مراسلات
#روایت_دیدار ۲/ «یا اباصالح المهدی ادرکنی» سر چهارراه، منتظر ایستادهایم. چشمم به تابلوی کوچک بالا
#روایت_دیدار
۳/ «سلامتی علمای اسلام صلوات!»
اولین بازرسی بعد از ورود، صف طولانی را میبینم و خوشحال از این که زرنگی کردم چیزی با خودم نیاوردم، درجواب سوال "چیزی همراهت داری؟" نهای میگویم و به سمت بازرسی بدنی میروم. دختری که به نظر همسن و سال خودم است، درحال گشتن میگوید "حرز که همراهت نیست؟" و من دست میگذارم روی کیف حرز: چرا! برمیگردم و بهخاطر یک کیف کوچک حرز، توی صف طولانی میایستم.
بالاخره، کیف کوچک وارد اتاقک میشود و بعد از بازرسی، از آنطرف توی پلاستیک تحویلم میشود با برچسب عدد ۱۴۷۲۴. در یکی از جاکفشیها کفش و حرز را با استغفراللهی کنار هم جا میدهم و میروم توی صف بعدی. صف پشت صف و بازرسی پشت بازرسی. خسته میشوم اما در دلم خرسندم و اینهمه دقت در امنیت را تحسین میکنم. فدای یک تار موی آقایم.
بین یکی از بازرسیها تا بعدی، یک مسیر آسفالته فاصله است. عرضش را طی میکنیم و میبینم حدفاصل ورود افراد سرشناس، و یکی از بازرسیهای آقایان است. صف طولانی است و من مجبورم دقایقی در همین فضای باز بایستم. افراد معروفی از سمت چپ وارد میشوند و من در دل میشمارم که چند نفرشان را میشناسم. چند نفری از مداحهای معروف از مقابلم عبور میکنند. بعضی از روحانیون هم. شیخ بلندقامت چهارشانهای وارد میشود. شیخ حامد کاشانی! چندروزی بیشتر از آن مناظرهی جنجالیاش نمیگذرد. دو سه نفری، دورش را گرفتهاند و با او راه میآیند. انگار تازه افراد متوجه او شده باشند، یکی بلند میگوید: "سلامتی علمای اسلام صلوات!" و صلواتها بالا میرود. هرکس را میبینی، نگاهش که به آقای کاشانی میخورَد لبخند و تحسین و ماشاءاللهی روانه میکند. آقای کاشانی هم به لبخندی و سر تکان دادن و تشکری، عبور میکند.
بازرسیها ادامه دارد. چندتا شد تا اینجا؟ نمیدانم. حالا اینجا یک موقِفی هست و میشود نفس کشید. پذیرایی شیرینی و شیرکاکائو و شیر ساده و آب و چای است. انگار تبرکی است. آنقدر به جانم مینشیند که یک شیرینی دیگر هم برمیدارم. دهانم میسوزد اما چای را فوری سر میکشم تا زودتر وارد حسینیه شوم...
ادامه دارد...
مراسلات
#روایت_دیدار ۳/ «سلامتی علمای اسلام صلوات!» اولین بازرسی بعد از ورود، صف طولانی را میبینم و خوشحا
#روایت_دیدار
۴/ «انگار نوری از ورای آسمان آمد»
وارد حسینیهی امام خمینی رحمت الله علیه میشوم. در و دیوارها چقدر آشناست. چقدر آرزویش را داشتم. این حسینیه را، بارها و بارها از قاب تلویزیون و گوشی دیده بودم. بارها خودم را اینجا تصور کرده بودم. روی این زیلوها با نقش آبی مخصوص. پردهی حسینیه و پسزمینهی روایت بالای سرش با زردی خوشرنگ پوشیده شده. دیوارها و ستونها هم. با طرح گلهای قرمز. رنگها همه شاد است چون امروز روز عید است. روز ولادت بانوی بلندمرتبهی عالمین. آن بالا نوشته شده:
«قال رسول الله صل الله علی و آله و سلم:
مَن أحبّ فاطمة إبنتي فقد أحبّني»
حدود ساعت نُه است که من وارد شدهام. قسمت خانمها، کیپ تا کیپ پر است و من همین اواخر مجبور میشوم بنشینم. مراسم، مراسم مداحها و شاعرهاست. پس مردها یکی یکی بلند میشوند و شعر مدح میخوانند. علی علی میکنند و مستانه برای اشعار هم سر تکان میدهند و کف میزنند. مدحخوانی به هم تعارف میکنند و با هم همراهی میکنند در وصف قدوم مبارک دختر پیامبر خدا. از حال و هوایشان، شعف میدود توی دلم. همهمه بلند است و با شروع مراسم، کمکم آرام میشود. مجری مراسم آقای احمد واعظی است. قاعدتاً آقا باید تا الان میآمدند. ساعت ده هم میگذرد. دوست ندارم پچپچ خانمها را بشنوم و درصدی هم احتمالش را در دلم بپرورانم. حواسم جمع نیست و نمیتوانم متن همخوانی شعر را که دختربچهی کنار دستم روبرویم گرفته، با محمد اسداللهی تکرار کنم "صلح با دشمن، صلح در این مرحله ممنوع.."
نگرانی دوباره به جانم میافتد و با حرف حاج احمد واعظی تشدید میشود: "اگر آقا تشریف نیاورند هم برای ما قابل درک است به هرحال سلامتیِ ایشان برای ما از هرچیزی مهمتر است". چشمها مدام میچرخند و همه گردن میکشند و به پرده نگاه میکنند تا کِی تکان میخورد. ناگهان، دو مرد کتوشلواری را میبینم که صندلی در دست پرده را کنار میزنند و روی سکو میآیند. جمعیت بیتاب میشود. صدای صلوات بلند میشود و همه برمیخیزند. موج جمعیت، هُلم میدهد و جلو میروم. اما به سرعت همه آرام میشوند. انگار خبری نیست و سریع مینشینیم. فقط صندلیِ آقا را آوردهاند. دوباره چشمانتظاری. دیگر هیچکس حواسش جمع نیست. شعار پشت شعار: "ای پسر فاطمه منتظر شماییم". چند دقیقهای میگذرد. بین جمعیت گرمم شده است. پالتو را بین دستهایم جابهجا میکنم و بغضم را میشکنم. همین که سرم را پایین میاندازم تا از غصهی اینکه قرار است آقا را نبینم و برگردم، اشک بریزم؛ یکهو جمعیت غرش و خروش میشود. نمیفهمم چطور چادرم را جمع میکنم و بلند میشوم. نوای حیدر حیدر بیشتر شبیه فریاد است. گریهام را رها میکنم تا روی موج دستها برود و به آقایم برسد. نمیبینمش اما میدانم آمده. همه بیقرار شدهاند. دوباره جمعیت هُلم میدهد و جلوتر میروم. حالا که مینشینم، وسطهای حسینیه هستم. طول میکشد تا همه بنشینند. روی نوک پا مینشینم تا راحتتر ببینمش. دقیقا از بین دوتا ستون. هنوز اشکهایم روانه است که در قاب چشمهایم مینشیند. عمامهی مشکی، چهرهای به غایت نورانی، که سرخیاش خیلی پیداست، با محاسنی بلند و سفید. عبای خوشرنگ قهوهای روی دوش، قبای سورمهای، پیراهن سفید و چفیه. از همینجا هم میتوانم لبخند دلنشینش را ببینم. تصدقت بشوم آقا. قربان روی زیباتر از ماهت...
ادامه دارد...
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی بهمناسبت چهلمین روز شهادت رهبر عظیمالشأن انقلاب .pdf
حجم:
185.8K
📝 پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی بهمناسبت چهلمین روز شهادت حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای قائد عظیمالشأن انقلاب (قدّس الله نفسه الزکیه) و مسائل مهم مربوط به جنگ تحمیلی سوم
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62808
📲 @rahbar_enghelab_ir
مراسلات
📝 پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی بهمناسبت چهلمین روز شهادت حضرت آیت
داشتم میگفتم مگر آقا پیام بدن دلمون آروم بگیره. راست گفتم..
من نمیدونم کی درمورد کدوم مسئول چی میگه. نمیخوام هم بدونم! مثل بعضی هم از جزئیات هیچی خبر ندارم که اظهارنظر کارشناسانه بکنم. فقط میدونم "توهین" و "تهمت" به مسئول مملکت هم، مصداق حقالناسه. اونم نه حقالناسی که از عمو و دایی به گردن باشه که برید منزلشون حلالیت بگیرید. بلکه احتمالا باید در اون عالَم منتظر و معطل وایسید تا بتونید به یه طریقی از آقای مسئول حلالیت بگیرید!
شما را به خدا انصاف...
#إنتبهوا
مراسلات
#روایت_دیدار ۴/ «انگار نوری از ورای آسمان آمد» وارد حسینیهی امام خمینی رحمت الله علیه میشوم. در
#روایت_دیدار
۵/ «بیچارهتر آن کسی که رویَت دیده..»
نمیتوانم از چهرهاش چشم بردارم. خیره خیره نگاهش میکنم. نگاه به چهرهی عالِم عبادت است. چهرهی نائب امام زمان که دیگر بماند. به این هم فکر میکنم که او چنین است، پس امامِ او دیگر چگونه است.. گاهی روی مبارکش را به این سمت برمیگرداند و من خیال میکنم که مرا میبیند. مداحها پشت تریبون میروند و میخوانند. من که خیلی حواسم نیست. فقط وقتی حسین خیرالدین میآید، شامّهی عربیام تیز میشود و مشاعرم فعال. اما فقط به او نگاه میکنم که گاهی کاغذهای کنار دستش را نگاه میکند. گاهی هم دست مجروحش را در دست میگیرد. دو ساعتی میگذرد و من تمام مدت یا روی دوزانو نشستهام یا پنجهی پا. انگار دیگر پاهایم را حس نمیکنم. جمعیت فشرده است و نمیتوانم راحت جابهجا شوم. وقتی هم چهارزانو مینشینم چهرهی آقا را راحت نمیبینم. پس دوباره برمیگردم روی دو زانو. به این فکر میکنم که آقا خسته نشدهاند؟ اذیت نمیشوند؟ کمرشان درد نگیرد...
ساعت گِرد دیواری دقیقا مقابلم روی ستون است. نزدیک اذان است. نکند آقا صحبت نکنند؟ حالا که همه چیز مهیّاست، با پیچیدن صدای ملکوتیاش در گوشمان، عیش کامل نشود؟ انگار دوباره شعار جمع همان است "ای پسر فاطمه منتظر شماییم". گمانم اذان ظهر را هم گفتهاند که صدای ضعیفی در بلندگوهای حسینیهی امام پخش میشود. از میان دو لب مبارکش میشنوم: بسم الله الرحمن الرحیم. ولولهای میافتد به جان جمعیت که تا چندجملهی اول درود و تحیّات را درست نمیشنوم. صدای بلندگوها ضعیف است و گلهمندم. اما کمکم بهتر میشود. هنوز هم دلم نمیآید بنشینم. میخواهم صدا و تصویر را با هم داشته باشم! دستهایش را که حرکت میدهد. انگشت اشارهاش را که به تذکر تکان میدهد. آن برگههای سفیدی که میان دستش میگیرد. مثل یک نمایش ظریف و دقیق تئاتر، خیرهی حرکاتش شدهام. چندباری سخنانش کوبنده میشود. مُشت گره میکنم و با جمعیت، تکبیر همیشگی را فریاد میزنم:
الله اکبر خامنهای رهبر مرگ بر ضد ولایت فقیه مرگ بر آمریکا مرگ بر انگلیس مرگ بر منافقین و کفار مرگ بر اسرائیل. و آخری را با شدت بیشتر.
از الگو بودن صدیقهی طاهره سلام الله علیها در همهچیز میفرماید. از این که موضع ما درمقابل دشمن همیشه نباید صرفا دفاع باشد، بلکه تهاجم هم باید باشد؛ در مسائل فرهنگی به خصوص. از شعر هیئت میفرماید. از مداح هیئت و سَبکش. در سکوت بین صحبتها، یک پیرمرد حرف از چفیه یا انگشتر میزند "آقا یه چفیه هم به ما بدین". خنده میافتد در جمع. کاش لحظهها نگذرند و کاش تمام نشود. کاش قرار بود نماز را به امامت او بخوانیم اما قراری نیست. کاش والسّلام علیکم نگوید اما... میگوید. دوباره جمعیت بلند میشود. غوغا و شعارها که میخوابد، حسینیه به سرعت خالی میشود. جلو میروم. تا پشت میلههای صف اول میرسم. مسئولانی ایستادهاند و میخواهند که برگردم. یک عده از مردها روی سکو رفتهاند. سکوی متبرّک. از دور نگاه میکنم به جای خالی. به قلبم که خالی از همه چیز و همه کس شده و چشمهایم که انگار پاک شدهاند. دوست ندارم هیچ چیز و هیچ کس را دیگر ببینم. دوست دارم او تنها منظرهی چشمهایم باشد. انگار که مجنونتر شدهام...
ادامه دارد...
#روایت_دیدار
آخر/ «در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم..»
از مسئولان بیت خداحافظی میکنیم. با خوشرویی بدرقهمان میکنند و دعا که باز هم بتوانیم بیاییم. در ذهنم نقشه میریزم که سال آینده دیدار بانوان حتما هستم. اگر هم خودم نیامدم سهمم را به فلانی میدهم. با همین فکرها از در بیرون میآیم. دوباره میرسیم به همان اتاقک اول ورودمان. سربازی اسلحه به دوش را میبینم. اولین حسرت روی دلم پهن میشود. چقدر به حالش غبطه میخورم. چرا؟ نمیدانم. شاید چون نزدیک اوست و نقشی در محافظت از او دارد. کاش میشد من هم برای همیشه اینجا بمانم...
خیابان فلسطین را برمیگردیم. همان راهی که در تاریکی هوا آمده بودیم. حالا دیگر ساختمانها را واضح میبینم و هرچه جلوتر میرویم دهانم از حیرت بیشتر وا میشود. مغازهها در این خیابان باز است و آدمهای معمولی با هر قیافهای اینجا مشغولند. به چهارراه میرسیم و من پاهایم شل میشود. وسط یکی از اصلیترین خیابانهای شهر هستیم. همان خیابان خالی و خلوت و ساکت، حالا ترافیک سنگین است و پر از موتور و ماشین و اتوبوس. همهجور قیافه و ظاهری درحال رفت و آمد است. مَردی را میبینم که فارغ از دنیا، کت و شلوار رنگ غیرمتعارفی با کراوات پوشیده و کیف سامسونت به دست به محل کار میرود. زن ضعیف الحجاب دیگری پشت موتور. یعنی اینها خبر دارند همین چند دقیقه پیش، چندمتر آنطرفتر، شخص اول مملکت درحال سخنرانی برای مردم عادی بوده؟ میتوانند باور کنند؟ از تصورش مخم سوت میکشد و معادله را نمیتوانم حل کنم.
در و دیوار شهر کدر است. همه چیز خاکستری است. دوست دارم چشمهایم را ببندم و فقط همان تصویر را در ذهن داشته باشم. همان چهرهی نورانی سرخ را. همان صدای دلنشین را. برمیگردیم به اتوبوس. تازه موبایلها بیرون میآید و همه، بخشهایی از سخنرانی را گوش میکنند. انگار همه آنجا مبهوت بودهاند و حالا میخواهند بفهمند چه شد و چه گذشت.
از آن روز تصویر چهرهی ماه او را در روز دیدار، پسزمینهی گوشی گذاشتهام تا همین حالا. برای اینکه تمام صحنههای آن روز مدام مقابل چشمم باشد. من هرروز نگاهش میکردم و قربان صدقهاش میرفتم. من اما نمیدانستم دو ماه و نوزده روز بعد از آن دیدار، شهادت خودش را به او میرساند. نمیدانستم قرار نیست به دیدار سال بعد برسم و فقط ده تا دیدار بعد از آن روز در حسینیه تشکیل میشود. من نمیدانستم او ما را بیشتر دوست دارد و زودتر جانش را تقدیم میکند. من نمیدانستم انقدر جایش در قلبم بزرگ بوده که حالا انگار همهی وجودم خالی از اوست به تعبیری و پُر از اوست به تعبیری دیگر.
من حالا دیوانهوارتر خودم را به در و دیوار میزنم تا به تو برسم و دوباره بتوانم ببینمت. مگر زمین و آسمان را به هم ندوختم برای دیدنت؟ پس باز هم چنین میکنم. اما اول برای لبخندت. بعد هم به زودی زود، دیدارت.
«در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم..»
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا نشده بود که یه کسی بخنده و من از خندهش، بغض کنم و ببارم..
آقای خامنهای دلتنگیم! همین.
@ir_tavabin