eitaa logo
مُراسلات
77 دنبال‌کننده
146 عکس
25 ویدیو
23 فایل
در حال نوشتن ... _ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
نتونستم شوق و شعف زاید‌الوصفم از خوندن اشعار استادم رو پنهان کنم و در چشیدن و چشاندن شیرینی اون‌ها بُخل بورزم. دوباره استاد رو ببینم، قبل از با خجالت بیرون کشیدن مشق شب‌های خط‌خطی‌ام، حتماً بهشون می‌گم که هنیئاً لکم! یکی یکی بخونید و بالا برید..
با مریم زیر یکی از طاق‌های بین دوتا صحن قدم می‌زدیم. شوریده و شیدا. محو کاشی‌کاری‌های آبی و زرد. که صدایی پیچید شیدایی‌تر از حال ما «تو که آخر گره رو وا می‌کنی امام رضا.. پس چرا امروز و فردا می‌کنی امام رضا..» کبوتری از میان خیال من بلند شد، دلم را از سینه برداشت و با نوای مَرد زیر طاق پر و بالش را به دیوار کشید و رفت و روی گنبد نشست؛ کنار کبوترهای حضرت رئوف. یک سال قبل بود؛ همین حوالی و چند روز قبل‌تر از این. چشم می‌بندم و انگار که همین حالاست. البته که من حالا هم زائرم؛ به حکم چهل روز پس از بازگشت از حریم حرم. اما من هروقت به حرم فکر می‌کنم خودم را همان‌جا می‌بینم. همان‌طور که هروقت به خودش فکر می‌کنم، آن حضرت انیسِ نفوس را در برابرم. من اگر بخواهم از او بنویسم و از او بگویم، از حضورش در زندگی‌ام، از پیش از زندگانی‌ام بگویم نردبانش از ثریا هم بالاتر می‌رود. سخن کوتاه کنم که وصفش از حد بیرون است. و هو الرئوف، انیس النفوس، علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحية و الثناء؛ علیه آلاف التحية و الثناء؛ علیه آلاف التحية و الثناء..
من که هرچی یادمه، اسم امام رضا علیه‌السلام که می‌اومد، نَم می‌نشست به چشم‌هاش – که یکی‌ش کم‌سو بود و به قول خودش مال گرمای آتش سال‌ها پای تنور – و دلش برای حضرت رئوف پر می‌کشید. اما از بزرگ‌تر‌ها حکایت قدیمی‌ای رو شنیدم که ریشه‌ی این محبت چقدر قدیمیه. که سال‌های حتی پیش از انقلاب، شاگردهای جوان‌تر از خودش رو هرسال تابستان جمع می‌کرد و با هزینه‌ی خودش بلیط اتوبوس می‌گرفت و می‌بردشون مشهد. نمی‌گذاشت در فضای فساد غرق بشن و لااقل به بهانه‌ی زیارت، روی احوالاتشون تأثیر بگذاره و نمازخونشون کنه. و در سفر هم حسابی دست به خرج و بهشون کباب‌های مَشتی می‌داده به اصطلاح! این رو که شنیدم دونستم که رگ و ریشه‌ی این محبت توی وجودم از کجاست و خون کی در رگ‌هامه. آقای امام رضا! ما واقعاً جد اندر جد گرفتار شماییم... / حالا دومین سالگرد وفاتش دقیقاً مصادف شده با روز شهادت محبوب رئوفش. صلواتی هدیه به روح پدربزرگ امام رضایی من، و همه‌ی اموات می‌فرستید؟
زلف هرکس به کسی خورده گره زلف ما هم به تو مولای رئوف...
برای حل مسئله‌ای صلوات می‌فرستید لطفاً؟
به قول آقای شهید: خدایا ما رو از جملهٔ کسانی قرار بده که در قرآن فرمودی «اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنوا»
گاهی جماعت بر سر باطل محکم‌تر از وحدت سر حق‌اند شورایشان از یاد مردم بُرد اهل غدیر از حق و بر حق‌اند
– برای صد هزارمین بار – که پیمودن راه نو، گفتنِ حرف نو، پدید آوردن کار نو، درد دارد و مشقّت و مصیبت. حتی اگر یک قدمِ تازه بخواهی برداری، به قدر هزار فرسنگ که بخواهی پابرهنه در بیابانی ناهموار و پُرخار امّا آشنا بروی باید که خار مغیلان و زخم‌زبان و سخن ناکسان را تحمّل کنی. باید. منظورم این است که مبادا دست برداری، تسلیم شوی، کنار بیایی، زانو بزنی و چیزی را که قبول نداری زیر فشار و تهدید و تطمیع و تمسخر، بپذیری... پس فقط باید به راهی که می‌روی حرفی که می‌زنی و کاری که می‌کنی، اعتقاد داشته باشی؛ امّا نه اعتقادِ کور؛ بَلْ اعتقادی که از اطلاعْ سرچشمه بگیرد؛ و نه اطّلاعِ غلط؛ بل اطّلاعی که از منابعِ زنده و پویا بجوشد و سرریز کند... - نادر ابراهیمی کتاب ابوالمشاغل |
مُراسلات
این کدام خاصیت است کربلاء را؟ که چون اندر آن باشی، خیالی‌ست مبهم و رؤیایی‌ست شیرین. و چون بازگردی، ا
حالا بعد از این که یک‌سال گذشت، یک سال تمامِ تمام و حتی کمی بیش‌تر از یک‌سال؛ حالا آتش غم به خاکستر نشسته و مگر سرد می‌شود این خاکستر گداخته؟ حالا تازه احساسی در من شکل گرفته که به هیچ‌وجه دوست ندارد به دو _ سه هفته‌ی قبل از این فکر کند، حتی لحظه‌ای؛ و مرور کند، حتی اندکی. تازه فهمیده که محتاج است و چقدر روحش خالی کرده -مثل جسم که گاهی و به علتی. من پیش‌تر هم گفته بودم که امام، دل تو را از تو طلب می‌کند و تو "باید" که تشنه باشی تا برسی. تشنه نباشی هم آن‌قدر روحت سرگردان می‌دود تا لب‌هایش ترک بخورد و مثل قلوه سنگی بشود و سختْ محتاج رسیدن به آب. و حالا از پس یک‌سال فاصله، یک‌سال تمامِ تمام و حتی کمی بیش‌تر از یک‌سال، من می‌بینم که محتاجم و چه بسیار. و شاید که فراق و یک‌بار، باز هم، جا ماندن و فاصله افتادن می‌بایست که می‌بود تا شدت تشنگی‌ام را بفهمم. می‌بینی؟ این قصه‌ی تمام ابتلائات است. به همین سادگی. که پروردگار تو، تشنگی‌ات را می‌داند و خود تو نه. پس باید که کمی بِدَوی و نفس بزنی و شاید زبانت تکه‌چوبی هم بشود تا بفهمی تشنگی را. از عمق وجود طلب کنی آب را. تا برسی و خودت را برسانی. این راز همه‌ی ابتلائات است که حال خود ما بر خود ما روشن شود و الّا که بر او کم‌تر از ذره‌ای هم مخفی نیست. این حال ماست که نزدیکی و دوری، طلبیده شدن یا نشدن، رسیدن یا نرسیدن ما را روشن می‌کند. و الّا حرّ و زهیر و حبیب هم تا تشنه نشدند، راهی راه امام نشدند..
مُراسلات
عزیزترین عزیز من؛ هرچه سر به سجده بگذاریم و برای خون دل‌هایت بگرییم کم است. تویی و چند یار که بوی حا
دل ما خیلی برای شما تنگ شده.. ما کِی فکر این روزهای بی شما رو می‌کردیم و حالا داریم زندگی‌ش می‌کنیم؟ گه‌گاهی فیلم و عکس‌ها یهو این واقعیت رو می‌زنن توی صورتم. می‌بخشید؛ دل‌تنگیه دیگه..
سید حجت بحرالعلومیenc_16863267749794294114487.mp3
زمان: حجم: 1.8M
آن روزها آدم بهتری بودم. آن روزها که واقعاً به دنبالت می‌گشتم. آن لحظه‌ها که واقعا با شما زندگی می‌کردم. آن روزی که پای درخت نخل گوشه‌ی حیاط مسجد سهله واقعاً چشم‌انتظارت بودم و میان رهگذرها به دنبالت می‌گشتم تا شاید اثری، ردّی.. چرا زندگی‌های ما انقدر بدون شماست و خالی و پوچ؟ از پیام قبلی‌ام به این می‌رسم که نه؛ ما قبل از این‌ها چطور توانسته‌ایم زندگی بی شما را زندگی کنیم؟ در حالی که حضرتتان فرموده‌اید از تمام اوضاع و احوال ما خبر دارید؛ و مگر این خبر حتماً و فقط اوضاع جامعه و مملکت است؟ که یقین هست. و جزئی‌تر از آن و کوچک‌تر از آن هزار بار. شما حتی به دخترکی یک ساعت از شب گوشه‌ی ایستگاه اتوبوس هم توجه دارید. به پسرکی در... به جوانی... بگذریم. ما می‌گوییم و شما به گفته‌های ما ننگرید ولیکن به حالمان چرا؛ که «حال ما بی‌ تو خراب است، بیا..»
مُراسلات
آقای فلانی اجازه هست ما کلاس رو بیاریم این‌جا؟ / خانم فلانی حقیقتاً نیاز دارند این بچه‌ها.. / توضیح توضیح توضیح.. / بچه‌ها آسّه می‌ریم آسّه میایم این‌جا تحت کنترلیم! / جیغ جیغ جیغ تعریف تعریف تعریف / حالا من یه چیزی تعریف کنم؟ / غش‌غش خنده / داستان با اسپیلت / یک، دو، سه؛ خداحافظ! / فلانی تو برای فلانی بگو چی گفتیم جلسه‌ی قبل؟ / گوشی‌ها غلاف! دلت شیرینی آوردن می‌خواد؟ / من امشب میام، نه نمیام، دیر میام / فردریک چیچی؟ / کلاس ما سه زبانه است! / خانم معلم اجازه! (مسخره و جدی) / تموم شد؟ بریم جهاد؟ / آخ‌جون بستنی کاکائویی / خسته نباشید! پرده‌ی آخر؛ نصف تخته رو پاک کردم که یادم اومد از کلاس نیمه‌رسمی‌ام عکسی نگرفتم لااقل به یادگار. حتی قبل از این و اولین کلاس رسمی‌ای که قرار بود داشته باشم هم به علت عدم حضور دانش‌آموزان لغو شد [اون موقع فهمیدم ما چه به سر معلم‌ها می‌آوردیم] و جز چهارتا صندلی خالی اثری از اون روز به جا نموند. حالا در پرده‌ی آخر حکایات این ماجرا، منم و تجربه‌های نصفه‌نیمه و شیرین که هرچی جلوتر می‌رم بیش‌تر به حرف استاد می‌رسم که «دعا می‌کنم همه‌تون طعم معلمی رو بچشید. معلمی کجا بقیه‌ی شغل‌ها کجا.. من چشیده‌ام! هر خبری هست همین‌جاست..»