همسایه، عزیز از دست داده. و دقایقی است بیوقفه، صدای شیون و فغان، جیغهای جگرخراش زنانه و فریادهای امانبریدهی مردانه از کف کوچه میرسد. در حالی که دوست دارم بروم به تسلّا و شاید آغوشی برای یکی از این دخترکان رنگینموی رنگپریده، اگرچه که خود و قلب خود را از این توان تهی میدانم، صحبتی از آن فرزانه به خاطرم میآید که همین سه روز پیش میشنیدم که «صبر بر سه نوع است؛ صبر بر مصیبت، صبر بر طاعت، صبر بر معصیت. و پایینترین مرتبهی آن صبر بر مصیبت است. که در هنگام بلاء دیدن، صبر کنی و جزع و فزع نکنی...» به راستی که آدمی به وقت سنجش ایمان و صبر، در مییابد چقدر بر بالین آسودگی، تمرین صبر نموده که حالا بر خاکستر گداختهی مصیبت، صبر را نه با خویش که از خویش داشته باشد. «صبر»... و ما در پایینترین مرتبهاش در کار خویش ماندهایم. پناه بر تو از بیصبریهایم...
#یاد_داشت
داداش همیشه بهم یادآوری میکنه که لهجهتو یادت نره. از اصلت دور نشو. حالا من میخوام بگم من الان از اصل خودُم دور شدم. کاشکی یکّی منه برسّونه نجف... نه، الان بچا تو راه کربلان گِمونُم. بچا همش میگن جات خالیه، اینجو ذکر خیرت کِردیم. اَی جام خالی بود که منم برده بودین خب. نه؟ ولی شاید جام گرفتین برِی سال دیگه؛ نه؟ جام ندی به کسیا. خودُمه زود بهت میرسّونم.
*/واگویهی اربعینی/ عکس کوچه پسکوچههای کربلاء، در مسیر جُستن حرم
علیرضا قربانیAlireza Ghorbani - Joz Vasle To UpMusics.mp3
زمان:
حجم:
14.8M
جز وصل تو
دل به هرچه بستم توبه.../
یکُم؛
دیشب به دیدن ویدیوهای مختلف به منظور آرامش قلب [شاید هم شکنجۀ روح؟] روی آوردم و به خودم اومدم و نفهمیدم شب چطور از نیمه گذشته. پس تقلّا کردم برای خواب.
دوم؛
همیشه برام سوال بود هذیان گفتن چه شکلیه؟ یعنی چی میشه که آدم هذیان میگه و دقیقاً چه شکلی مغز انسان این کار عجیب رو انجام میده؟ تا این که امروز، سحرگاه، وقتی بین خواب و بیداری، درحالی که بیدار بودم و میدیدم و میفهمیدم، اما اونطرف توی خواب هم زائری بودم طفل، شاید هم خادمی، در مسیر، و من زائر بودم و روی این تأکید داشتم، و اهل منزل نمیفهمیدند که من چی میگم؛ در جواب درخواستشون برای بیدار شدن، جملاتی ارائه میدادم که من میفهمیدم چی میگم و اونها نه؛ و با شگفتی سر به تأیید حرفهای جدیام تکان میدادند و با نگاه تعجب، جاشون رو به همدیگه میدادند برای بیدار کردن من از این وهم شیرین. افاقه نکرد. من بیدار شدم و خودم در حیرت از این هذیانگویی جالب و وهمی که هنوز تمام نشده. هنوز دارم به محتواش فکر میکنم که چرا "این زائر به چیز دیگری نیاز نداره.."؟
سوم؛
فراق و دویدن و دیر رسیدن، افتادن در دل ترسها و کارهای نکرده و نیمهتمام، دوباره فراق و دویدن و دیر رسیدن، تمرین سخت هماهنگی مغز آشفته و پایی که رمق مضاعفی نداره و چه برسه به پای چپ، و دوباره فراق و اینبار نرسیدن به معنای واقع، انسان رو روانهی دارالمجانین نکنه موجب شگفتیه. کمی توّهم روزانه و موهومات شبانه و هذیان که چیزی نیست؛ نه؟
چهارم؛
ما بی تو انسانهای پرمدّعای کوچکیم. به همین کوچکی که شرح دادم. پس لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ/
سید حمیدرضا برقعیشعر خوانی . دو خط شعر.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
تو دیگری و دلم در خیال دیگر نیست
که سرنوشتی از این سرنوشت بهتر نیست
[به یادِ نجف١٤٤٧
/تو سرنوشت مرا در نجف رقم زدهای]
مُراسلات
تو دیگری و دلم در خیال دیگر نیست که سرنوشتی از این سرنوشت بهتر نیست [به یادِ نجف١٤٤٧ /تو سرنوشت مرا
اگر عهدی میخواید ببندید و میدونید ممکنه یه جوری زیرش بزنید، اما امیرالمؤمنین علیهالسلام اون کسی هستند که شما از محبت و عظمتشون شرم میکنید و حساب میبرید [مگر نه این که «أنا و عليٌّ أبوا هذه الأمّة» و یکی از خصلتهای پدر همینه؟ محبت در عین ابهت]، رو به گنبد مولا با ایشون عهدتون رو ببندید و ازشون بخواید پدرانه پشتتون باشن و کمکتون کنن. من یادم نمیره که پارسال چشم دوختم به گنبد و اون نگاه رو حس کردم، حرفهام رو زدم، حرف مولا رو با وجودم شنیدم، تمام سفر و بعد از برگشت هم نشونهها و یاریهای ایشون بهم رسید [و این مهمه که من فاصله گرفتم یا موندم و این بماند].
*/این اولین پیام به همراه حکمتی از نهجالبلاغه بود و من از برکات همین یکی تا عمر دارم بهرهمندم! [انشاءالله]
#ذکریات