. منم می‌تونستم خیلی کارا بکنم و بعد بگم «جَوون بودم، جوونی کردم». من می‌تونستم برم هر رشته‌ای که دلم خواست، پول توش بود، دهن‌پُرکن بود توی دوست و آشنا. رتبه‌شو هم داشتم اتفاقا. کسی هم ازم نمی‌پرسید چرا این‌جا؟ ولی چشمام گره خورد به چشمای منتظر امامم برای این‌که ببینه این یکی شیعه‌اش چیکار می‌کنه برای ظهورش. حالا این نقطه‌ای که وایسادم مدام ازم می‌پرسن که حالا چرا این‌جا؟ و مگه من چقدر می‌تونم از خورشید بگم برای چشم‌های عادت‌کرده به تاریکی. منم می‌تونستم جَوون باشم و جَوونی کنم. توی انتخابام، دلمو بندازم جلو. بی‌رودرواسی، می‌تونستم همه‌جور دوست و رفیقی داشته باشم حتی جنس مخالف. مگه توی جامعه‌ی مات و مبهوت شده‌ی ما، توی شهری که این صحنه‌ها عادی شده و کک کسی نمی‌گزه که از در دانشگاه دختر و پسر دست توی دست هم بیان بیرون، اتفاقی می‌افتاد اگه منم یکی از اونا بودم؟ یا لااقل، می‌تونستم برای مسیر زندگیم، شریکی رو انتخاب کنم که از آسایشم مطمئن باشم. خیالم راحت باشه که هر اتفاقی توی این آخرالزمان بیفته، آسایش من روش خط نمی‌افته. مسافرتم به جاست، تفریحم به جاست، زندگی عاشقونمم به‌جا با کسی که من رو به همه‌چی ترجیح بده؛ حتی خدا. منم می‌تونستم این‌جور جَوونی باشم. همون‌طور که تو، آقای شهید نجابت! مثل خیلی از این پسرایی که از مَرد بودن فقط ریش و سبیل و صدای کلفتشو دارن. وقتی دیدم مزار تازه‌ات، روبه‌روی گنبد فیروزه‌ای شاه‌چراغه و پشت اسمت یه قرمزی به رنگ خون «شهید»، یادم اومد تو هم می‌تونستی همه‌ی اینا باشی ولی نخواستی. تو "ابد" رو انتخاب کردی. آسمون رو خواستی. خدا رو از همه‌ی عشق و حالای دنیا بالاتر دیدی که تونستی بپری. دعا می‌کنی ما هم بپریم؟ حالا هرچی "جَوون" به این تفاسیری که گفتم هست، هرچقد می‌خواد توی دنیای زمینی خودش کِیف کنه و بِچَره. ببینم یه ذره از اون حالی که امثال شما کردن لحظه‌ی عروج و الانم «فرحینَ بِما ءاتىٰهم الله من فضله» هستن رو می‌تونه مزه‌مزه کنه یا نه! /اینارو گفتم که اگه تو هم جَوونی هستی که پشت‌پا زدی به این‌چیزا، دائم بگو الحمدلله، محکم بمون و مطمئن باش لبخند روی لب‌های امام زمانتی. باعث افتخاری جَوون. /می‌گفت علی‌اکبر امام‌حسین هم جَوون بود...